شعر گونه ی درخشان هامون سبطی در صفحات آغازین کتاب:
دیگر درخت ها هم از تماشای رهگذران خسته شده اند.
برگ ها در قرق بعد از ظهر،چرت می زنند
و تنها،گهگاه از هیاهوی گله ی سرگردان بادی، بیدار شده
غرغرکنان در جای خوذ غلتی می خورند و دوباره به خواب می روند.
من از چارچوب تنگ و منجمد کلاس به خیابان نگاه می کنم که خمیازه کشان در امتداد گرم و همیشگی روز، نشسته و پایان کار روزانهه را انتظار می کشید.
و شما منتظرید تا من برگردم و برایتان
آسمان هنر را در تنگ بی قواره ی چهار گزینه ی یک تست، قاب بگیرم.
راستی که چه فاصله ی دور و بیهوده ای ست از آن سوی میز تا این سوی آن.
ای کاش میز ها را جمع می کردند و ما می نشستیم و سفره ی دلمان را باز می کردیم
می خندیدیم و شعر می خوردیم!
و همین چند خط کافیه تا بفهمین چه دانش عمیقی تو سر این نویسنده جریان داره...