آخه چرا؟
موارد تاریخی ِ داستان، خیلی خوب بودن. امّا باید توجّه کرد که همهچیو نمیشه توی داستان آورد، مگر اینکه روش کار کرد و تکنیکشو یاد داشت! نمیخوام بگم ایشون تکنیک اینکارو یاد نداشتن. ولی منظورم اینهکه اینهمه قلمفرسایی لازم نبود.. ما یهداستان داریم، یهتاریخ که اینتاریخه سایهی سنگینی روی داستان انداخته. ریویوی بهداد رو میخوندم، بهیهچیز خیلی خوب اشاره کرد؛ گفت عشق در جلد اوّل، خیلی پاک و دوستداشتنی بود. من خودم متأثر شدم شخصاً. ولی تو جلد دو، واقعاً شورش درومده بود. درسته که اینهمه سال زندگی میکنه و خب، مَرده و باید ازدواج کنه و ازینحرفا. ولی آخه اینقد افسارگسیخته؟ بعد براش عبرت نشدن اینهمه عشق تا سر ِ فرینی؟ ماجرای فرینی هم خیلی رمانتیک بود. من اصلاً نتونستم لذّت ببرم ازش. توصیف صحنههای جنگ، خیلی هیجانانگیز بودن. ولی همیشه داستان نباید روی اوج باشه. و تازه، اگرم روی اوج میره، باید اوجشو تثبیت و حفظ کرد. نه که گزیدهای از اوجنگاریهای پشت سر همـو بهخورد خواننده داد.. اینکار، یهجنبهش برای جذّاب شدن و تند خوندن ِ اثره؛ من الآن خیلی سریع خوندمش. ولی چه فایده؟ آیا میخوایم اثر خونده بشه و گذاشته بشه کنار، یا خونده بشه و روش تأمل بشه و گذاشته نشه کنار؟ :دی بازم میگم؛ موارد تاریخیشو خیلی دوست داشتم. اصلاً خوندن ِ کتب آرمان آرین، ازینجنبهس که خیلی فوقالعادهس. ولی داستان کجا و تاریخ کجا.. تاریخ هم روایت داره. ولی آیا ما بهتاریخ هم میگیم داستان؟ و اصلاً چهتکنیکهایی موجب نزدیکی و چهبسا وحدت ایندو میشه؟
همینا دیگه. یهجاهایی اونقد خوب بودن که گفتم میآم گودریدز و سه میدم. ولی بعد گفتم من بهخیلی کتابای دیگه هم سه دادم که بهتر بودن. فعلاً دو میدم، شاید بعداً کردمش سه.