What do you think?
Rate this book


208 pages, Paperback
First published January 1, 2013
میشود یک بار دیگر گذارمان بههم بیفتد و گذرا، به قدر کشیدن کبریتی در تاریکی هم که شده، همدیگر را ببینیم و بگذریم؟
برایت داستانها خواهم گفت، حکایتها، وقتی کنار هم دراز میکشیم در خنکای تاریک آدوربند، دستت مثل جوجهتیهویی کوچک بیاید بالا و بنشیند در لانهی دستهایم هانی.
زهرم میشود غذا، نمیگذاری که! در کنارش چگونهای؟ برایت قصهی حیدربگ و دختر پادشاه هند میگوید که خوابت را عمیق کند؟ بلد است لیکوی محلی که سنگ بیابان را به ناله وامیدارد حزن بیندازد؟ میداند چه بگوید که رمات ندهد؟
من و باد عموزادهایم، پابند هیچجایی و هیچکسی نخواهیم شد.
آدمی به کلام زنده است. به گفت و لفت.
جاده نشان آدمیزاد است خورشید، نشان زندگی.
ماجراها که کهنه میشوند اثرشان را از دست میدهند.
تو تمام تیرهی منی.
خانهخراب توام گراناز!
رهایم کردی و رهایم نمیکند غم تو.
تو نبودی و قرار از من رفته بود.
رفتن تو مردافکن بود. نه خانوادهای مانده، نه کسوکاری، نه دَیار و دیاری. تو سرزمین من بودی، ولایت من، پدر و مادرم بودی، خویشوقوم و دارایام که به تاراج دیگران رفتی.