باید حدس میزدم که انتخابی که آن روز از بین کتابهای دستفروش کنار آرامگاه بوعلی کردهم انتخاب خوبی بوده. هرچند که این کتاب انتخابی تصادفی و از سر نامآشنایی نبود، تحسین و تعریف بسیاری من را به سمت این انتخاب سوق داده بود.
کتاب را انتخاب کردم اما بعد از این لحظه دیگر نه حق انتخابی داشتم نه امکان تصمیمی: باید تا انتها میخواندم. باید یکنفس میخواندم و پیش میرفتم. زیبا بود و خواندنی، مزهی آشنایی داشت. آشنا بودن من با محیطی که روایت در آن رخ میداد داستان را جذابتر و گیراتر کرده بود، انگار که من کتاب را نمیخواندم، نمیدیدم. بلکه لمس و تجربه میکردم. توصیفات این کتاب در حدی قدرتمند و میخکوب کننده بود که هر لحظه به شک میافتادم که قبلا این صحنهها، این اتفاقات و این ماجراها را دیدهام با نه. هر بخش از محیط و انسانها و روستا که توصیف میشد مثل صحنههای فیلمی واضح جلوی چشمانم به نمایش در میآمد، بوی آتش و دود را میشنیدم و حتی گاهی دود چشمانم را میسوزاند. خشم و خون و نفسنفس زدن شخصیتها، کینه و ترس و حرص را، همه را به قدری نزدیک حس کردم که گویی خودم آنها را تجربه میکنم. حتی جاهایی بود که غم عمیقی گلویم را میسازند. سخن کوتاه کنم: در این صد و پنجاه و شش صفحه من روی مبل این اتاق روشن ننشسته بودم، بلکه بر فراز مادیانکوه ایستاده بودم و طعم خون زیر زبانم بود.
داستانی خواندنی و گیرا کتاب را بنا به تعریف و تمجید یکی از دوستان گودریدز Harir Heidary خواندم و از خوانش آن خرسند هستم. متن دارای ضرب آهنگی سریع بوده و داستان بی درنگ به سمت نقطه پایانی خود به پیش میرود. مکان و فضای توصیف شده در کتاب آشناست، بوی مادیان کوه از میان صفحات کتاب به مشام میرسد و میتوان روزها و ساعاتی را در آن زندگی کرد. خواندن کتاب خالی از لطف نیست و پیشنهاد میگردد.