نوشتن از نظر آرتور آداموف رهایی از کابوسهای شخصی خود، رهایی از کابوس سالهای جنگ بود که هر دو به صورتی وصفناپذیر به یکدیگر گره خورده بودند. از اصطلاح «تئاتر پوچی» و کلمهی «پوچی» بدش میآمد. میگفت: «زندگی پوچ نیست، مشکل است. فقط خیلی مشکل است.» اضطراب ماوراء طبیعی، احساس هولآور عدم واقعیت خود و جهان، انحطاط و تلاشی زبان، میل به نومیدی و تحقیر خود و، بالاتر از همه، تنهایی آدمی، اینهاست مضامین همیشگی نمایشنامههای او: نمایش به عقیده من نمایش تنهایی است و در وهلهی نخست این جمله فلوبر است: «ما در بیابنیم و هیچکس صدای هیچکس را نمیشنود.» و امروز من میتوانم آن را چنین اصلاح کنم: «ما در بیابانیم، اما چند تنی هستند که به طور مبهم صدای چند تنی دیگر را میشنوند.»
جالبه. خودم دقیقا نمیدونم چیزی که خوندم یه اثر خوب بوده یا برعکسش. تا حدی شاید اقتضای تئاتر ابزورده. توضیحات کوتاهی که مترجم اول کتاب داده به فهم بهتر این دوتا متن عبث کمک میکنه واقعا و به نظرم با متنی طرفیم که خواننده حرفهایتر متوجه ارزشش میشه. من در حد 3، 3 و نیم ستاره از این متن بهرهمند بودم شاید. خود نویسنده میگه از نماد و تمثیل بدش میاد اما سبک نوشتههاش اینجوریه که در عین عبث بودن، کلی تفسیر میشه ازشون کرد. به نظرم اونجور که آداموف تونسته معضلاتی مثل تنهایی، تشنگی برای گرفتن تایید و احساس وجود داشتن رو توی نمایشنامه استاد تاران، در قالب همچنین دیالوگهایی و اتفاقاتی عبث، به نمایش بذاره بسیار خفنه.
*این یک ریویو قدیمیایه که چندتا مشکل نگارشی داشت.
این کتاب بعد از پنجاه سال تجدید چاپ شد و من نگم از اینکه چقدر انقلاب رو تا قبل از این برای گیر آوردن این نمایشنامه بالا پایین کرده بودم. خیییلی انتظارم ازش زیاد بود. هم تعریف آداموف رو زیاد شنیده بودم که بهش لقب شاهزاده ابزورد داده بودن ( ببینید که برای یک علاقمند تیر به تئاتر ابزورد چقدر میتونه تحریک کننده باشه ) و نام مترجم هم که خودش یه مهر تایید جدیه. ولی واقعا نمیشه گفت چیز خاصی بودن. دو تا نمایشنامه خام ابزورد که بنظرم خیلی جای کار داشتن، هردو. همانطور که بودهایم آخرش یکم کافکایی شد ، دقیقا نفهمیدم چیشد، یعنی آ همون پسربچههس؟ استاد تاران تنهایی و ناچیزی و متزلزل بودن موقعیتهایی که کسب کردیم رو بررسی میکرد و به چالش میکشید. در واقع تصویری بود از فرو ریختن کوهی که حس میکنیم خودمون ساختیم و هیچیش نمیشه.
کلیدواژهی «استاد تاران» تنهایی بود. اینکه گمان میکنی مهم و مشهوری اما در عمل هیچی. و تنها. هیچی که تنهاست. «همانطور که بودهایم» ملالآور بود. چهار دست و پا تماشا کردن قطار اسباببازی.