این اثر دوداستان و یک روایت نصفه و نیمه است،هر سه متن دارای تصویر سازی،شخصیت پردازی و حتی دیالوگ نویسی هایی هستند بی نهایت تاریک، خشن، بی روح و گاها نفرت انگیز و تکراری ... داستان ها یا تعلیق و کشش ذاتی اندکی دارند و یا اصلا ندارند. در حقیقت به نظر من بودن یا نبودن چنین آثاری در ادبیات ما فرقی ندارد چون اثر نه اثری بر خواننده می گذارد و نه اورا آن چنان که شایسته است به فکر فرو می برد،داستان تنها می خواهد شما را با کلیشه های داستان نویسی مدرن تحت تاثیر قرار دهد بی آنکه هدف و سیر مشخصی را دنبال کند... پی نوشت یک:این مجموعه داستان برگزیده مسابقه جلال آل احمد است. پی نوشت دو: خواندن این داستان ها تنها به علاقمندان پیگیر ادبیات داستانی پیشنهاد می شود...آن هم برای ارزیابی و تحلیل نه مطالعه لذت یا یادگیری...
«خرس»، «صلات ظهر» و «بزهایی از جنس بلور» عنوان داستانهایی است که در این کتاب خواهید خواند. نویسنده در این کتاب از عناصری همچون برف و سرما، بزهکاری، قاچاق مواد، جنازه، زلزله و تنهایی برای انتقال مفاهیم پوچی و بیهدفی زندگی، خیانت و صرفا جسمانی بودن انسان استفاده کرده است. در توضیحات پشت جلد قسمتی از داستان را میخوانیم: «شب روی شهر افتاده بود. آسمان بالاسر شهر آویزان بود، پفکی و پر چین و چروک؛ مثل شکم پیرزنها. صدای ناجور موتور ماشین سکوت کوچه را شکست. دور تا دور کوچه، باغ بود و باغها پر از درختهای انار؛ شاخههی قناس و کج و کولهی انار از روی دیوارهای کوتاه کوچه بیرون افتاده بود؛ انگار دست خشک اسکلتی روبه آسمان، که سیاه میزد. سمند سیاه رنگ پیچید توی کوچهی باریک و آرام جلو آمد. چراغهای نوربالای ماشین، کوچه باغ را که بن بست به نظر میرسید، روشن کرد. سمند مثل لنجی سوار موج خرامید و گوشهی کوچه، زیر تنها تیر برقی که لامپ کوچکی ازش آویزان بود نگه داشت. نور کم رمق لامپ دایرهی ناقصی را کف کوچه کارسازی کرده بود. عباس ماشین را خاموش کرد و سکوت مثل تاریکی همهجا را خفه کرد و تنها صدای نفسهای آرام مردها شنیده میشد.»
فضاسازیی هر سه داستان خیلی خوب بود شخصیت پردازی شخصیتهای داستان اپل عالی تر از دو داستان بعدی بود اما کلا قابل باور و ملموس درآمده. بعضی توصیفها در سه داستان زیاد تکرار شده بود مثل چشمهای آبچکان در نهایت داستان اپل و فضا و موضوع و حتی بوهای توصیف شده در داستان تا مدتها در خاطر خواهد ماند