قضاوقدر دست از سر انسان برنمی دارد؛ لحظه به لحظه و از نو بازنویسی میشود. زمانی فرامی رسد که کاری را انجام میدهی که گمان میکردی محال است انجام دهی. تن به چیزی که محال است میدهی، چیزی را که کوچکترین علاقهای به آن نداری دوست میداری، به نظر می رسد قادر نیستی قدمی برداری ولی در یک لحظه راهت را میکشی و می روی … دختر جوان و سریه هوا و پسر جوان صوفی سفری در مسیر جست وجو آغاز میکنند و نمیدانند قرار است چه بر سرشان بیاید. در این سفر به چیزی غیر از سرنوشت نمیتوان اعتماد کرد. هفت روز بدون اینکه پول خوراک لباس و مهمتر از همه برنامهای داشته باشند، شهر به شهر میگردند و بعد از بازگشت به محل آغاز ماجرا، اکنون دیگر هیچ چیز نمیتواند مثل سابق باشد. انسان میتواند در طول هفت روز عوض شود؟ ممکن است سرنوشت از نو نوشته شود؟ البته که ممکن است فقط در هفت روز همه چیز تغییر کند؛ درست مثل ني نشسته در نیستان که بعد از گذراندن هفت مرحله میتواند صداهای پرمغز تولید کند و به «نی» تبدیل شود.
People don’t come into our lives for no reason. Everyone who enters our life has something to show us or teach us, even if they do not stay for long.
This book changes the way we see relationships. Instead of thinking everything is random and meaningless, we slowly understand that some meetings may happen to wake up a feeling, teach a lesson, or even give us a wound so we can understand ourselves better.
But realistically, this does not mean that everyone is “destiny.” Some people are only in our lives for a short time. Still, even those short moments can have a deep effect and change us a little.
In the end, the message of the book for me is this: no relationship is completely without effect, even if it ends.