«دختر گفته بود حالا میفهمد آدم شرقی چه مشکلی دارد. اشیاء پیرامون نمیگذارند. هر خطی و هر چاله چوله ای دعوت کننده به جایی است. یا دالان های پیچ در پیچ مرگ است و یا صافی بیغشی که پرواز روح را مجال می دهد.» رمان بیشتر شرح امروز و اکنون راوی است در وضعیت مهاجرت، و یادآوری گذشته هایی که گاه کودکی است و گاه زندان و شکنجه و شلاق. در وصف زندان و شکنجه و حال و روز زندانی و درونیات وی به چند اوج بسیار خوانندنی و متأثرکننده میرسد که همین هم ارزش میبخشد به رمان. غیر از این اوج ها، چندان جالبش نیافتم. رمان «قفس طوطی جهان خانم» به نظرم بسیار بالاتر و رمان تر بود از این.
روایت آشفتهای داشت و این آشفتگی در خدمت داستان نبود. انگار نویسنده گیج و سردرگم بود هم نسبت به شخصیتها و هم نسبت به چیزی که قرار بود پیش بیاد. نمیتونست با ریتم و تمپوی منظم، شخصیتها رو در طول روایت با هم همراه کنه. سراغ یه شخصیت که میرفت، یکی دیگه رو رها میکرد و بعد آدم نمیدونست پیشزمینهی اون شخصیت فراموششده قراره چطور به مابقی قصه کمک کنه. خلاصه با اینکه شروعش برام جذاب بود و سریع هم پیش میرفت اما تهش ناامیدم کرد.
آقای خاکسار از «بادنما» و «شلاق» به عنوان نشانههایی از دوگانگی زندگی انسان تبعیدی یاد میکند: بادنماها بر فراز بام خانههای هلند از یکسو و «شلاق» به عنوان نشانهای از استبداد و زجر و زندان از سوی دیگر، زندگی روایتگر رمان «بادنماها و شلاقها» را رقم زده است.