مفیدآقا رمانی از مرتضا کربلایی لو است که در سال 1386 منتشر شد. این اثر در سال 1387 جایزهی ادبی اصفهان را به دست آورد. حشمت، طنابفروشی که زن خود را براثر بیماری از دست داده دچار یک طغیان روانی میشود و شروع به از بین بردن مغازه اش میکند. به این دلیل دست به این کار میزند که فکر می کند زنش به این خاطر مرده که او نتوانسته مخارج درمانش را فراهم کند و... در این حین سر وکلهی مفیدآقا پیدا میشود و حشمت را اندرز میدهد که مرگ عزیزش امتحان خداست و... حشمت پس از مدتی برای خرید جنس به ترکیه میرود و در آنجا با زنی به نام دنیز که سابقهی فعالیت سیاسی دارد آشنا میشود و تصمیم به ازدواج با او میگیرد. پسر حشمت به نام مجید با این ازدواج مخالف است؛ سراغ زن در ترکیه میرود و... او دنیز را زن خوب و اخلاقمداری نمیداند و با تعقیب او درصدد برمیاید که این قضیه را اثبات کند...
مرتضی کربلاییلو، نویسنده متولد ۱۳۵۶. در داستانهایش، هنرمندانه و ظریف، موقعیتی به ظاهر عادی را موشکافانه تصویر میکند تا رعبآور و خاص بودن آنچه بارها و بارها از کنارش گذر شده است طی کشفی دلهرهآور عیان شود. کتاب من مجردم، خانم در بیست و دومین دورۀ کتاب سال شایستۀ تشویق شناخته شد.
نمیدانم چرا چهار ستاره دادهام، با اینکه میباید سه تا ستاره بدهم. شاید برای اینکه در قحطیِ قصه، این کتاب قصهگوی خوبی بود و با اینکه در آخر خواننده نمیداند هنوز که مفید آقا چه کرد و ماجرایاش چه بود باز هم چیزهایی خواند که ازشان حظ بُرد. کتاب دو راوی دارد، دو برادر که هر کدام در پِی چیزی هستند. یکی میخواهد از زنبابایاش انتقام بگیرد و یکی به گناهِ زنایی که برادرش انجام داده چلهنشینی میکند. گمانم آن چهار ستاره به زبانِ کتاب تعلق بگیرد و به آن توصیفها و فضاسازیهایی که تازهاند و آدم را در همان مکان و در همان احوالی قرار میدهند که راوی بوده و احساس کرده.
تجربهی تازهای بود. امیرخانی را بگیرید، بیندازید کنار دولتآبادی، بعد هرکدامشان را چند ده سال جوانتر کنید، امیرخانی را کمتر دی: حاصل میشود چیزی که در این کتاب شاهدش بودیم. ترکیب مطبوعی است اما خوب جا نیفتاده. و خب حق میدهم. کتاب مال سال 88 است و نویسنده هنوز چهلسالگی را ندیده بوده اما بااینحال کتاب قابل توجهی است. اگر همین روند خواندن و پیامهایی که روی کتاب میدادم را دنبال کرده باشید فراز و فرود نثر را میبینید و از صفحهی نودی که آخرین بار بهروزش کردم، جدا نثر بهتر شد و یکدستتر. دوستش دارم چون به من ابعاد دیگری از زبان را نشان داد و این روزها کتابهایی که از زبان مایه میگیرند را بیشتر دوست دارم. خوبی این کتابها این است که چالهچولههای طرح و شخصیتها را نشان نمیدهند، و میشود تویشان هزار و یک ترفند جذاب به کار بست. خلاصه اینکه کتاب متفاوتی بود با یک روایت دایرهوار. و مطمئن باشید که این داستان را لو نمیدهد چون آخرش هم متوجه نشدم کتاب قصد داشت چه چیزی بگوید. حرف زیاد داشت، و حرفهای زیادی هم زد، منتها اینکه حرف آخرش چه بود؟ الله اعلم