اکبر رادی (۱۰ مهر ۱۳۱۸ - ۵ دی ۱۳۸۶) نمایشنامهنویس معاصر ایرانی بود.
اکبر رادی در شهر رشت زاده شد. او در ده سالگی به همراه خانواده به تهران مهاجرت کرد. رادی که دانش آموخته رشته علوم اجتماعی از دانشگاه تهران بود، تحصیل در دوره کارشناسی ارشد این رشته را نیمه کاره گذاشت و پس از طی دوره تربیت معلم، به شغل معلمی روی آورد.
عمه جان ما چرا با این همه آدم خوب تنهاییم ؟ استحاله و پوچی پردازش شخصیت ها رو بی نهایت دوست داشتم، رادی شاهکار ابزورد نویسی و ارائه ی نمایشنامه های طولانی است نکته ی دیگر در باب ارادت من به رادی زبان نوشتار و نحوه ی برخوردش با لحن کلام برای هرشخصیته که به بهترین نحو هرکسی را زبانی لایق می بخشد و مقابل خواننده یا تماشاچی قرار می دهد، درود بر استاد
نمایشنامه "شب روی سنگفرش خیس" برخلاف طریق معمول نمایشنامه ها زبان شکسته ندارد. نوشتار گفتگوها به زبان رسمی است، اگرچه لحن و واژگان و ترکیب جملات همچنان محاوره است و هر شخصیت از زبانی متناسب با جایگاه و ویژگی های خودش استفاده میکند. حال و هوای نمایشنامه فضای رایج نمایشنامه های رادی است: خانه ای نیمه اعیانی با چیدمان چشم نواز و در عین حال معنادار برای کنش نمایشنامه؛ هوای سرد و برفی که سرمای پیرنگ نمایشنامه را بازتاب می دهد؛ اشخاص نمایش هم قبلن در آثار رادی زیاد تکرار شده اند: درس خوانده ها و ثروتمندانی که گرچه از نظر اقتصادی و علمی و جایگاه اجتماعی سطح بالا هستند، از لحاظ فرهنگی و اخلاقی هیچ تعریفی ندارند و در واقع در تقابل با اشخاص اصلی بازی، از جمله علل اصلی شکل گیری کنش نمایشنامه هستند. این ویژگی ها و فضای آشنا همراه شده با عناصر بی سابقه و خلاقانه: از جمله نقب زدن به ذهن شخصیت اصلی یا به عبارتی راوی نمایشنامه و بیان یا نمایش خاطرات از دیدگاه او؛ و یا حدس و گمانه زنی در مورد صحنه هایی که این شخصیت در آنها حضور نداشته. نویسنده بارها پیرنگ و شخصیت هایش را تا مرز کلیشه شدن پیش می برد. ولی خب این نزدیک شدن به کلیشه از آنجا که عمدی و برای افزودن گره به پیرنگ در ساختار آن تعبیه شده نه تنها ناشیانه نیست، که تعلیق و گره گشایی های زیبایی ایجاد می کند. نمایشنامه در مورد استاد ادبیاتی است که به دلیل پاک¬سازی های انقلاب از دانشگاه کنار گذاشته می شود و گرچه با شروع نمایشنامه بار دیگر برای تدریس به دانشگاه دعوت می شود، این اتفاق در زندگی خانوادگی و اقتصادی و شخصی او تأثیرات مهم و در نهایت تراژیکی می گذارد. فضای نمایشنامه برای کسانی که به ادبیات و کتاب و کتابخانه ها عشق می ورزند جذابیت ویژه ای دارد.
با اینکه خیلی از نمایشنامههای رادی به نظرم شعاری و ناملموسه (که البته به خاطر قرارگیری در شرایط سیاسی خاص زمان خودش هم هست)، این نمایشنامهش رو دوست داشتم... بار شعاری نمایشنامه کمتر بود و بیشتر سعی میکرد شخصیتهاش رو خاکستری جلوه بده... هر چند باز هم شخصیت فرهاد آرمین برای من اضافه و بلد شده و ناملموس بود، اما بقیهی نمایشنامه رو دوست داشتم
آدمیزاد هم فیالواقع مثل ماه آسمان گردشی دارد نوشین عزیز. گاهی توی این گردش سایهای، لکه ابری روی انسان میافتد و... حسنش به این است که رد میشود. فرمود: سحرم دولت بیدار به بالین آمد...
این دسته از آثار ارزمندن چون کمک میکنن بفهمیم چه اتفاقی در زمانی که ما به دنیا نیومده بودیم افتاده. انقلاب زندگی خیلی.ها رو عوض کرد.
مجلسی شخصیتی بود منفعل که در سه ضلع آرمین، گلشن و فلکشاهی گیر افتاده بود. آرمین انسانی که به دنبال فهمیدن حقیقت بود. گلشن و فلکشاهی که دو روی یک سکه بودن. هردو حقیقت رو منجمد میدونستن . یکی به سنت چنگ زده بود یکی به مدرنیته ولی هر دو نتیجه یکسانی داشتن. عاشق رادی هستم. شخصیتهاش چنان حقیقی و جاندار هستن که در زندگی هرکدوم از ما باهاشون مواجه شدیم.
نمیدونم رادی خودشو به کدوم شخصیت نزدیک میدونست اما حس میکنم اون فرد باید آرمین باشه. مجلسی هم که به قول رادی از زبان آرمین که میگه همه چیز سنبلیکه، نمادی از یک ایرانی طبقه متوسطه. که نمیدونه چی به چیه. نه بالاست نه پایین. نه گلشنه نه فلکشاهی. هیچ کدوم نمیتونه باشه، ولی خودش به تنهایی از همه اونا ارزشمنده. آرمین هم به دنبال پیدا کردن حقیقت راهی کشورهای اسکاندیناوی میشه. شاید خود رادی هم سوسیال دموکراسی رو سیستم مناسبی میدونست.
در نوای «خوابهای طلایی» یک تک نور به مرکز تاریکی میافتد. نوشین روبهروی ما پشت پیانو نشسته، با نگاه دور آهنگِ مینوازد. وی دختر زیبای مهتابگونی است که موهای بلند مشکی نرمِ خود را با دو شانه کوچک به پشت ریخته، و ژاکت دستبافِ نخودی خوشرنگی روی دوش انداخته است که حالت گرم و زندهای به سیمای متفکر او میدهد... کمی بعد تک نور دیگری به دهانه صحنه میتابد و دکتر غلامحسین مجلسی را در دایره خود نشان میدهد. مجلسی مردی است آهسته و میان ساله، با یک پولیور تریکوی مستعمل، یک عینک مطالعه که به سینهاش آویخته، کتابی که در دست دارد و موهایی که روی شقیقهها سفید میزند. مجلسی: پاییز امسال هوا سرد بود و ما دو سالی میشد که در یک آپارتمان دوبلکس زندگی میکردیم. من بعد از بیست و پنج سال تدریس، تقریبا سه سالی بود که بازنشسته شده بودم. و بازنشستگی هر چند نوعی تعطیلات خصوصی یا دوره زندگی با خاطرات است، اما برای من روی هم کسالتبار و یکنواخت بود: در سکوت، ساعتها نشستن و گوشهای سیگار کشیدن، سرکشی به آکواریوم و پرورش ماهی، مطالعه متنهای قدیمی و ضبط لغات خارجی، مقابله و اصلاحِ ترجمههای ادبی، یا چه میدانم... این یک ساله آپارتمان ما را خواهرم ـ رخساره ـ اداره میکرد و ما از جهت امور داخلی کلاً مشکلی نداشتیم؛ اگر چه نوشینِ من تأسف میخورد که چرا دمِ دست عمه رخسار نیست، و نمیتواند در کارهای خانه بهاش کمک کند ـ صدای پیانویش را میشنوید؟ او دختر بسیار شفاف و مهربانی بود و با نگاه ملایمی که انگار توی مِه شناور است، به دور، به فضای خالی خیره میشد و همیشه با «خوابهای طلایی» شروع میکرد. و در عین حال هوشیاری و ظرافتی داشت و حرکاتش به قدری میزان و به قاعده بود که حتی خود من گاهی فراموش میکردم که او فقط به یک نقطه ثابت خیره مانده؛ بدون اینکه روح یا تمرکزی در آن چشمهای خفته و غمگین دیده بشود. این شاید از پریشانی من بود، یا اختلالی که زندگی جدید و بازنشستگی در وجود من تولید کرده بود ... بله، پاییز گذشته، در یخبندان زودرس، و در آرامش نسبیِ خانه احساس میکردم دنیا در آستانه یک سانحه، یک تکان شدید قرار گرفته. با قطع آهنگ نمای داخلی آپارتمان به تدریج نمودار میشود. مجلسی کتاب را روی میز پذیرایی میگذارد و با تحسین برای نوشین دست میزند. مجلسی: محشر بود ... محشر! نوشین: اوه، پدر، سر به سرم میگذارید. مجلسی: سر به سرت میگذارم؟ من به آن پنجهها افتخار میکنم. نوشین: با دست چپ درست نمیتوانم آکورد بگیرم. مجلسی: برای اینکه یک ماه است طرف پیانو نرفتهای. نوشین: نمیدانم چرا هر وقت این ملودی را میزنم، تمام خاطرات در خیال من زنده میشود. مجلسی: حالا چه اصراری است که همیشه این را میزنی؟ یک چیز دیگر بزن. کومپارسیتا ... یا تولد. نوشین: ممکن است آقای گلشن خانه باشند. مجلسی: با این درهای بسته فکر میکنی صدا پایین برود؟ نوشین: خوب ... (بلند میشود.) ایشان به یک چیزهایی حساسیت دارند و من هم دلم میخواهد رعایتشان را بکنم. مجلسی: تو خیلی ملاحظه میکنی نوشی جان. (نوشین میآید روی یک مبل مینشیند.) توی این خانه فقط یک دانه پیانو داریم که مونس توست؛ ولی حتی موقعی که دلت تنگ است، میبینم ملاحظه میکنی. نوشین: ما باید به علایق مردم احترام بگذاریم. مجلسی: پس علایق خودمان چه میشود؟ (سمت پنجره قدی میرود) ... مثل جنین پاهایمان را کردهایم توی دلمان، و گاهی یک دست و پایی میرود و میآید و این را میگوییم زندگی. دیگر توی این چهار دیواری که میتوانیم یک دِلِنگ دِلِنگی بکنیم.
این رو مینویسم به نشانه اعتراض و یادگاری و شاید آروم کردن دل خودم. رادی جان هیچ تصورش رو میکردی که شغلی که ��رای پدر داستان انتخاب میکنی سال ها بعد ملاک سنجش جوونای هنردوست این مملکت بشه؟ تصورش رو میکردی که انقدر کارات معروف بشه که به جای پرداختن به داستان و اصل مطلب برن سراغ ریزه کاریهای بی اهمیتی مثل شغل؟ نه من که فکر نمیکنم. اگه تو یا بقیه نمایشنامه نویس ها میدونستین که ریزهکاری های هنری که خلق میکنید روزی در باکسهای آزمون عملی ادبیات نمایشی اهمیت بیشتری از بطن و مضمون داستانتون پیدا میکنه شاید بیخیال نوشتن میشدید. همون طور که ذوق من داره کور میشه. بارها و بارها از آدمهای مختلف شنیدم که فقط به خاطر به یاد نیاوردن جزییات بی اهمیتی مثل شیء ای که در فلان پرده در دست فلان شخصیته، یا به یاد نیاوردن تعداد پردهها در ازمون رد میشن. متاسفم. متاسفم که تنها جای آکادمیکی که میتونه بستری برای پیدا کردن آدمهای علاقه مند به نمایش و هنر باشه، داره ملاک سنجشش رو "حفظ جزییات" اثار فاخر کشورش قرار میده. طوری که حتی اگه برداشت اشتباهی از داستان داشته باشی مهم نیست اما اگه نام شغل شخصیت نمایشی که ۴ سال پیش خوندی رو به یاد نیاری امکان رد شدنت هست. این برخورد ربات گونه ای که داره با ادبیات و هنر انجام میشه خیلی بی انصافیه. و اگر من به خاطر این مورد رد بشم، برای همیشه ادبیات نمایشی از چشمم خواهد افتاد.