آرتور شوپنهاور متفکری منزوی است . فلسفه او نوعی فلسفه انزواست که حاصل تماس شخصی و نزدیک با آثار گذشته است . او آثار فیلسوفان را به زبان خودشان بیواسطة مترجم ، شارح و مفسر میخواند . شوپنهاور خود را در بند آنچه هر یک از آنها میگویند ، روایت میکنند یا میاندیشند نگه نمیدارد . او که ادبیات و فلسفه را کاملاً میشناسد ، میخواهد تفاسیر دانشگاهی را به کلی نادیده بگیرد . شوپنهاور که شخصی بدگمان است ، تنها نگاه خاص خود و داوری خویش را قبول دارد . او در بسط و پروراندن فلسفهاش بر این باور نبود که پاسخ دادن به انتظارات ، پرسشها و هیجاناتی که به شکل لحظهای سایهگستر میشوند کاری ثمربخش باشد . او از همان ایام جوانی بیدرنگ نسبت به خوشبینی به میراث رسیده از روحیه عصر روشنگری ابراز انزجار میکند . به نظر شوپنهاور ، شدن تاریخی ، خود چیزی نیست جز بازنمودی همواره یکسان و غمانگیز از ارادة زیستن ، ارادهای که خود ، بیگانه با هرگونه آیندگی ، ناتوان از شدن است .
نه،هرگز هیچ انسانی خشنودی و خوشحالی مطلق را لمس نکرده است،اکر کرده بود، آن شادی دیوانه اش می ساخت.
گاهی کودکان در نظرم چون زندانیانی بی گناه می آیند،محکوم،نه به مرگ که به زندگی و هنوز ناآگاه از معنای حکم خود. اگر بنا بود کودکان تنها بر اساس عقل سلیم و با رجوع به منطق به دنیا بیایند آیا تضمینی برای تداوم نسل بشر وجود می داشت؟
آنچه جدید است ندرتا خوب است؛زیرا آنچه خوب است تنها اندک زمانی جدید میماند.
من نباید آن کسی باشم که به مغالطه گمراهش می سازی،انسان به محض اینکه شروع به حرف زدن میکند گمراه کردن خود را نیز آغاز میکند.
انسان همواره آن چیزی را به خود نسبت می دهد که احتمالا واجد آن نیست.
هنگامی که اندیشه ای حقیقی به ذهن متبادر می شود برای یافتن بیان شفاف به تکاپو می افتد و عاقبت به آن دست می یابد.
وحشت مرگ که ما را با وجود این همه درد،سخت به زندگی چسبانده حقیقتا موهوم و غیر واقعی است.
عشق لذتی است،همراه با تصور یک علت خارجی.
تغذیه ی روحی نیز چون تغذیه ی جسمی است:به زحمت یک پنجم از آنچه هضم شده جذب می شود.
آن که برای ابلهان می نویسد همواره مخاطب بسیار می یابد.
هرگز نمی توان کتابهای مزخرف را خواند و به مطالعه کتابهای عالی نیز پرداخت.
مطالعه اندیشیدن با ذهن دیگری است. انسان تنها زمانی باید مطالعه کند که افکارش در نطفه گرفتار شده اند.
اندیشه ی یک شخص مستعد در مقایسه با یک فرد معمولی،حتی در امور یکسان نیز،همچون نقاشی رنگ روغنی درخشان سرشار از زندگی است در مقایسه با یک طرح بی روح و ساده ی آبرنگ.این همه بخشی از پاداش نبوغ و جبران تنهایی اوست،زندگی زیبا اما در جهانی که نه با آن هیچ وجه اشتراکی دارد و نه در آن همدمی.
اگر کسی یار و همدمی میخواهد که بتواند اوقات تنهایی او را پر کند و احساس انزوا را از او دور نماید،اجازه بدهید سگ ها را پیشنهاد کنم که خصوصیات ذهنی شان مسرت و شادی به ارمغان می آورد.
طبیعت پس از ضرب سکه ی نبوغ،سر سکه را خرد میکند.
خواندن زندگینامه یک فیلسوف در عوض مطالعه آثارش مانند نادیده گرفتن یک نقاشی و توجه به ساخت قاب آن است.
تنفر از قلب برمیخیزد و تحقیر از مغز آنکه مایل است بزرگ و غیرعامی باشد باید قادر باشد تا ناتوانی و بی استعدادی مردم را مشاهده کند و از ایشان متنفر نشود؛برای ذهن والا نشانی مطمئن تر از آن وجود ندارد که وقعی بر سخنان موهن و آزاردهنده نمیگذارد و آنها را چون بسیاری اشتباهات و عیوب دیگر به کم خردی شخص متجاسر نسبت میدهد و بنابراین بی هیچ احساسی فقط میشنود و میبیند.
هرکس با معیارهای خود ما را میسنجد:هیچ کس اجازه نخواهد داد تا از او بلندتر باشیم.
هر صفت حقیقی و بادوام ذهن و شخصیت،در اصل به آگاهی نمی آید؛و تنها آنگاه که ناخودآگاه به نمایش درآید است که اثری ژرف به جای می گذارد.
هر جدایی طعمی از مرگ دارد و هر وصلت طعم زندگی دوباره
اکثر مردم به فعالیت و اشتغال بیرونی نیاز دارند به این دلیل که از درون غیرفعالند.اما اگر از درون فعال و به خود مشغول باشند هیچ تمایلی برای سخن گفتن و خارج شدن از خود ندارند،که این افکارشان را چنان مغشوش و متشتت می سازد که اغلب نابودشان می کند.
تعجب نمیکنم ازینکه میبینم برخی مردم وقتی خود را تنها می یابند ملول و کسل میشوند،زیرا وقتی با خود تنها هستند نمیتوانند بخندند.
پول شادی خیالی انسان است؛چنان که هرکس قادر نیست در واقعیت از آن لذت برد تمام روح خود را تسلیمش می سازد.
شادی انسان بیشتر شبیه به جنگلی است که از دور زیبا به نظر میر سد؛اما هنگامی که به میان آن می رویم زیبایی ناپدید میگردد.ما نمی فهمیم که چه سر آن زیبایی آمده چرا که اطرافمان را مشتی درخت گرفته اند.وقتی به موقعیت دیگران حسادت می کنیم نیز چنین اتفاقی در حال وقوع است.
فروتنی و خضوع نابغه را وادار می کند تا افکار و نظرات و سبک و سلوک عوام را بر روش خود برتری دهد.فاصله وی با دیگران او را مجبور میکند تا نظراتش را با نظرات رایج منطبق سازد و یا حتی آنها را سرکوب نماید و اجازه دهد تا دیگران عرصه را به تصرف درآورند. یک اثر بزرگ و فوق العاده و اصیل فقط آنگاه خلق می شود که مولفش افکار و روش و عقاید معاصرانش را نادیده بگیرد و به آرامی کار خود را پی گرفته و آنچه را که ایشان ستایش می کنند او خوار بشمارد.هیچ کس بدون چنین غرور و خودبینی به جایی نمیرسد.
شخص برخوردار از ذهن برتر نه تنها عظمت خود و اندیشه ی خود را عیان می سازد،که از آن دانش و اندیشه محظوظ نیز میگردد و همواره جزئی ترین مسائل موجود در محدوده ی اذهان دیگران را هم بسیار سریعتر صحیح تر از خود آن ها درک میکند.به همبن دلیل است که نابغه در خود دتنش شادی و لذتی می یابد،در تحلیل هر مسئله،در هر اندیشه ی باریک،چه از آن خود وی باشد و چه از آن غیر؛و بنابراین ذهن او مقصودی جز فعالیت مداوم نخواهد داشت.این همان حضور نستوه و چشمه ی ناخشکیدنی عیش و لذت خواهد بود و کسالت،آن دیو شبح سان که بر مردمان معمولی ظاهر میشود و آزارشان می رساند،هرگز نمی تواند به وی نزدیک شود.
«در واقع زمان اگر خواستار ادامه فریب دادن انسانهاست باید همواره بگذارد که امید به تغییر حتی تغییرات ناچیز و جزئی پابرجا بماند.» ص۱۳۹ «خانمها یکشنبهها را به بدگویی از همسایهها میگذرانند کاری که مجاز است اما اگر این خطر را به جان بخرند که در پیانو را بردارند سر و کله خانم میزبان پیدا میشود که میگوید به خاطر خدا رعایت کنید.» ص۲۲