برگ درخت ها توی باد صدای امواج دریا می دادند. انگار دریا قدم آن طرف تر بود. واقعیت آن قدر نزدیک بود که آدم فکر می کرد اختلال ذهنی است. در هوای دَم کرده ی تابستان، برگ درخت ها نبودند که صدای آب می دادند؛ رودخانه ی واقعی درکه بود. قلب هومن تند می زد. زمان تند می گذشت. گلسا دختری بود مثل باقی دختر ها. گلسا دختری نبود مثل باقی دختر ها.
کم پیش می آید که در مورد کتابی نظری بنویسم. در مورد این کتاب خاص به نظرم باید نوشت و البته انتقاد کرد. اگر حوصله خواندن نقد ندارید مخلص کلام این است که که اصلا و ابدا کتاب را دوست نداشتم و به هیچ کس خواندن آنرا پیشنهاد نمی کنم. کتاب خط داستانی خوب و منسجمی ندارد که برای خواننده جذاب باشد. شخصیت ها بسیار فانتزی هستند و به گونه ای آنها پرداخت شده اند که انگار کسی افسانه ای از تهران و آدمهایش شنیده و آنها را بازگو می کند. روابط انسان ها بسیار سطحی و سخیف است. نکته ای که بیش از همه در هنگام خواندنش مرا آزار می داد دیالوگ های داستان است. دیالوگ ها به شدت ضعیف و به طور عجیبی مصنوعی هستند. بگذارید خیالتان را راحت کنم که برای من سینا دادخواه یک م. مودب پور دهه شصتی است. شوخی های بی جا، دیالوگ های لوس، روابط عجیب و شخصیت های عجیب در تمام داستان توی ذوق می زند. بسیار متاسفم که انسان هایی مثل سینا دادخواه داستان می نویسند و خوانندگانی آنها را می خوانند. به قول هوشنگ گلشیری بعضی از نویسنده ها هستند که باید به خاطر جرم داستان نویسی جریمه شان کرد.
چرا من به این کتاب یک ستاره دادم؟ چون گودریدز این قابلیت را نگذاشته که صفر ستاره بدهی. زیباتر ترکیبی است از داستانهای میم مودب پور، فیلمهای شانه تخم مرغی دهه 90، فیلمهای دختر پسری دهه 70 و تلاش ناکام نویسنده در ایجاد فضایی متفاوت. با 9800 تومان قیمت این کتاب، کارهای مختلفی می شود کرد.
خواندنش بسیار طول کشید و متاسفانه بسیار مایوس کننده بود. داستانی ضعیف و نامسنجم و پر از پراکنده گویی و زیاده گویی. بخش های داستان با بی منطقی آزاردهنده ای هر کدام ساز خودشان را می زنند طوری که به نظر می رسد هر بخش با فاصله زمانی بسیار نوشته شده و انسجام کلی از دست رفته. شخصیت پردازی بسیار ضعیف و کاریکاتوروار. اعمال و رفتار کاراکترها با منش و شخصیت شان نمی خواند و باورپذیر نیست، پیچیدگی روابط بین آنها به جای آنکه نقطه قوت داستان باشد به نقطه ضعف تبدیل شده. داستان به جلال آریان قهرمان رمان های اسماعیل فصیح تقدیم شده و معلوم نیست چرا. شاید تنها نقطة اشتراک آنها توصیف جزء به جزء خیابانهای تهران باشد که جغرافیایی از تهرانِ زمان وقوع داستان به دست می دهد، اما...
حرف هاش حرف ما ست، فکر کردن ها و دلمشغولی هاش مثل خودِ ما ست. و درست مثل هم سن و سال های خودم پراکنده است و در عین پراکندگی هدف های جالبی رو دنبال میکنه. در کل لذت بردم، از خوندن این کتاب زیبا لذت بردم، خیلی وقت بود با یه کتاب حسِ خوبِ زندگی کردن نگرفته بودم و کتاب تازه سینا دادخواه "زیباتر" از قبل این حس را به من داد.بخونید و لذت ببرید.
مدت ها بود کتاب به بدی کتاب « زیباتر» اثر سینا دادخواه، نخونده بودم. شخصیت پردازی افتضاح. نثر بد. داستان ضعیف. حتی طرح روی جلد کتاب چرند. کتاب حتی نثر روان کتابهای مدل پاورقی های مجلات زرد رو هم نداره.! .
نثر سینا دادخواه را کلا دوست دارم جدا از خود داستان.پراکنده گویی و سرگردانی شخصیت داستان هم چیزیست که می توان درک کرد و دید. ولی مشکل اساسی کتاب از نظر من شخصیت پردازی بود شخصبت ها از جایی ناگهان تبدیل به شخصیت های دیگری شدند این همه تغییر با توجه به حوادث داستان توجیهی نداشت. نکته بعدی هم خود داستان بود. داستان دچار نوعی آشفتگی آزار دهنده بود. در کل نسبت به کتاب یوسف آباد در سطح پایین تری بود.
"زیباتر" نام دومین رمان سینا دادخواه است. اولین اثر او "یوسف آباد خیابان سی و سوم" با استقبال خوبی روبرو شده بود. زیباتر از بعضی جهات شباهت به یوسف آباد می برد؛ هر دو آنها حجم کمی دارند. هر دو رمانهایی به اصطلاح خیابانی اند. و مهمترین وجه اشتراکشان این است که هر دو رمان خیلی تهرانی هستند. منظور تاکید زیاد بر جوانب خوب و بد تهران و مردمانش است. داستان زیباتر داستان جوانی است به نام هومن. پسری از طبقه متوسط که متعلق به خانواده ای نسبتا اسم و رسم دار و مرفه است. هومن در سه بخش این رمان، سه تجربه متفاوت از عشق و احساس را تجربه می کند و به واسطه این تجربیات رشد میکند. رمان زیباتر روایتگر دغدغه های جوانانی است که جامعه راه را به آنان نشان نمی دهد و خودشان مجبورند به آزمون و خطا آن را بیابند. جوانانی که عشق میخواهند. غرور می خواهند. از محدودیت بیزارند. سودای پیشرفت دارند و گاهی اصول خود را به پای این سودا سر می برند. نویسنده قهرمان داستانش را در موقعیتی قرار می دهد که پیش از این مردی متعلق به نسل گذشته در آن قرار گرفته، و جالب آنجاست که در داوری او سربلند این مقایسه، جوان امروزی است. جوانی که نقصهایش را پذیرفته و با پذیرش شان تصمیم به رفع آنها دارد. حرکت به سوی کمال...
اواسط خواندن کتاب بودم که نوشتم مانند یک لحاف چهل تکهست. تمامش کردم. اما بر سر حرفم باقی ماندهام. تکههایی از یک کل. که آن کل نیز منسجم نیست. اتفاقات پراکنده از آسمان و زمین فرا میرسند و صفحات را پر میکنند. انسان ها را نمیتوان بدرستی شناخت. حتی راویِ دانای کل نیز به درستی نتوانسته آنهارا به خود و خواننده بشناساند. شخصیت ها ثانیه به ثانیه رنگ عوض میکنند و در ذهن خواننده رنگ میبازند. کتاب کتابِ سایه روشن هاست. از غبار و مه به سوی تاریکی مطلق؛ سپس کورسوی امید و در آخر ورود به روشنایی غایی. حین خواندنش با خیابان ها و سنگفرش هایشان؛ با ساختمان ها و گالری ها و رستورانها بیشتر میل همذاتپنداری داشتم تا شخصیتها. شاید جایی که تحسینش میکنم نیز همینجاست که گویی خود نویسنده نیز بدان واقف است: “رفتار آدمها از رفتار مکانها غریبتر بود”
اولین کتابی که با این که کامل نخوندم ستاره می دم. افتضاح بود! یوسف اباد خیبان سی و سوم اولین کتابی بو که از این نویسنده خوندم. خیلی دوسش داشتم و برای این اسم نویسنده مونده بو تو ذهنم منی مه اسم هیچ نویسنده ای یادم نمی مونه. با ذوق گرفتمش از کتاب خونه. اما خوب ۶۰ صفحه اولشو خوندم بعد دیگه هر کاری کردم نتونستم بخونم. یوسف اباد اولین تجربه من از رمان بزرگسال بود و تو سن کم او فضای کلیشه ی رماناش خوب خوب و جذاب بود. اون مدل محاوره ای نوشتن و کلیشه هاش اما الان واقعا داشتم از خوندنش عصبی می شدم. چون نه فق�� قصه بد بود بلکه نویسنده تلاش زیادی و بدون نتیجه برای روشنفکرانه نوشتن داشت که همه چیز رو بی خودی طولانی می کرد.
چقد عجیب که من زیباتر رو برخلاف خیلیها دوس داشتم. نثر شلختهش مثل ذهن خیلی از ماهاست. فقط بخشای اخرش برام نامطلوب بود چون عوض شدن شخصیتا به نظرم خیلی تو تو ذوق میزد.اما در کل تصویرسازیای داره که تو ذهن ادم حک میشه
سرآغاز داستان همانقدر که ممکن است خواننده زیر 25 سال را جذب کند، میتواند دنبالکنندگان جدی ادبیات داستانی را پس بزند ولی دادخواهِ در آستانه ورود به سیسالگی، از صفحه ۴۸، خطِ دوازدهم، اوج میگیرد و فرمانش نمیلغزد و پایانبندی، همان است که لبخند رضایت مینشاند. رمان، ظاهرا سالم و خوب از ممیزیِ ارشاد بیرون آمده.
روی ریتم کار شده بسیار بیشتر از آنچه این روزها حوصلهاش را خیلیها موقع نوشتن داشته باشند. دیالوگها خوبند، رواناند هرچند که بعضیجاها شخصیتها دور از چشمِ دادخواه، انگار چند دقیقهای با هم تمرین کردهاند آنچه باید بگویند.
هومن پسر حاضر جواب و امروزی مهندسی شیمی است که نمره ریاضیاتش کم شده و به سراغ استاد ادبیات لادن کیانهمر می رود تا از او نمره بگیره و از بدو ورود عاشق دختر ساکسیفون نواز او گلسا می شود و این آشنایی ها و عاشقی ها در حقیقت مسیر قصه است برای تصویر کشیدن رابطه های مختلف شخصیت های خاص طرز تفکراتشون مسیرهایی که اصولا واردش میشن
نسبتا خوب بود من قلمش و طرز نوشتنش رو دوست دارم یک حس خیلی خیلی خوب و ارامش بخشی بهم می ده یک حس واقعا دلخواه اما خوب چندان به دلم نشست چون درکی از شخصیت های گلسا و صبا نداشتم توی باور من و حد و حدودای من نمی گنجن وقتی گلسا طرف ناهید را می گیره و مامانش را ول می کنه من درک نمی کنم و در کل اصلا اخر نفهمیدم چرا دیگه صبا و لادن به تیپ هم زدن خوب اتفاقی صبا تیر زد دیگه درگیری و دادگاه و .... چی بود ؟!!!! بعد یک جور غیرمنطقی این مدل داستان ها هم لجم را در می یاره این مانور دادن روی زندگی روشنفکرانه امروزی که فقط به یک درصد کمی از جامعه امروز محدود می شه پسره با دختره دوست می شه بعد شب می یان خونه مامان ایشون دوست منه مامانم هم می گه سلام عزیزم بعدم شب می مونن همونجا انگار نه انگار یک دو روز بعدم مامان دختره می یاد خونه پسره با مامان پسره رفیق می شه دوتایی می رن پیک نیک !!! خوب منطقی نیست لجم بگیره بالاخره این قشر هم هستند الان باید از همه نوشت اما ناخودآگاه لجم در می یاد فکر می کنم با دست گذاشتن روی این خانواده ها انگار نویسنده می خواد افه امروزی بودن و این جور زندگی را بیاد.
زيباتر كاش كمي زيباتر بود حس و حال جالبي داشت از همه بيشتر عاشق جمله هاي نصفه نصفه و كلمه كلمه ايش شدم (كه البته گاهي از زير چشم رد ميكردمشان كه حوصله سربرتر نشوند) سخت خوان بود با نثري بسيار عاميانه. پر اتفاق و پر حادثه. با اينكه بنظر نويسنده سعي داشت اتفاقات غيرمنتطره باشند ولي حتي غيرقابل باورترينشان كاملا قابل پيشبيني بود. بعضي قسمتها بسيار بسيار زيبا تصوير شده بودند جملات درخشان كوتاه كم نداشت ولي در كل ضعف زياد داشت. عمر تلف كردن نبود خواندن اين كتاب ولي كاش نثر قوي تري داشت.
رمانِ خوب و دلچسبی بود. داستان درباره ی یه پسر دهه شصتیه که شخصیت منفعلی داره و به واسطه ی یک سری روابط و اتفاقات تهایتا به یک بلوغ عقلی و آرامش میرسه، به نوعی تکامل احساسی-انسانی. که واقعا خوندنیه و با هوشمندی نوشته شده!
دغدغه ی نویسنده برای نشون دادن احوالات دهه شصتی ها و نوع روابطی که در دهه ی هشتاد برای طبقه ی نیمه مرفه جامعه وجود داشته، بوده. ولی به نظرم بخش زیادی از این داستان روی دهه هفتادی ها هم صدق می کنه.(با فرق اینکه شخصیت داستان به خاطر منفعل بودنش، خیلی "چیزا" رو نمیدونه و به واسطه تجربه به دست می یاره، درحالی که خیلی از دهه هفتادی ها به خاطر شرایط اجتماعی و تقابلی که با نسل قبلشون داشتن، بعضی از اون "چیزا"رو میدونن.) من خودم با کتاب خیلی همزادپنداری کردم و هومن، شخصیتِ اصلیِ داستانو کاملا می فهمیدم(مخصوصا صفحه ی 75 تا 80 که به عین تجربش کردم). روی هم رفته داستان روان و گیراییه و به واسطه ی بالا-پایین شدن های بجا، درام خوبی از آب در اومده؛ شخصیت ها در حدی که باید تعریف بشن، تعریف شدن و شکل گرفتن؛ با سرعت خوبی وقایع مربوط بهشون روایت میشه و جلو میره. فضای خاصی توی داستان وجود داره که از یک "گُنگی" شروع میشه، بعد به "سیاهی" و بعد به "روشنی" میره و من دقیقا درکش کردم و جزو رمان هایی بود که دوست داشتم تموم نشه با اینکه در بهترین نقطه تموم شد! مفاهیم "عشق-نفرت"، "ناامیدی-امیدواری" و "کینه توزی-بخشندگی"رو به خوبی میشه تو داستان دید.
امضای نویسنده توی این کار هم وجود داره مثل استفاده ی برجسته از مکان های شهر تهران و اشاره های پراکنده به مفاهیم شهری که توی کار قبلی نویسنده(یوسف آباد، خیابان سی و سوم) هم وجود داشت و نقش محوری رو بازی میکرد. همون طور که گفتم به نظر میرسه این اشارات و استفاده ها به نوعی امضای نویسنده باشه که احتمالا در کارهای آیندش هم دیده میشه که به نظر من خیلی شیرین و دلچسپن و باعث میشه که خواننده ارتباط راحت تری با اثر برقرار کنه. نویسنده همچنان با ظرافت خاصی از "وقایع اجتماعی دهه ی 80"، "اخبارهای پر حاشیه دهه ی 80"و "انسان های حقیقی" استفاده کرده و در عین سادگی به شکلی هوشمندانه در جهت پیشبردِ داستان بهشون اشاره کرده. سبک نگارش نویسنده هم برام جذاب بود؛ در جریان روایت داستان "تایم شیفت"های زیادی رخ میده و مدام "فِلَش بَک" توی روایت هست که به نوعی یک روش نگارشیه.
در جواب این که: آیا این کار از اثر قبلی(یوسف آباد، خیابان سی و سوم) نویسنده بهتره؟ اگر کلی بخوام بگم فکر می کنم به همون اندازه شیرین بود. هرچند که از نظر نوع روایتی و نگارشی کاملا با هم تفاوت دارن. اگر بخوام جزئی بگم فکر می کنم این اثر قدمِ رو به جلویی برای نویسنده محسوب میشه، چون مفاهیم، کمی عمیق تر و متمرکزترن. شاید نقاط ضعفی نسبت به اثر قبلی وجود داشته باشه، ولی نقاط قوتی هم وجود داره. شاید خیلی ها بگن از نظر جذابیت داستان، اثر قبلی بهتره ولی من فکر میکنم درام بهتری توی این اثر شکل گرفته که واقعا حرفِ مشخصی داره؛ نه این که کتاب قبلی نویسنده حرفی نداشته باشه(که داشت و منم خیلی دوسِش دارم) ولی همون طور که گفتم تمرکز این رمان (شاید به خاطر نوع روایتش) بیشتره!
در نهایت دوست داشتن یا نداشتن یه اثر کاملا یه بحث سلیقه ای یه و به کاراکتر خواننده برمیگرده... من که ازش خوشم اومد، به شما هم پیشنهاد میکنم بخونیدش.
" همه از آرامش قبل از توفان حرف می زنند. کسی از آرامش بعد از توفان نمی گوید. دریای درون حالا آرام بود. توفان تمام شده و امواج خسته ی بی رمق به ساحل می رسیدند..."
اوایل کتاب اصلا خوب نبود تا جایی که اگر یک شب بد و به دنبال اون بی خوابی بعد از ظهر و کوفتگی کلاس تربیت بدنی نداشتم هیچ وقت ادامه کتاب نمی خوندم!! اما باید بگم که ادامه و پایان کتاب بر خلاف چیزی که انتظار میرفت قانع کننده بود تا من خوشحال باشم که نصفه رهاش نکردم.. در یک جمله کتاب , داستان تبدیل شدن یک پسر بی خیالِ مزخرف به یک مرد تمام عیاره! خوشحالم برایِ هومن و اون همه سختی که کشید تا به اینجا رسید :)
روابط آدمها و موقعیت ها شو دوس نداشتم، به نظرم غیرواقعی بودن و سینمایی. نمی دونم عمدی در کار بوده یا نه. فکر می کنم نقطه ی درخشانش تعبیرهای نو و غیرکلیشه ای شه. مثل همون کاری که تو یوسف آباد خیابان فلان کرده. واقعا نمی دونم این رمان رو دوست داشتم یا نه. اینم یه مدلشه.
تهرانی رو که با تمام وجودم دوست دارم و سینا دادخواه میشناسه. برای همین از یوسف آبادش کلی خوشم اومد. زیباتر هم به همین بهانه خریدم اما زیاد اونی نبود که دلم میخواست باشه.