آنا نخستین شعرهایش را در 1907 در مجلۀ «سیریوس» به سردبیری گومیلیف چاپ کرد. گومیلیف شاعر بود و دو مجموعه شعر از او به چاپ رسیده بود. آشنائی با گومیلیف عصیانگر و پرخاشجو که در محافل ادبی آن زمان شهرتی به هم زده بود، او را نیز به حلقههای ادبی و هنری راه داد. آنا در 25 آوریل 1910 با گومیلیف ازدواج کرد.شعر آن سالهای روسیه تحت سیطرۀ سمبولیزم بود که در آن مضامین عرفانی و پر رمز و راز شعر را از دسترس عامه خارج کرده و تا حدی محفلی کرده بود. رخدادهای سیاسی اجتماعی در روسیه و هجوم اندیشههای انقلابی و نو آرامش و رازناکی سمبولیزم را برنمیتافت. گومیلیف و چند تن از شاعران جوان دیگر مانند سرگئی گرودتسکی، اوسیپ ماندلشتام، آنا آخماتووا، میخائیل زنه کویچ، ولادیمر ناربوت گروهی به نام «حلقۀ شاعران» تشکیل دادند. این گروه علیه سمبولیزم قیام کردند و مکتبی بهنام «آکمهایسم» بنیاد گذاشتند.گروه دیگری از شاعران نیز به سرکردگی ولادیمیر مایاکوفسکی «فوتوریسم»را بنیاد نهادند که در برابر رمز و رازگوئی سمبولیسم عصیان کرده بود. هر دو این گروه اعتقاد داشتند که شعر باید زمینی شود و از پیچیدگی و مبهمگوئی دوری کند. اما «آکمهایست»ها اعتقاد داشتند هیچ چیز در شیء نمایندۀ رازآلود خارج از خود ندارد. مثلاً اگر سخن از سیب میرود منظور همان سیب درختی است که با آن آشنا هستیم و میخوریمش. «فوتوریستها» هم در عین پذیرش این واقعیت، شعر را به مثابه سلاحی برای پیکار با بیداد اجتماعی و نشانۀ اعتراض میدانستند که رو به آیندهای روشن دارد و از رشد و تکنولوژی استقبال میکند و معتقد است که آینده در دست نیروهای انقلابی و نواندیش است و با یاری آنها زندگی انسانها درخشان و دور از ستم و نابرابری خواهد بود. به این سبب در شرایط انقلابی آن روزها «فوتوریسم» نیروهای انقلابی را به خود جلب کرد اما «آکمهایسم» چندان طرفدارانی پیدا نکرد و پس از مدت کوتاهی دیگر سخنی از آن بهمیان نیامد. همین نگرش ویژۀ هنری سبب شد اصحاب آکمهایسم نهتنها مورد بیمهری ادبیات پس از انقلاب قرار گیرند بلکه بنیانگزاران آن هریک به صورتی در سالهای پس از انقلاب اکتبر هدف سوءظن و اذیت باشند.
Personal themes characterize lyrical beauty of noted work of Russian poet Anna Akhmatova, pseudonym of Anna Andreevna Gorenko; the Soviet government banned her books between 1946 and 1958.
People credit this modernist of the most acclaimed writers in the canon.
Her writing ranges from short lyrics to universalized, ingeniously structured cycles, such as Requiem (1935-40), her tragic masterpiece about the Stalinist terror. Her work addresses a variety of themes including time and memory, the fate of creative women, and the difficulties of living and writing in the shadow of Stalinism. She has been widely translated into many languages, and is one of the best-known Russian poets of 20th century.
In 1910, she married the poet, Nikolay Gumilyov, who very soon left her for lion hunting in Africa, the battlefields of World War I, and the society of Parisian grisettes. Her husband did not take her poems seriously, and was shocked when Alexander Blok declared to him that he preferred her poems to his. Their son, Lev, born in 1912, was to become a famous Neo-Eurasianist historian.
Nikolay Gumilyov was executed in 1921 for activities considered anti-Soviet; Akhmatova then married a prominent Assyriologist Vladimir Shilejko, and then an art scholar, Nikolay Punin, who died in the Stalinist Gulag camps. After that, she spurned several proposals from the married poet, Boris Pasternak.
After 1922, Akhmatova was condemned as a bourgeois element, and from 1925 to 1940, her poetry was banned from publication. She earned her living by translating Leopardi and publishing essays, including some brilliant essays on Pushkin, in scholarly periodicals. All of her friends either emigrated or were repressed.
Her son spent his youth in Stalinist gulags, and she even resorted to publishing several poems in praise of Stalin to secure his release. Their relations remained strained, however. Akhmatova died at the age of 76 in St. Peterburg. She was interred at Komarovo Cemetery.
There is a museum devoted to Akhmatova at the apartment where she lived with Nikolai Punin at the garden wing of the Fountain House (more properly known as the Sheremetev Palace) on the Fontanka Embankment, where Akhmatova lived from the mid 1920s until 1952.
رعد را که بشنوید یاد من خواهید کرد و خواهید گفت-او توفان می خواست افق گلرنگ خواهد شد و دل ه همچون گذشته شعله ور این گونه خواهد بود زمانی که مسکو را ترک می کنم، برای همیشه و به جایی می روم که در آرزویش بوده ام، با سایه ای که در میان شما جا گذاشته ام *** این کتاب شامل یک پیشگفتار، دیدار آیزایا برلین با آخماتوا(ترجمه ی عبدالله کوثری) و گزیده ی اشعار آخماتوا بر اساس آخرین ویرایش هایی که شاعر انجام داده است. ترجمه ی احمد پوری عملاً چیزی از زیبایی اشعار باقی نگذاشته. اما در کل که بخوام بگم، ارزش خونده شدن داره. قبلاً درباره ی آخماتوا در کتابهای تاریخ ادبیات قرن بیستم روسیهو استالین چیزهایی خونده بودم و دوست داشتم شعرهای این زن مقاوم مبارز رو هم بخونم. آهان، نشر چشمه هم کتابی از اشعار آخماتوا داره که محتوای اون کتاب با اجازه نشر چشمه در این کتاب آورده شده.
چه جالب، الان دیدم که سال ۲۰۲۳ رو با گزیده اشعار آنا آخماتووا شروع کردم و با اشعار کاملش به اتمام رسوندم:" و خب خودمونیم، راستش یادمه وقتی اولین کتاب سال رو تموم کردم پیش خودم خندیدم گفتم خدا میدونه سالی که با این اشعار عاشقانه شروع میشه معنیش چیه و قراره چی بشه! و خب هیر وی آر، یک سال بعد من نصف کتابای امسالم مربوط به فلسفهی عشق و عاشقیه چون بسی شامل حالمون شده(:
آره همین. فکر کنم این آخرین ریویوی سالِ خوبی باشه. به امیدِ عشق و زیستنِ بیشتر.
درمورد کتاب: خیلی لذت میبرم از اشعارش و یجور احساس نزدیکی خاصی باهاشون میکنم. غم و زیبایی و طبیعت و دل نکندن... و میدونین سر جمع یه ۲۰ تا از شعر هاش هست که انگار از رو زندگی و حس و حال های من نوشته شده و همون ۲۰ تا باعث میشه آدم کلی به شاعر دل ببنده، احساس نزدیکی کنه و دلش بخواد تمام اشعارش رو تو کتابخونش داشته باشه و هرروز ببینتش و لبخند بزنه که یکی یه روز تو گوشه های روسیه صد سال و اندی پیش دقیقا چیزی رو نوشته که تو اینجا داری زندگیش میکنی.
بعد از پیشگفتار، شرح ملاقات آیزایا برلین با آنا آخماتووا آمده که عبدالله کوثری ترجمه کرده و اگر اشتباه نکنم پوری از کتاب "دعوت به تماشای دوزخ" با ترجمهی کوثری برداشته. خوندن شرح این ملاقات از چند حیث برام جالب و جذاب بود و مهمترینش این بود که با نظر آخماتووا راجعبه افرادی مثل چخوف، داستایفسکی، آلکسی تولستوی، تورگینیف و غیره آشنا میشیم. من قبلاً گزیده اشعار آنا آخماتووا رو تحت عنوان «خاطرهای در درونم است» با ترجمهی همین مترجم (احمد پوری) خوندم. نشر چشمه چاپش کرده. توصیهام اینه که اشعار آنا آخماتووا رو با ترجمهی احمد پوری «نخونید». ترجمه روان نیست و به شدت نیازمند ویرایشه. به نظرم ترجمهی محمد مختاری از شعرهای آخماتووا خیلی بهتر بود. اگر مترجم دیگری میشناسید که از آخماتووا ترجمه کرده، بهم معرفی کنید لطفاً.
پنداشتيم تهيدستيم و بي چيز اما زماني كه آغاز شد از دست دادن همه چيزي هر روز برايمان خاطره اي شد، آنگاه شعر سروديم براي همه ي آن چه داشتيم، براي سخاوت پروردگار
شعرهای آخماتووا عمدتاً شعرهایی شخصی و عاشقانه هستند؛ برخی او را بانوی غم میدانند، چون شعرهایش تجسم عشقها و آرزوهای ناکامی هستند که صرفاً افسوسی از پس آنها به یادگار میماند.
مفاهیمی نظیر احساس بیخانه بودن در تبعید، خانهای که دیگر نیست، عشقی که دیگر مرده و همهی چیزهایی که زمانی بودند و اکنون صرفاً جای خالیشان در ذهنمان مانده، در اشعار آخماتووا ملموس هستند. شاعر بس رنجیده است و اغلب از دیدارهایی دم میزند که صرفاً حسرت وقوعشان به خاطرش مانده است. دوستانش یک به یک اسیر و محکوم میشوند و تبعید شده و میمیرند. او بانویی تنهاست، هرچند عدهای دور و اطرافش باشند.
در شعر «زمانی که ملت»، اندوه آخماتووا از روی کار آمدن گروهی سفله به وضوح قابل مشاهده است. او حتی به فکر کوچ و مهاجرت از روسیه نیز میافتد، اما این افکار را پس میزند چون ماندن را نزد خود یک ارزش میداند تا ترک و فرار و دوری از ریشههایش. او روسیه را به روسپی مستی تشبیه میکند که اکنون نمیداند در دستان و آغوش چه کسانی افتاده است.
اعدام همسرش برای او کافی نبود و باید غم زندانی بودن فرزندش را نیز تحمل میکرد. به راستی او بانوی غم روسیه است. او برای نجات فرزندش از زندان و اردوگاههای کار اجباری استالین، حتی برای استالین مدیحهسرایی نیز کرد، اما این کار فایدهای نداشت؛ هرچند برخی معتقدند این مدیحهسرایی از بازداشت و زندانی شدن خودش جلوگیری کرد. غم او به عنوان یک مادر، در مجموعهی «مرثیه» به وضوح به چشم میخورد. ساعتهای متمادی ایستادن در انتظار ملاقات فرزندش و نهایتاً ناامید شدن با بسته شدن درهای آهنی.
قطعاً خواندن اشعار آخماتووا برای کسی که از پسزمینهی اشعارش و زندگینامهی او اطلاع ندارد، چندان احساسی برنمیانگیزاند. اشعار او در پرتوی دانستن آنچه بر او طی این دههها گذشته است هستند که معنا مییابند.
به نظرم رسید که بخش بزرگی از روح شعر در ترجمهی کنونی مرده است. ادعا نمیکنم که ترجمه، آن هم در عرصهی شعر کار سادهای است، اما به نظرم میرسد آنچه خواندم جز در برخی موارد، از انتقال بار احساسی بعضی اشعار ناتوان بود. با این حال، برخی اشعار این مجموعه از این نظر امتیاز مطلوب را میگیرند.
من دستهايم را زير شال به هم فشردم و فکر کردم چرا امروز رنگ پريده است ؟ غم و اندوه من قلب او را آکنده رنگ از رخسارش برچيده آن لحظه فراموش ناشدني است آن لحظه هميشه در ذهنم پايدار است بدون حرفي اداي کلمه اي با قدمهاي سنگين از در بيرون رفت ومن بسرعت باد از پله ها به پايين دويدم تا نزديک در به او رسيدم نفس در سينه ام باز مي ايستاد که فرياد زدم : شوخي بود نرو بي تو من مي ميرم با آرامشي هراسناک و لبخندي بر لب گفت : برو در را ببند کوران مي کند