به ما میگفتند: «هرکاری راهی دارد.» ما نمیفهمیدیم یعنی چه. والبته گاهی هم خودمان را به نفهمی میزدیم. این باری، یک سال طول کشید. و خدا را شکر که سرمایه بر باد رفت و بار اعتبارهایی که از بانکها گرفته بودیم بر دوشمان ماند. ابن مشغله، بشخصه از اینکه دیگر مجبور نبود حساب کند ده هزار تومان پس انداز سیصد سال به چه شکلی ورم میکند، عصبانی و دلخور نبود، اما نقص کار در این بود که من دو جوان زود باور بیگناه را هم با خودم همراه کرده بودم. آنها واقعاً ورشکستگان بیتقصیر بودند.
ما فاتحان تاریخ نیستیم، ما تاریخ نیستیم و بدینگونه است که ابن مشغله تکرار می کند:"ما مردان کوچکیم" کتاب شاهکار نیست، صرفا یک بیوگرافی 100 و خرده ای صفحه از "دنبال کار گشتن ها" نادر ابراهیمی است، اما حرف ها (بعضا جنس حرفها) این کتاب ک 24 سال قبل از تولد من نوشته شده اونقدر شبیه من بود که احساس کردم غیر از پنج ستاره بدم در حق خودم و احساساتم (و نه کتاب!) کوتاهی کردم!!! فکر میکنم این بهترین توصیفی بود از شخصیت من در قالب نوشته های کتاب (شادم نوشته در قالب من؟!): "من،هر جا که بمانم، مثل آب راکد می گندم. باید مسافر بود و همیشه در راه بود. هیچ شهری آخرین شهر نیست و هیچ چشمه یی آخرین چشمه نیست."
دوست داری وقتی بزرگ شدی چی کاره بشی؟ ابراهیمی این سوال رو که بدون شک همه مون وقتی بچه بودیم حداقل یه بار بهش جواب دادیم احمقانه ترین سوال ممکن می دونه و می نویسه : " این مسلم است که نه فقط بچه های بی گناه بلکه بسیاری از نوجوان های هوشیار و عاقل هم نمی دانند که می خواهند چه کاره شوند و برخی هم که می دانند، نمی توانند بشوند. امکانات یا احتمالا عدم امکانات آنها را می پیچاند و به سویی می اندازد که خوابش را هم ندیده بودند و یک روز می بینند کسی شدهاند که هرگز نخواسته اند باشند. اگر انتخاب مطرح باشد تازه از این لحظه شروع میشود لحظهای که انسان حس میکند آنچه باید باشد و میتوانسته باشد، نشده است… اگر باور میکند تباه یا مسخ شده بازگردد و حرکت تازه ای آغاز کند، یا وا بدهد و تسلیم شود.” ه
ابن مشغله شرح حالیست از تجربه های شغلی بی شمار نویسنده . ابراهیمی از اولین کارهایی که برای کسب مقدار اتدکی پول انجام داده یاد می کنه: برف روبی از بام خانه ی پدری و کشیدن آب حوضش در ازای سه تومان...بعدتر ها چون خط خوبی داشته تبلیغ و اعلان نوشت. کمک کارگر فنی تعمیرگاه سیار سازمان برنامه در بیابان های ترکمن صحرا شد. در چاپخانه کارگری کرد. حسابداری بانک و تحویلداری هتل را به عهده گرفت. در یک حجره ی فرش فروشی کار کرد. در روزنامه ها و مجلات صفحه بندی کرد. به ترجمه و ویراستاری روی آورد. یک کتاب فروشی رو برای مدتی اداره کرد.در زمینهی ایران شناسی تحقیق کرد و مقاله نوشت. به شهرت رسید ، فیلم های مستند و سینمایی ساخت. در تلویزیون فعالیت کرد. با سرمایه ی اندکش موسسه ای برای شناساندن ایران به مردم باز کرد و بعدتر در موسسه ی خصوصیش به سراغ کار فرهنگی برای کودکان رفت ، تصویرسازی و خطاطی و مجسمه سازی کرد و …. هیچ وقت از شانزده سالگی به بعد ” نوشتن ” را فراموش نکرد. ه
ابراهیمی تو این کتاب روی دو باور خودش خیلی تاکید داره. اول این که هرگز دوست نداشته کمک های مالی دیگران رو حتی به شکل کادو و هدیه قبول کنه و ترجیح می داده نون بازوی خودش رو بخوره و در صورت نیاز به کم قانع باشه . دوم این که اگر شغلی به هر دلیلی خوشایندش نبوده از گرسنگی و بیکاری نترسیده و اون کار رو رها کرده. حالا یا کار در توانش نبود، یا هدف همکاران به جای خدمت به خلق ، ترقیع مقام و مال اندوزی به هر دوز و کلک بود، ، یا اونجا بهش تهمت زده شد و بهش توهین شد ، یا در طول زمان اون کار از هدف اولیه ش دور شد و .... ه
در مجموع کتاب لحن یکنواختی نداره . گاه نویسنده از خاطراتش می گه که حتی دربسیاری موارد بی این که ماجرای شروع و پایان یک شغلی کاملا معلوم بشه میره سراغ شغل بعدی یا درس اخلاقی مربوطش . خیلی اوقات معلوم نمیشه ابراهیمی یه شغلی رو از کجا پیدا کرد و در بسیاری موارد کاملا مشخص نمی شه به چه دلیلی و چطور یه شغلی رها شد. و گاه هم بالای منبر میره و پند و نصیحت می کنه یا از اوضاع و شرایط و خیلی از آدم ها ایراد می گیره .
ولی کل کتاب برای من دوست داشتنی بود. ابراهیمی میگه این شغل ها نیستند که باید انتخابمون کنند بلکه این ماییم که براساس باورها و توقعاتمون باید سراغ اون ها بریم. گشتن لای آگهی های استخدامی ، مصاحبه های شغلی ، رفتن سر کاری که شاید برای خود خود ما ساخته شده یا شاید اصلا برای ما نیست داستان آشنایی برای همه ی ماست ولی جسارت انتخاب شاید برای خیلی هامون غریب به نظر بیاد
"شغل برای من مثل چای خانه های سرراه است" این جمله خلاصه ای بود از کتاب ابن مشغله ، با این توضیح که شغل عوض کردن های نادر ، از سر تفنن یا شکم سیری نبوده و در بیشتر موارد وقتی خرده شیشه ای در وجود صاحب کارش میدیده یا ازش کاری رو می خواستن که با اعتقاداتش سازگار نبوده ، خیلی راحت قید اون کار رو میزده : "هر سازش ، یک عامل سقوط دهنده است و منظور من از سازش، فدا کردن یک باور و اعتقاد است در زمانی که هنوز به صحت آن باور و اعتقاد ، ایمان داریم. " گاهی هم علت این رها کردنها این بوده که حس میکرده دیگه چیزی برای یادگیری در اون شغل وجود نداره و به زیر و بم کار مسلط شده و قسمت تحسین برانگیز ماجرا برخورد بزرگوارانه ی همسرش بود که هیچ وقت در این زمینه نادر رو تحت فشار نمیگذاشت و همیشه با سکوت و لبخند همراهیش میکرد....
***** من چون کودکی هستم که فقط یک را در اختیار دارد و حال میخواهد صد بار بگوید یک ، تا به صد رسیده باشد. ***** آنها که شخصیت اجتماعیشان با شخصیت فردیشان یکی می شود ، آدم های فوق العاده ای هستند. ***** اگر امید را دمی رها نکردیم ، نه بدان دلیل بود که آن را در خود داشتیم، بل بدان سبب بود که امید را چون ودیعه ای به دست ما سپرده بودند تا به دست دیگران بسپاریم.....
یک بند از کتاب، کنه منظور نادر ابراهیمی از روایت ابنمشغله را به خوبی نشان میدهد:
"کافی است که یک قدم برداری، دیگر محال است که بتوانی به جای اولت برگردی. اگر همان یک قدم را به عقب بگذاری، درست سر جای اولش، فقط خیال میکنی که برگشتهای. حقیقت این است که خیلی چیزها عوضشده، خیلی چیزها فرق کرده. زمان، دیگر آن زمان نیست، فضا آن فضا نیست، پا عیناً همان پا نیست، کفش عیناً همان کفش نیست و تو همان آدمی که یک قدم به جلو برداشته بودی نیستی. بنابراین در هر شرایطی و به هر صورتی، یک قدم به جلو برداشتن، مساله بسیار مهمی است."
روایت همین یک قدمهاست که با بیانی شیوا، گاهی شکل طنزی برای مواجهه با ناملایمتیها به خود میگیرد، گاه در قالب مشاهدهگر اجتماع از آسیبهایی حرف میزند و گاه طعنهآمیز میشود و نگاه سخت و بیرحم ابراهیمی را به گروههایی همچون پزشکان، شبهروشنفکران و آنها که دست از تلاش در وطن میشویند و زندگی حداقلی در دامن بیگانگان را میگزینند نشان میدهد. از لابلای همین تلاشهاست که انگیزه و اشتیاق او برای شناساندن وطن و تاریخ به نسلهای بعد و مردمان همین سرزمین در قالب کتاب و فیلم مستند و ... هم آشکار میشود. تلاشهایی که نتیجهشان امروز در اختیار ماست
اگر این نگاه را از اثر بگیریم، صرفاً تبدیل میشود به جزییاتی از تقلاهای نادر ابراهیمی جوان برای کسب تجربه و درگیرشدن با شغلهای مختلف در دهههای سوم و چهارم زندگی
ابن مشغله خاطرات نادر ابراهیمی است در مورد پیدا کردن شغل و اتفاقات آن. و این شغل از همون بچگی با سوال «میخوای چیکاره بشی؟» دغدغهی ما میشه و تا معلوم نیست کی ادامه داره. نکاتی که به طنز راجع به شغل ها و اینکه چی به کجاست میگه صمیمی و جالبه. یه سری جملات جالبی داره کتاب که من برای خودم هایلایت کردم ولی حوصله ندارم بنویسم، خودتون برید بخونید مثلا اونجایی که در مورد «زن خوب» میگه من با اینکه تجربه نکردم ولی دیدم دست مردم نون گندم. در نهایت اگر به هر دلیلی با اینکه کتاب حجیمی نیست، حوصلهی خودندن کلش رو ندارید، توصیه میکنم نسخهی تخلیص شدهی نمایش رادیویی با صدای بهروز رضوی رو گوش کنید که خالی از لطف نیست.ه
ابن مشغله وقتي به دستم رسيد که خودم خيلي درگير انتخاب شغل و حتي شغل عوض کردن بودم. درک سرخوشي نويسنده به خاطر عوض کردن پي در پي شغلهاش برام سخت نبود. ولي باور دنيايي که از محيطهاي کاريش به تصوير کشيده بود نه! من ساده فکر نميکردم که افرادي باشن که سه تا دفتر حساب کتاب داشته باشن که يکي براي خودشون باشه و درست حسابي، يکي براي مامور ماليات باشه و فلان طور و يکي هم براي نشون دادن به مشتريهاي آنچناني باشه و بهمان طور! من ساده زيرآب زنيهاي محيطهاي کاري رو در حد سريالهاي تلويزيون ميدونستم و فکر ميکردم فقط مال آدمهاي گمنام جامعه هست نه مال اسم و رسم دارها! حداقل فهميدم که ديدم به دنياي کاري چقدر پاک و کودکانه بوده. :) طبق هرباري که من چنين داستان واقعياي از زندگي يه نويسنده ميخونم به اين فکر ميکردم که چقــــــدر نقش همسر يک نويسنده در موفقيت و اعتبار همسرش زياده. همون حسي که با خوندن پاريس جشن بي کران درباره همسر همينگوي بهم دست داد. البته خود نادر ابراهيمي هم در اين باره تو کتابش ا��تراف کرده که ما بدون داشتن زناني بزرگ، مرداني کوچکيم. :)
نادر ابراهيمي ابن مشغله مثل خودم بود. همون قدر با آرزوهاي دور و دراز، همون قدر متعهد و حتي ساده، همون قدر کله شق و لجباز. و نثرش... لحن خاص به خودش رو داره که ميشه صداقت و حتي بهتش نسبت به جهان اطرافش که از سر سادگيش هست رو از لابلاي خطوط حس کرد. دوسش داشتم.
اولین کتابی بود که بعد از یک عاشقانه آرام و بار دیگر شهری که دوست می داشتم و چهل نامه کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی خوندم و متن کتاب خیلی روون و بدون استفاده از آرایه های زیادی بود شاید بخاطر همین من و جذب خودش کرد و بیشتر تونستم باهاش کنار بیام ولی یه موردی که داشت و من همیشه سر این زیاد استفاده کردن استعاره تو نوشته های ایشون مشکل داشتم بعد از خوندن این کتاب فهمیدم که استفاده کردن از اون استعاره ها بااینکه به تمرکز بالاتری برای خوندن و فهمیدن متن نیاز داره ولی حس قشنگ تر و بهتری به آدم دست میده دوتا ستاره ای که ازش کم کردم دقیقا بخاطر همین موضوع بود چون اون حسی که توی خوندن کتابای قبلی که ازش خوندم و زیاد نداشت ولی داستانش جالب بود و اگه با گروه دورهمی نبود قطعا زودتر تمومش میکردم:) قسمتی از کتاب که خیلی به دل نشست: ((بنابراین یک آدم مغرور و یک آدم خودخواه هیچ وجه تشابهی باهم ندارند,و حتی در تضاد باهم و در مقابل هم هستند. فقط یک مساله هست,و آن اینکه آدم های خودخواه-به دلیل ذلیل بودن بیش از حد و آگاهی براین ذلت-معمولا رسمشان است که آدم های مغرور و کله شق را خودخواه معرفی کنند تا از این رهگذر,به خودشان اهمیت و اعتباری بخشیده باشند و راه ورسم خودشان را توجیه کرده باشند. .به هر حال حرفم این بود که هر آدمی را کله شقی ها و یک دندگی هایش می سازد))
نکات و حرفهای جالبی لابه لای نوشته بود ولی به عنوان یه داستان جنبه داستانی اش کم بود. ارزشش برام بیشتر برای بعضی جملات و عبارات با معنی و خاصش بود. نقل قول های زیادی ازش هست که مستقل از متن با معنی و خوبند.
نادر ابراهیمی مشکلات و بعضا فسادهای اخلاقی تو محیط کار رو به زبونی تعریف کرد که من همش وسط خوندن میگفتم مرسی!!!! دقیقا!!! از درست ترین کلمات و جملات استفاده کرد واسه توصیف این مواردی که همیشه دلم میخواد راجع بهش غر بزنم اما نمیدونم چجوری بگم که منظورمو برسونم.
خوشحالم که همینجوری شانسی از طاقچه دانلودش کردم و خوندم ❤️
هو ساده، صمیمی و برآمده از دل... ماجرای شغل هایی که نادر ابراهیمی تا سال ۵۲ نتونسته بود تحملشون کنه و هرکدوم رو به دلایلی ول کرده بود... همدلی و همراهی خانمش تو سختی ها ستایش بر انگیز بود و نادر هم جایی بهش اشاره کرده بود که "ما بدون زنان خوب، مردانی کوچکیم"
جالبه کتاب رو وقتی دارم می خونم که دغدغه کار پیدا کردن بشدت فکرم رو مشغول کرده خدا رحمت کنه نادر ابراهیمی رو به قدری روان و صادقانه زندگی اش رو نوشته کتاب رو نصف روزه خوندم ... نمی دونم چی بگم ... یک تلخ ِ شیرین بود ... قلم روح نواز و نکات مفید ...
"ابن مشغله همه کار میکند،همه کار.به استثنای آنچه معیارهای نسبتا تثبیت شده ی اخلاقی،آنها را نادرست می نامند."
همه ی ما آرزوها و رویاهای دور و درازی داریم،اما چند نفر از ما مثل ابن مشغله دست از تلاش بر نمیداریم و به همین کارهایی که مخالف با ارزش های ماست راضی نمیشیم؟
آدم هایی که فکر می کنند مثل نادر هستند باید قبل از ازدواج این کتاب را بدهند همسران آینده شان بخوانند. مثل این آدم زندگی کردن همسری همراه می خواهد. می خواستم بگویم این کتاب را بیشتر پسر ها و مرد ها می فهمند، لمسش می کنند یا بعبارت بهتر با آن ارتباط برقرار می کنند.
یک جاهایی از کتاب به این نتیجه رسیدم که شرایط کنونی خیلی هم بحرانی نیست.. خیلی از اتفاقاتی که امروز قلب ما را به درد می آورد ریشه های خشک نشده ی همان سالهاست..
قلب خاک خوبی دارد. دربرابر هر دانه که در آن بنشانی ، هزار دانه پس می دهد. اگر ذره ای نفرت کاشتی ، خروارها نفرت درو خواهی کرد و اگر دانه ای از محبت نشاندی، خرمن ها برخواهی داشت....
ماجرای شغل های مختلف جناب نادر ابراهیمی هست. کتاب چیز خاصی نداره جز چندتا تک جمله ی خوب. ---- با اینکه همچین آدم مهمی نیستم که وقتم آنچنان ارزشی داشته باشه ولی حس عجیب تلف شدن عمر و وقت میکنم حین خوندن کتابهایی مثل این.
"ابن مشغله" اولین کتاب از مجموعهای دو جلدی است که در آن، نادر ابراهیمی زندگی کاری پر فراز و نشیب خود را روایت میکند و در سرتاسر کتاب تاکید دارد که کتاب فقط شرح شغلها و شغل عوض کردنهای اوست و در این کتاب به مسائل دوران بیکاریاش و سایر جنبهها و مسائل زندگیاش نمیپردازد، حتی به نوشتن که گویا آن را متفاوت از شغلهایش میداند. در این کتاب، زندگی کاری نویسنده از دوران نوجوانی تا سن سی و شش، هفت سالگی نقل میشود و علیالظاهر زندگی کاری پانزده ساله بعدیاش در کتاب "ابوالمشاغل" آمده که ان شاء الله، اگر عمری باقی باشد، آن را هم به زودی خواهم خواند. از همان آغازین صفحات کتاب، نثر شیرین و ملموس نادر ابراهیمی مرا افسون کرد. بیانش صداقت و شفافیت منحصر به فردی دارد و تو از او احساس دوری و غریبگی نمیکنی و از همان ابتدا، کتاب برای من مصداق بارزی بود از این سخن که "هر سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند". این کتاب، اولین کتابی بود که از نادر ابراهیمی خواندم و یقیناً آخرینش نخواهد بود. ابن مشغله، عزت نفسی دارد مثال زدنی، کلّهشقّیای مثال زدنی و دغدغههایی مثال زدنی که درست در روزهای خوب کاریاش (از نظر مالی) به روایت دغدغههایش میپردازد و گویی میترسد از این که اسیر خواب و خوراک و یخچال و تلویزیون و پارچ و لیوان شود و آن دغدغهها را یادش برود و چقدر این مسئله را خوب و ظریف بیان کرده است... نادر ابراهیمی در این کتاب، بارها و بارها از فساد موجود میگوید؛ اما هیچ گاه فراموش نمیکند امید را در لا به لای تک تک کلماتش روایت کند و بیرحمانه شبهروشنفکرانی را که بذر ناامیدی میپراکنند مورد عتاب قرار میدهد و میگوید: "اگر در روزگاری که شبه روشنفکران، ناامیدی را دکّان کردهاند و وسیلهی کسب، امید چیزی جز بلاهت به شمار نمیآید، ابن مشغله کتباً اقرار میکند که به بلاهت امید آراسته است." و کتابش هم به زیبایی با امید پایان مییابد؛ امیدی از جنس شروع و موفقیت یک کسب و کار عزتمندانه و دغدغهمند... کتاب آنقدر برایم جذاب و دلربا بود که نتوانم بسیاری از جملاتش را فراموش کنم. نگاه نویسنده به زندگی و تحلیلهای اجتماعی زیبایش و در بسیاری از قسمتها همذاتپنداریای که با نویسنده داشتم، مرا بر آن میداشت تا برخی پاراگرافها را چند باره و چند باره بخوانم و کیفور شوم و ان شاء الله درس بگیرم. و اما... نادر ابراهیمی در برخی قسمتها از مسائل و مصائب ما ایرانیها میگوید و در ادامه میافزاید که اینها روزی حل خواهند شد، اما اکنون و ۴۶ سال پس از نوشته شدن "ابن مشغله" میبینیم که خیلی از مسائل هنوز پا بر جا هستند؛ اما میدانم و یقین دارم که برای اصلاح آنها، نیاز است نادر ابراهیمیهایی از این آب و خاک، برخیزند و با امید و کلّهشقّی به پیش بروند و هر یک به اندازه خود، سهمشان را ایفا کنند...
کتابهایی هستند که تذکرند. به روح آدمیزاد تلنگر میزنند. برای همین توی ذهنم یک لیستی از این کتابها درست کردم که باید به صورت دورهای بخوانمشان. که چپ و راست مسیرم را دوباره تنظیم کنم. یک فرآیند کالیبراسیون دورهای. میخواستم بگویم آقا نادر چند تا کتاب توی این لیست دارد.
پ.ن. آدمیزاد توی دلش (لااقل) یک انتگرالگیر دارد که بدون کالیبراسیون منظم آرام آرام از نقطه مرجعش دور و دورتر میشود.
یچیز آشفتهی خیل�� خوبی بود بلاتکلیفی توی کتاب آزاردهنده نبود، انگار باور داشتی بالاخره یه راهی پیدا یا ساخته میشه بالاخره به روشنایی میرسی احساس میکنم باید این کتاب رو هر یه مدت یکبار بخونم، لذت خاصی داشت
گاهی وادار می شوم پای سخنان آدمی روده دراز بنشینم. این جور وقت ها، به دلایل گوناگون، نمی خواهم تکگویی طرف را بر هم بزنم، امّا دوست دارم هر چه زودتر این ملال پایان یابد. در باره پرگویی نادر ابراهیمی در کتاب ابن مشغله نیز به دو دلیل، خواندن را رها نکردم؛ پولی که برای خرید آن داده بودم و این احتمال که دیگر هیچ کتابی از این نویسنده نخواهم خواهند. ابراهیمی احساس کرده است که خاطره هایش درباره تلاش برای یافتن کار، آن قدر هیجان انگیزند که ارزش کتاب شدن را دارند. از دید من، این خاطره ها هیجان و فراز و فرودهای گیرای داستانی نداشتند. یاد مهمل گویی هایی می افتادم در داستان های جلال آل احمد خوانده بودم. نوع روایت هم به نظر من ساختگی از آب در آمده بود. او گاهی خود از دیدگاه سوم شخص استفاده می کرد، گاهی اول شخص را به کار می گرفت، گاهی نیز با خواننده سخن می گفت. نثر کتاب نیز ویژگی گیرایی نداشت. تنها نکته مهم کتاب، مطرح کردن یک مسئله اخلاقی بود. آیا درست که به بهانه پایبندی سرسختانه به مجموعه ای از اصول، به راحتی به موقعیت های اجتماعی و شغلی خود پشت پا بزنیم؟ ابراهیمی در این کتاب به این پرسش پاسخ مثبت داده است. به خاطر توهین سرکارگرش، کار در چاپخانه را رها می کند (و پوزش آن سرکارگر را نمی پذیرد). کارش را در بانک رها می کند، چون حاضر نشده اند به او ترفیع بدهند (و با این کار، فشار مالی سنگینی به همسر صبورش وارد می کند). تنها و تنها برای گریز از روزمرگی، از همکاری با روزنامه دست می کشد. کار در تلوزیون را کنار می گذارد، چون حاضر نشده اند برنامه هایی را بسازند که او دوست داشته است (و با توجه به کیفیت این کتاب و اعتراف ابراهیمی به نابلدی در زمینه تولید فیلم، بعید نیست که کارها کیفیت لازم را نداشته اند). ابراهیمی به این رویه خود می بالد. از دید من، چنین روشی در رویارویی با مسائل زندگی، غیر مسئولانه است. او از سوی دیگر این طور وانمود می کند که کسانی که حاضرند بار ناخرسندی ها را به دوش بکشند و برای درآوردن روزی شرافتمندانه خود و خانواده شان در یک سیستم به تلاش ادامه دهند، انگار مردمی تو سری خور یا بی مایه اند و «غرور» و «عزت نفس» ندارند. خود من هم دوام زیادی در کارهای گوناگون نداشته ام و زیاد پیش آمده که برای مصالح بزرگتر، وادار شده ام کاری را رها کنم یا این که در یک زمینه، به دلیل ناتوانی و نابلدی، شکست خورده ام. امّا دست کم ادّعا نکرده ام که این کنار کشیدن ها، از روی شرافت و غرور بوده است. خیلی وقت ها انگیزه های مبتذلی همچون طمع به درآمد بیشتر یا خستگی، و خیلی وقت ها مصالح پذیرفتنی، همچون ادامه تحصیل یا امتحان های حرفه ای، در کار بوده اند.
نثر شيرين و روان و پر كشش ابراهيمي، بوي خوش شرافتي ميده كه بيهوشت مي كنه، انگار كن كه عبور دباغي از بازار عطرفروشا .
سه ره پیداست نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر حدیثی کهاش نمیخوانی بر آن دیگر نخستین: راه نوش و راحت و شادی به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام اگر سر بر کنی غوغا، و گر دم در کشی آرام سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام من اینجا بس دلم تنگ است
مسیر زندگی ابراهیمی، تلاش برای حرکت در راه بی فرجام بوده، که به فرجام خوش رسید.
از كتاب: "استقلال فقط به روح مربوط است. البته با در نظر گرفتن شرايط. يادت باشد كه حكم كلي صادر نمي كنم. اگر روح تو،درون تو و قلب تو به چيزي متعالي و اخلاقي وابسته است و نه به مسائل آلوده معيوب، تو سالم و مستقل و آزاد منشي؛ اما اگر در بهشت خدا هم مزورانه در پي ارضاي تمايلات سوداگرانه خودت باشي، حتي اگر پيراهن خون آلود قديسان را به تن كني،چيزي نيستي كه نيستي"
اين کتاب را به همه توصيه مي کنم چون به آدم ياد ميده که به جاي اينکه به بهانه نان زير بار هر ناملايمتي برويم کمي شجاعت به خرج داده و راههاي جديدي را امتحان کنيم
سرگذشت نامه ی عجیبی بود... خیلی عجیب! قدیم تر از خوندن این کتاب عکس ابراهیمی رو که میدیدم یا کتاباشو که می خوندم یه تصور خیلی اساطیری ازش داشتم. باور کنید فک نمی کردم ابراهیمی انقد واقعی بوده، انقدر در پیِ کار... انقد انسانی... الان واقعا برام سوال شده چجوری آدمی با همچین سرگذشتی میتونه "بار دیگر شهری که دوست میداشتم " رو بنویسه ... یاد گرفتم اگه از سر انگشتات وازه میریزه، اگه تو دلت قصه هایی وجود دارن که منتظر گفته شدن هستن، هیچ بهانه ای و هیچ زندگیِ شلوغ و پر مشغله ای نمی تونه جلوتو بگیره نادر ابراهیمی اگه باشی تو همین مدل زندگی، بی شمار کتاب مینویسی که از توشون، مردی در تبعید ابدی و آتش بدون دود و ... درمیاد... چی ارزشمند تر از این؟
دوستش داشتم و چیزهایی ازش آموختم که هیچ جای دیگه راجع بهشون نخونده بودم
از شعارها و اعتقادات خاص ابراهیمی که بگذریم، چون مجبور نیستیم قبولشون کنیم چون لزوما نه درستن و نه غلط، بقیه کتاب مثه یه نقشه ایه که بیشترین احتیاج رو تو این دوره از زندگی بهش دارم، دوره ای که آدم خیلی کارها می کنه ولی شاید هیچ کدوم ارضاش نکنه پس پیش به سوی ابوالمشاغل