کیم یونگها، نویسندهی نامآشنای کرهای که جوایز معتبر ادبی کشورش را درو کرده و آثارش به زبانهای پرشماری ترجمه شدهاند، در گل سیاه قصهی پرکشش دورهای از تاریخ را میگوید که در عین جذابیت و اهمیت، مغفول مانده. در سال ۱۹۰۴، در بحبوحهی جنگ و فقدان، چند صد کُرهای با وعدهی کار و زندگیِ خوب کشورشان را به مقصد سرزمین ناشناختهی مکزیک ترک میکنند. این مهاجران که همهجور آدم از کوچک و بزرگ، پاپتی و اشرافی، کشیش و سرباز بینشان هست، پس از سفر دریایی درازی بهناگاه میفهمند فریب خوردهاند و به کارگری فروخته شدهاند. کوه آرزوهای ایجِئونگ، پسر یتیمی که دل به دختری ثروتمند از همسفرانش بسته، فرو میریزد و به مسیری میافتد که هیچ از سرانجامش خبر ندارد. گل سیاه در بستری از حوادث خطیر تاریخی و از خلال لحظههای کشفوشهود شخصی بر گوشههای تاریک مسائل مناقشهبرانگیزی چون جنسیت، طبقهی اجتماعی، مذهب و جدالهای نژادی نور میتاباند و از عواقب و نتایج تصادم و آمیزش فرهنگهای متضاد میگوید. به قول منتقد مجلهی لیست «گل سیاه خواننده را با همهی وجود درگیر و با تمام قوا آگاه میکند و چنانکه کافکا دربارهی رمان خوب میگوید مثل تبری به دریای یخزدهی درونمان ترک میاندازد.»
داستانش متفاوت بود:) اما واااقعا ارتباط گرفتن باهاش خیلییی سخت بود....خیلی طول کشید تا تمومش کنم. حین خوندنش هم حقیقتا بهم خوش نگذشت درنتیجه پیشنهادش نمیدم :)همین دیگه...