به گفته شخص نویسنده: با نزدیک شدن بانتهای نگارش دایی جان ناپلئون بنابر عادت احتراز از پایانهای تلخ، فصل دیگری بنام «مورخه» نگاشتم که ذکری از قهرمانان داستان یادشده است. سالیانی گذشت و انگاشتم که شایسته است اگر جلد دوّمی نیز تحریر مینمودم. این داستان خواه ادامه و خواه بسط آن رمان باشد. در هر صورت، نامش را مورّخه میگذارم اسفند ۱۳۵۹
همهی آدمهای داییجان ناپلئون سر و سامون گرفتن؛ یکی پولدار شد، یکی زن خوب گیرش اومد، یکی هم با خاطرهی قهرمانبازیهاش خوش بود. فقط این وسط یه نفر موند: همون خواهرزادهی بدبخت! 🤦🏻♀️
نه به لیلی رسید، نه بعدش شانس آورد، نه توی زندگی خصوصی بخت یاریش کرد. انگار تقدیرش این بود که بشه “مورّخه” ، کسی که فقط روایتگر بقیهست، نه قهرمان زندگی خودش…
دایی جان ناپلئون حماسه دون کیشوت ایران بود، دون کیشوتی که سعی داشت با توهمات گذشته و تمرکز بر هویت اشرافی، نظم دنیای قدیم رو حفظ کند و جلوی تغییرات دنیای جدید را بگیرد، اما این کتاب مثل یک دفتر خاطرات بی سر و ته بود. شخصیت پردازی ضعیف، شخصیتهای فرعی فراوان که هر کدوم بعد از معرفی گم میشدند و از همه بدتر خط داستانی ناتمام. پایان کتاب شبیه یک سریال درجه دو نتفلیکس بود که کارگردان پایان فصلش باز میگذاره که شاید بعدا ادامه پیدا کنه.
«مورخه» اثری است منسوب به ایرج پزشکزاد (نویسنده و طنزپرداز معاصر، از ۱۳۰۶ تا ۱۴۰۰) که در سال 1359 نگاشته شده است. این رمان داستانی طنزآمیز و خاطرهمحور دربارهی ادامه زندگی راوی دائیجان ناپلئون است که در پی عشق ناکامش به لیلی، درگیر کشمکشهای خانوادگی، خیالات ضدانگلیسی، و تلاش برای بازیابی هویت خود در ایران و خارج از کشور میشود.