من کیستم؟چگونه شخصی منحصر به فرد میشوم؟ آگاهی چیست و ربطش با آنچه در مغزمان میگذرد چیست؟ اینها برخی از پرسشهای مهمی است که علم و فلسفه امروز میکوشد به آنها پاسخ دهد و تاثیری مستقیم بر نحوه درک ما از خودمان دارد.
مل تامپسون نویسنده کتاب «من» به این موضوع از زاویه تازهای نگاه میکند. او میگوید پرسشهایی که از قدیم درباره رابطه ذهن و بدن مطرح بود تا حدی به کیستی ما پرداختهاند اما نتوانستهاند به اصل موضوع نزدیک شوند: یعنی آن خودی که تجربهاش میکنیم. در جهانی که رخدادهای تصادفی در یک چشم به هم زدن زندگی ما را زیر و رو میکند، آیا میتوان تصور ثابتی از «من» داشت؟ آیا واقعا میتوانم دوستانم یا اعضای خانوادهام را بشناسم؟ آنها چطور، آیا آنها میتوانند واقعیت «من» را بفهمند؟ برای شناخت یک نفر اسکن مغزیاش بیشتر به دردمان میخورد یا زندگینامهاش؟ موفقیت چیست؟ آرمانهای زندگی ما چگونه شکل میگیرند و چه نقشی در شکل گرفتن «من» دارند؟ اینترنت، شبکههای اجتماعی و فضای مجازی چه تاثیری بر «خود» ما میگذارند؟ اینها برخی از پرسشهایی است که در این کتاب خواندنی و تاملبرانگیز به آنها پرداخته میشود.
تامپسون با نگاهی به فلسفه، ادبیات، علم و دین در نهایت این دیدگاه را مطرح میکند که «خود» یک ماهیت ثابت نیست بلکه یک فرایند است. فرایندی که در جریان آن حواس و حافظهٔ ما به کمک هم نقشهای شخصی و منحصربه فرد خلق میکند. نقشه ای که به ما کمک میکند در جهان «راحت باشیم»، با دیگران ارتباط برقرار کنیم و به زندگیمان ارزش و معنا ببخشیم. تامپسون نشان میدهد که این فرایندی که توهّم ما از یک «من» متمایز از جهان را شکل میدهد، نهتنها به نورونهای فاقد شخصیت ما شخصیت میبخشد بلکه جهان مادی خارج را هم تبدیل به جهانی میکند پر از ارزش، زیبایی، دوستی، معنا و تمام چیزهای دیگری که برایمان مهم است.
مل تامپسون استاد فلسفه و از آن نویسندگانی است که میکوشند فلسفه را قابل فهم و خواندنی بنویسند تا کتابخوانهای عادی را با فلسفه آشتی دهند.
من هفتمین کتاب از مجموعهٔ «تجربه و هنر زندگی» است. مجموعهای به سرپرستی خشایار دیهیمی که نشر گمان آن را منتشر میکند.
در رمان سبکی تحملناپذیر هستی (بار هستی)، (۱۹۸۴)، که یکی از مضامین اصلیاش آگاهی بر همین مسئلهی غمانگیز است که زندگی ما میتواند وابسته به اموری کاملاً تصادفی و بیمعنی باشد که ما را در موقعیتهایی قرار میدهند که مجبور میشویم با توجه به آنها تصمیمهایی بگیریم. کوندرا نشان میدهد که برای ما بسیار دشوار است قبول کنیم رخدادهایی تصادفی ما را شکل میدهند و درنتیجه هیچ ارزش ذاتی نداریم. ما یا داریم زیر بار مسئولیتها و تعهداتمان خم میشویم و یا اینکه بدون هیچ چیز دست و پاگیری، انگار خودمان را به دست جریان آب سپردهایم و بدون هیچ ارزش و هدفی، دستخوش تغییر و تصادفیم. صفحات ۷۷-۷۸ کتاب مارکس فکر میکرد که وقتی مردم تسلط بیشتری بر زندگیشان بهدست آورند دین تضعیف و از زندگی مردم محو میشود. اما او کاملاً در اشتباه بود. ضربههایی که استدلالهای منطقی بر صحت نظام اعتقادات دینی وارد میکنند، نتوانسته از قدرت دین بکاهد؛ اگر این طور بود دین مدتها پیش باید از بین میرفت. اما تداوم و توسعه دین ربط چندانی به درستی نظام باورهایش ندارد، عامل اصلی استمرار دین این است که نویدبخش مجموعهای از باورهاست که بر هر باور دیگری غلبه دارد: این که تو مهمی؛ زندگیات معنایی دارد؛ شفا یافتهای و رستگار شدهای؛ این که عاقبت آن شرافت و اصالتی را که در آشفتگی و سر درگمیهای زندگی روزمره آرزویش را داشتی، به دست آوردهای؛ گمگشته ای هستی که سرانجام خانهات را یافتهای. صفحه ۱۰۱ کتاب ۱۴۰۴/۰۸/۱۱
تز اصلی کتاب این است که از طریق هدف گذاری و نقشه برداری از محیط پیرامونمان، به مرور چارچوبی از معنا و ارزش میسازیم و در نهایت نقشه ای ترسیم میکنیم که "من" را تشکیل میدهد. در این نگاه، من یک موجودیت ثابت نیست بلکه یک فرآیند است که در حال تجربه کردن و ساختن نقشه شخصی است. این گونه، مل تامپسون "خود" و "من" را توهمی میداند که به نوعی برساخته اجتماعی است و تلاش میکند تا با همین رویکرد هم دیدگاه ماتریالیستی که "من" را حاصل واکنشهای عصبی در مغز میداند، و هم دیدگاه دوگانه انگار را که به "آگاهی" مجزا از سیستم فیزیکی بدن اعتقاد دارد رد کند. در این رابطه، موفقیت کتاب را میتوان تنها ارائه معرفی بسیار مقدماتی از مسائل مورد بحث دانست و نه بیشتر
به نظرم بخش اعظم کتاب حرف چندان تازه و غافلگیرکنندهای ندارد و عملا تاکید زیادی بر ارتباط فرد با سایر افراد و پدیدههای پیرامونی برای شکلگیری نقشه شخصی و ایجاد هویت و شناخت از خود دارد که شاید دیدگاه چندان ناشناختهای نباشد. از طرفی، فردی دوگانهانگار یا مادیگرا شاید بتواند فرضیاتی قوی برای دیدگاههای خود ارائه دهد که با گزارههای بیان شده در این کتاب، به سادگی نتوان آنها را به چالش کشید. مانند برناردو کستراپ که به لحاظ علمی و فلسفی تلاش میکند تا وجود آگاهی خارج از جهان مادی را اثبات کند و در چنین فرضیه ای، مغز بخشی از سیستم مادی است که بخش کوچکی از آگاهی کیهانی را به دام می اندازد تا بتواند به شناختی از خودش نائل شود. کنکاش در چنین مسائل کلیدی، به بحثهای جامع تر و ارائه نظریات عمیق تر با رویکردی میان رشته ای و غور لازم در مرز بین رشته های مختلف دارد
رویکردی که این کتاب درباره سایر حوزه های مرتبط اما خارج از تخصص فلسفی نویسنده دارد، رویکردی است که پیشتر در کار ژورنالیست ها مشاهده کرده ام. یعنی ساده سازی بیش از حد و تقلیل نظریه ها به مفاهیمی پیش پا افتاده که در اینجا هم در مورد نظر فلاسفه ای همچو هایدگر و ویتگنشتاین، نظریات علمی در حوزه تکامل و علوم شناختی، و هم چنین مفاهیم دینی و رویکرد ادیان مختلف مشاهده میشود
کتاب درباره ذهن ماست اون چیزی که ما به عنوان «من» یا «خود» درنظر میگیریم. «من» رو از نظر زیستی، فلسفی، روانشناسی و اجتماعی بررسی میکنه. ترجمه عالی و روان
"من" نوشتهی ملتامپسون، فیلسوف، استاد دانشگاه و منتقداجتماعی میباشد. در این کتاب با سوالهایی اساسی مواجهیم: ۱.من کیستم؟ ۲.چگونه شخصی منحصر به فرد میشوم؟ ۳.برای چه هدفی زندگی میکنم؟ ۳. آیا میشود در این جهان تصور ثابتی دربارهی من داشت؟ در اینکتاب ملتامپسون درصدد این است که به خواننده بگوید تعریفی ثابت دربارهی من وجود ندارد و من در واقع یک فرایند است؛ فرایندی که به کمک آن میتوانیم نقشه زندگیمان را ترتیب دهیم و به زندگی خود معنا ببخشیم. همچنین تاکید زیادی بر ارتباط فرد با سایر افراد و پدیده های پیرامونی برای شکل گیری نقشه شخصی و ایجاد هویت و شناخت از خود دارد. با این که نویسنده کتاب، تخصصش فلسفه است اما از پیچیدهنویسی دوری کرده و به سبک ژورنالیستها مباحث را به شکلی ساده بازگو کرده است که شاید گاهی این روش منجر به تقلیل نظریههای مهم و اساسی به مفاهیمی پیش پا افتاده گردد ولی درک سخن را برای عموم مخاطبان ساده میکند.
از جایی پشت چشمانمان "من"ی را حس می کنیم، اما می دانیم که در آنچا چیزی جز ماده نرم خاکستری مغز وجود ندارد، و صدایی انسانی می شنویم که دقیقا عین صدای خودمان نیست . همه می دانیم که هستی ما به عنوان موجودی زنده و باشعور وابسته به کار مغزمان است. اما هیچ چیز مادی یافته نشده است که دقیقا با تک تجربه ذهن ما از "خود بودن " مطابقت داشته باشد. من "من بودن " را حس می کنم اما نمی توانم آن را توضیح بدهم زیرا "من" در این جهان نیستم بلکه در حال تجربه کردن این جهانم حس من بودن جایگاهی مادی ندارد بلکه یک فرایند است. "من" تجربه ای است که حاصل فرایندی است که از لحظه ای که نوزاد چشمانش را باز می کند و برای ارضا نیازهایش تلاش می کند آغاز می شود.
پ ن : این کتاب اولین کتابی بود که از این مجموعه مطالعه کردم .خواندن کتاب های متنوع این سری را که به موضوعات فلسفی با زبانی ساده پرداخته است توصیه می کنم.
«شاید برای ما هم مثل کسی که میخواهد پولش را سرمایه گذاری کند، راه ایمنتر این باشد که سرمایهمان را در محدودهٔ گستردهتری در بازار تقسیم کنیم تا شکست در یک زمینه با موفقیت در زمینهای دیگر جبران شود. برای همین است که معمولاً کسانی را که همزمان جنبههای مختلف زندگیشان را با علاقه و موفقیت پیش میبرند، تحسین میکنیم: مادر چهار فرزند که تاجری موفق هم هست؛ دانشمندی که با مهارت ساز مینوازد؛ پزشکی که داستاننویس معروفی شده است. هر قدر هم موفقیت کسی در یک حوزهٔ محدود به نظرمان چشمگیر باشد باز هم میدانیم که - اگر ما جای او بودیم - دلمان میخواست در زندگیمان به جنبههای دیگری هم میپرداختیم. معمولا کسی دوست ندارد برای رسیدن به موفقیت به او برچسب «کرم کتاب» یا «معتاد کار» بزنند!» * نویسنده معتقد است نه دوگانهانگاری مغز و ذهن، و نه مادهانگاری عصبشناسی، نمیتواند «من» را کاملا توضیح دهد. اما متدی که پیش میگیرد روانشناسی است و همین استدلال تامپسون را مضحک میکند؛ روانشناسی (آن هم از نوع رفتاری که قدیمیتر است و صرفا مشاهدهی بیرونی) در برابر نوروساینس چیزی برای گفتن ندارد. میگوید بچه اینترنال اسپیچ ندارد و به همین خاطر است که گریه میکند. اما از کجا میدانیم؟ این همان روشی است که روانشناسی به کار میبرد و همین غیرعلمیاش میکند. مل تامپسون از تکامل به عنوان استدلال کوبنده استفاده میکند؛ حال آنکه علمی بودن این نظریه خود زیر سوال است. حقیقتا کتاب در سطح کتابهای آموزش موفقیت است. موضوع کتاب از فلسفهی ذهن (من) شیفت پیدا میکند به فلسفهی وجود (اگزیستنسیالیسم) و بعد فلسفهی اخلاق.
خیلی خیلی خیلی خوب بود . این اولین کتاب از این مجموعهس که میخونم و واقعا فوقالعاده بود ، به زبانی ساده و قابل درک و ملموس فلسفه میگه . پیش ازین فلسفهای برای زندگی رو خریده بودم که متاسفانه وقت نکردم بخونمش و کمی تنبلیم میشد که بعد مدتها بخوام دوباره سراغ فلسفه برم. حالا تمایل دارم کل مجموعهش رو بخرم و ببلعم ! خیلی راضیم ازش (:
از آن کتاب هاست که باید 2 بار یا حتی بیشتر خوانده شوند. مقدمه ش فوق العاده است. این من لعنتی کجاست؟ البته از فصل بگذار و بگذرش خوشم نیامد. بیشتر حس کردم می خواهد ��رمورد مرگ متفاوت باشد تا این که متفاوت نگاه کرده باشد.
کتاب بسیار جالب و تامل برانگیزی بود.جیره این ماهم بود و منم سریع شروع به خوندنش کردم راستش این کتاب رو برای کسایی که به مباحث فلسفی علاقه ای ندارند توصیه نمیکنم.شروع کتاب بسیار عالیست و ادم رو به ادامه خواندن تشویق میکند.اواسط کتاب مسائل یه مقدار چالش برانگیز میشه و یک مقداری به تامل احتیاج داره که البته خود من با توجه به کتاب هایی که در متن بهشون اشاره شده بود و نویسندگان نام برده جست و جویی در وب کردم و این خودش کمک بزرگی به درک مطالب کرد.در کل راضی بودم و ترغیب شدم که تمام کتاب های این مجموعه رو بخرم.
محتوای این کتاب بیشتر تکرار مکررات هست اما به زبان ساده تر! و در نهایت درباره ی "من" صحبت می کنه که افراد خودشون چند درصد در شکل گیری "من" خودشون نقش دارند و چقدرش رو عوامل بیرونی تشکیل میدن! برای سرگرمی کتاب خوبیه!!!
So I didn’t hate it as much as Bodo did but I certainly didn’t like it as much as Josh. Some fair points, especially at the end, but the continuity between points throughout the construction of his argument was lost and some very large philosophical concepts were crammed into a small space with little explanation or connection to the larger picture. On the bright side, the idea of “plunging the self into the cold depths of reality” was HYPE. ⛽️⛽️
« ما هرگز نمیتوانیم دیگری را کاملاً بشناسیم یا کاملاً شناخته شویم. مسئله و ناکامی اصلی هم همین است. من میتوانم خاطرهی لحظههای مشترک با دوستم را به یاد بیاورم، تقریباً میتوانم حدس بزنم دربارهی موضوعات مختلف چه خواهد گفت و گرمی احساسات و تایید متقابل را حس میکنم اما این را هم میدانم که میتوانم آگاهانه جنبههایی از خودم را پنهان کنم؛ دوستم هم همینطور. » یکی از چالشهای پیش روی علم و فلسفه همواره توضیح موضوع «آگاهی» و «من» است. همین موضوع دههها محل اختلاف بین فلاسفهی مادی و دوگانهانگار بوده و هیچ یک هم نتوانسته دیگری را قانع کند. ماده انگاران معتقدند که « من» مساوی با فعالیتهای عصبی در مغز ماست. اما واقعیت این است که احساسات و اتفاقات بیرونی روی فعالیتهای بدنی و اندامهای ما تاثیرگذار هستند. فرض کنید که من سر یک دوراهی بمانم، آیا مغزم مرا سر دوراهی قرار دادهست؟ البته که نه، بلکه مغز من به شرایط بیرونی و موقعیت من در ارتباطم با جهان عکسالعمل نشان میدهد. «من» کسی هستم که مغزم را بر سر دوراهی قرار دادهام. آنچه انسان را از گونههای دیگر متمایز میکند این است که انسان از آگاه بودن خود «آگاه« است و به آن فکر میکند. زمانی که نوزاد انسان متولد میشود، خود به دنبال تجربه کردن میرود. میداند که چه میخواهد. میداند که باید تغذیه شود و گریه میکند. با افزایش سن، دامنهی این تجربهها نیز افزایش مییابند. کتاب به سراغ مسئلهی هویت میرود و میگوید اگر بخواهیم در زندگی به پوچی نرسیم، باید یکی از دو حالت موجود را انتخاب کنیم. یا بپذیریم که این دنیا ارزشمند و هدفدار است (دین یا هر نظام عقیدتی دیگر.) و یا خودمان هدفها و ارزشهایمان را بسازیم و با سیستمی خودمان در تلاش باشیم تا با آن ارزشها زندگی کنیم. پس از این کتاب به سراغ خود «من» میرود، در ابتدا آن را نقشهای میداند از تجربههای ما و میگوید ما تعریف «من» را در برخورد با دیگران پیدا میکنیم. در برخورد با دیگران و تجربه کردن است که میفهمیم در واقع چه کسی هستیم. که این تعریف ویژگیهای «من» را میگوید و تعریف کنندهی خود «من» نیست. در نهایت نویسنده «من» را یک توهم میداند، یعنی ما این توهم را داریم که «من» هستیم و مغز این وضعیت را به مرور شکل دادهست. کتاب شروع خوبی داشت. خیلی خوب. قبل از این در کتابهایی با منبای فلسفهی اسلامی دلایلی بر اثبات غیر مادی بودن «افکار» خوانده بودم که در اول کتاب با همان استراتژی پیش رفتهبود. به نظر من کتاب آشفتهست. نویسنده ابتدا مباحثی را مطرح میکند که به نظر جذاب و فلسفی میرسند، اما در بخشهایی استدلالهای خودش را نقض میکند و در نهایت میخواهد «الزاماً» به نتیجه برسد و بدون دلیل و هیچ اثباتی داستانهایی از ترکیب علم و فلسفه میسازد و با قطعیت میگوید «خب! این هم از تعریف آگاهی که چندین سدهست بشر نتوانسته بفهمدش.» در واقع نویسنده نتوانستهست مطالبی که شروع کردهست را به پایان برساند. یحتمل یکی از دلایل اصلیِ به هم ریختگی کتاب، همین بعدالتحریرهای پایان هر فصل باشد. کتاب تلاش جذابی برای معرفی فلسفهی ذهن به خوانندهی عام را آغاز کرده، اما خودش دچار آفت داستانسرایی که اول کتاب نفیش کردهبود شدهست. با تمام این دلایل اصلاً کتاب را دوست نداشتم.
جمله هایی از کتاب : ما بدون یکی از این دو شرط نه می توانیم به زندگیمان معنا ببخشیم و نه می توانیم به موفقیتی برسیم :یا باید باور داشته باشیم که یک نظام غیبی بیرونی ارزش و معنا وجود دارد چه آنرا خدا گرفته باشیم و چه در دل طبیعت نهفته باشد، یا اینکه متعهد شویم که به اراده خودمان نظام ارزش هایمان را بسازیم.اگر هر یک از این باورها را رد کنیم بدون اینکه دیگری را بپذیریم غرق در یاس و پوچی خواهیم شد. تلاش برای قدرتمند شدن، خوش قیافه و جذاب شدن : بله خوب می دانیم که همه این راهها به سکس ختم می شود. اما اگر فکر کنیم هدف از همه این ها رسیدن به رابطه جنسی است ، وسیله را با هدف اشتباه گرفته ایم. غریزه جنسی به این دلیل یک کشش زیستی قوی است که راه تداوم نسل انسان است. بازبینی عقاید و باورهایمان و در صورت لزوم تغییر آنها در مواجه با شواهد تازه نیز چالش دیگری است که پیش رویمان است و مستلزم این است که قبول کنیم ممکن است نظر ما اشتباه باشد، ممکن است گاهی حق با دیگران باشد.
کتاب "من" زیباترین طرح جلد این مجموعه تجربه وهنر زندگی را داد. این کتاب طرح فلسفی داشت و روند خوبی را دنبال کرد. سوالاتی که بدون ارجاع مستقیم و آکادمیک به کتب فلسفی طرح میشود و سعی میشود پاسخ های داده شده تا کنون را بررسی کنیم. برای من این کتاب حال خوبی دارد. مشخصا اینکه طرح جلد و رنگِ پوستیِ جلدش صمیمی ست. و نوید مترجمی خوب را میدهد.
مسئله کیستی خویش البته خیلی مسئله دشواریه، کتاب هم سعی کرده تا حدودی از زوایای مختلف به من نگاه بندازه، هر چند کار بدی نشده و یه دیدهای جدیدی به آدم میده، ولی چندان دلچسب و گیرا نیست
کتابیه که هر چند صفحه یک بار مجبورتون میکنه ببندینش و مصداق چیزی که میگه رو توی خودتون پیدا کنین. سیر تمیزی داره و مصداق اغلب استدلالها رو به راحتی پیدا می کنین. این برای من خیلی جالب بود.
--------------- تنها با ارجاع به پیوندهایم است که میتوانم فردیتم را بیان کنم: با ارجاع دادن به همه چیزهایی که در آن با دیگران مشترکم و مواردی که مرا از دیگران متفاوت میسازد. نحوه ارتباطم با آنها و نحوه ارتباط آنها با من. محروم کردن فرد از ارتباطات نوعی شکنجه است و معمولا به تدریج فرد را از «خود» بودنش تهی میکند. وقتی پیوندهایمان را از ما میگیرند، در واقع خودمان را از ما گرفته اند. آدم های قوی این شکنجه را فقط اینگونه تاب می آورند که در خاطرشان نگه میدارند که چه کسی بوده اند و چه چیزهایی برایشان مهم بوده است و با این کار به کمک حافظه، پیوندها و هویتشان را حفظ میکنند. _------------------ اما باور به چنین خدایی میتواند به این معنی باشد که خدا نامی است که بعضی از مردم به ��نیادیترین مجموعه مختصات نقشه شخصیشان داده اند: خدا نه وجودی در میان جهانشان، بلکه خود جهان است که به گونهای شخصی به تجربهشان در میآید. چنین خدایی بخشی از جهانی نیست که علم به رویمان میگشاید بلکه بنیادی ترین شیوه فهم خود و جهان در چهارچوبی شخصیاست. و مختصات مذهبی میتواند تسلی بخش ترین حس معناداری و هدفمندی را به فرد ببخشد. وقتی که ارزشها و تفسیرهای اساسیمان همواره به صورت خدایی که تمامی نقشهمان را در بر گرفته با ما باشد، هر جا که باشیم احساس میکنیم در خانه خودمان هستیم. اگر کسی اعتراض کند که این دیدگاه چنین القا میکند که «خدا وجود ندارد» یا اینکه او صرفا یک برساخته انسانی است، پاسخم این است که خود من و شما هم برساخته انسانی هستیم. اگر میخواهیم بفهمیم که اصولاً فرد بودن به چه معناست، متاسفانه باید به اطلاعتان برسانم که اگر از دیدگاهی کاملا علمی بنگریم، خود ما هم وجود نداریم. هیچ جایی از جمجمه نیست که در آن اثری از من بیابیم.
کتابی عمومی در فلسفه است که کم و بیش خواننده را به تفکر در مسائلی که به خودی خود درگیرشان نمیشود، وا میدارد. دیدگاههای قطبهای مختلف فلسفه را در چند موضوع مطرح میکند و جهتگیری شخصی نویسنده کمتر دیده میشود. در طی روایت اشارههای مکرری به آثار فلسفی دیگر دارد و در نهایت در یک یادداشت، نویسنده، کتابهایی را برای مطالعهی بیشتر پیشنهاد کردهاست. ترجمهی سونا انزابینژاد (نشر گمان) بسیار روان و جالب بود است.
« ما فرض میکنیم که (به شرط داشتن اطلاعات زمینهای کافی) همیشه میتوانیم رفتار دیگران را پیشبینی کنیم، اما در عین حال میدانیم که خودمان میتوانیم آزادانه عمل کنیم.»
«اگر کل زندگیمان را با نقشمان به عنوان پدر یا مادر و مسئول رتقوفتق امور خانه تعریف کنیم، وقتی بچههایمان مستقل شدند و پی کار و زندگی خودشان رفتند، احساس خطر خواهیم کرد.»
«محروم کردن فرد از ارتباطات و پیوندهایش مثل نگهداشتن او در زندان انفرادی، نوعی شکنجه است و معمولاً فرد را از «خود» بودنش تهی میکند. آدمهای قوی این شکنجه را فقط اینگونه تاب میآورند که که در خاطرشان نگه میدارند چه کسی بودهاند و چه چیزهایی برایشان مهم بودهاست و با این کار به کمک حافظه، پیوندها و هویتشان را حفظ میکنند.»
«حتی آن مبارز تندرویی که شهادت را به همنوایی ترجیح میدهد، فقط به خودش وفادار نیست. بلکه به مجموعهای از عقاید و باورها وفادار است که زمینهساز مفهوم تندروی است.»
«خیلیها خودشان را با کاری که انجام میدهند تعریف میکنند. آنها در دنیای پیشبینیپذیر کار احساس هدفمندی میکنند و ارزشهای تثبیتشدهای مییابند که یافتنش در دنیای پیچیدهی روابط و ارزشهای شخصی، به این آسانی نیست.»
«و خطر اینجا نهفته است که ما میتوانیم «من» آرمانی ذهنیمان را از «من» فعلیمان جدا و باور کنیم که آن من آرمانی، واقعیتر از من کنونیمان است؛ و این سرآغاز راهی است که به جنون میانجامد.»
«ولی عالیترین شور در یک انسان ایمان است، و از این بابت هیچ نسلی از جایی غیر از آن جایی که نسل قبلی کار خود را شروع کرده است، شروع نمیکند.»
موضوع کلی کتاب فوق العاده هیجان انگیز و به همون اندازه پیچیده ست. آیا باید دیدگاه ماده گرایان رو بپذیریم که احساس و درکی که من از "من" بودن دارم چیزی جز فعالیت میلیاردها نورون درون مغزم نیست ؟ یا اینکه حق با دوگانه انگارانی است که "خود اندیشنده" رو از بدن مادی جدا می دونن؟ نویسنده در طول 8 فصل این موضوع رو با رویکردی فلسفی (و نه زیست شناسی !) موشکافی میکنه. هر فصل موضوعی تقریبا مجزا داره اما از اونجایی که همه این موضوعات به نحوی به هم مرتبط میشن بهتره کتاب رو به صورت پیوسته بخونید. بعضی جاها کتاب یکدستی و انسجامش رو از دست میده به طوری که ارتباط برقرار کردن بین یک پاراگراف با پاراگراف دیگه سخت میشه. بعضی جاها هم مطالب اونقدر انتزاعی میشن که باید یک جمله رو چندین بار بخونید تا منظور نویسنده (یا شایدم مترجم !) رو به خوبی درک کنید.
این کتاب فوق العاده است. دید من رو نسبت به ذهن هم از منظر فیزیکی هم فلسفی تغییر داد. به طوری که به شدت به این موضوعات علاقه مند شدم. مغز انسان به لحاظ پیچیدگی جزو بزرگترین عجایب است. مثل کوانتوم، کیهان شناسی ... همه تصمیمات زندگی ما و همه تفکرات و شخصیت ما ناشی از عملکرد سلول های مغزی ماست. جان کلام این کتاب این بود که این احساسی که ما از خودمان داریم توهمی بیش نیست. "من" توهم است. "من" ی وجود ندارد. این فقط احساسی است که در اثر فرگشت برای بدنم به وجود آمده و به بقا کمک میکند و به نوعی برآیند عملکرد بخش های مختلف مغز است. البته کتاب نکات خوب بسیاری رو بیان کرده. حتما بخوانیدش
کتاب خوبی بود... توی این کتاب نویسنده نظرات فیلسوف های مختلف رو درباره "من" یا "خود" بررسی کرده بود ام کتاب مسیر مشخصی نداشت. یعنی کتاب به خواننده مواد اولیه خوبی ارائه میده اما جهتگیری مشخصی نداره و در بعضی موارد هم که جهت گیری شده، به نظر من اصلا قانع کننده بیان نشده. در کل کتاب جذابی نیست اما به یک بار خوندنش میارزه. در هرصورت به نظر من نویسنده کتاب که خودش رو با تجربه معرفی میکنه باید قاطعانه تر با نظریات مختلف برخورد میکرد...
از بین کتاب های این مجموعه این کتاب رو تا به حال بیشتر دوست داشتم (البته هنوز همه رو نخوندم) به نظرم تعمق ساده، فیلسوفانه و روزمره ای روی پدیده "من" داره. پدیده ای که از بدو تولد تا دم مرگ باهاش دم خور هستیم و چه بهتر که این همنشینی همراه با شناختی عمیق باشه :) کتاب رو دوست داشتم، انقدر که بلافاصله بعد از اتمامش برگشتم و دو فصل برگزیده از کتاب رو مجدد مطالعه کردم.
كتاب هاي فلسفه زندگي خوبن، ساده و روانن، احتياج ندارن مثل كتاب هاي فلسفه با تمركز بخونيشون و اخر هم مطمئن نباشي همه چي و فهميدي. اين كتاب خوبي بود، درباره ي هويت شخصي ايده هاي كلي رو ساده تعريف كرد و فكر كنم براي كسي كه هيچي در زمينه ي فلسفه ذهن ندونه پر از اطلاعات مفيد باشه.
بررسی برخی نگاههای رایج دربارهی ((خود)) و ((من)).به علاوهی ایدههای نویسنده که به نظرم روان و خوب نوشته شده.به طور کلی برای ایجاد ذهنیتهای جدید و ایدههای مختلف در ذهن مفید است.هر چیزی که به شناخت خود و ذهن کمک بکند مفید است و این کتاب هم میتواند شما را در این مسیر یاری بکند،
به نظرم جمع آوري نظرات بزرگان فلسفه در مورد موضوع " خود" بود. با اين كه در اين كار نسبتا موفق بود ولي در كل كتاب جذابي نبود. نوع بيان مفاهيم خلاقانه و روان نبود.