پاییز نود و سه بود. چند سالی میشد که لیلی فرهادپور را در کلاسهای شلوغ مکاتب ادبی و ادبیات جهان دکتر نجومیان میدیدم. خندان و پرشور بود و سر کلاس، نظرات تکی میداد. ناخودآگاه سعی میکردم ردیف جلو یا عقب صندلی او بنشینم که واکنشهایش به حرفهای استاد را ببینم و نظراتش را درست بشنوم. همان روزها کتاب جدیدش را خریدم و هر بار فراموش کردم سر کلاس ببرم تا برایم امضایش کند. یک بار هم به دروغ گفتم که کتابت را خواندم و حظ کردم. ولی این کتاب در کتابخانهام خاک خورد تا شهریور سال نود و شش که در بیمارستان بستری شده بودم و بورس تحصیلی ادبیات تطبیقی دانشگاه مک گیل از دستم رفته بود.
مامان از خانه چند کتاب به بیمارستان آورد. چند فصل کتاب را خواندم و نتوانستم ادامه بدهم. مسیر زندگیم عوض شده بود و اهداف و برنامههایم خراب. تمرکز نداشتم و رئالیسم جادویی کتاب و صحبتش از برزخ در جایی که هر روز رنج میکشیدم حالم را بدتر میکرد.
چند روز پیش کتاب را از کتابخانه بیرون کشیدم، شروع به خواندن کردم و نمیتوانستم زمین بگذارمش. رئالیسم جادویی اول کتاب به روایت تازهای از انقلاب سال پنجاه و هفت ایران گره میخورَد و متن سیال روایت در خاطرات مهاجرت به لندن و در تصویر نویی از برزخ ارداویراف جاری میشود. کتاب خاصیست. در صفحاتش مسخ شدم و درد کشیدم و بندهای احساسم از هم گسست. خواندنش را توصیه میکنم.