من یک «نه- دیگران» هستم، عنوان کتابی است از حمید ملکزاده که به همت نشر پژواک و در اسفند ماه سال ۱۳۹۲ وارد بازار کتاب شده است. این کتاب ۲۰۷ صفحهای مشتمل بر یک مقدمه و چهار فصل است و نویسنده سعی میکند تا در جریان سطرهای آن یک نظام نظری برای فهم امکان تازهای از تبیین جریانهای منتهی به شکلگیری سوژه سیاسی را در انضمامیت زندگی روزمرّهاش تبیین کند. نظامی که به طور عمده از عناصری، هگلی، مانهایمی و البته اشترنری تشکیل شده است. مقدّمه کتاب ملکزاده تا حد زیادی مملو از مجموعهیِ پرسشهایی است که نیروبخش حرکت ذهن نویسنده برای تدوین کتاب مورد بحث بودهاند. پرسشهایی که به نظر میرسد در تمامی طول تاریخ اندیشه و فلسفه سیاسی ذهن نظریهپردازان و فیلسوفان گوناگون سیاسی را به خود مشغول کرده و زمینه ایجاد تئوریهای گوناگون سیاسی و فلسفه سیاسی بودهاند. کتاب ملکزاده در جای جای خود داغ انسان تنهایی را که در وضعیتهای گوناگون اجتماعی-سیاسی در معرض فراخوانیهای بیرون از او قرار میگیرد بر پیشانی دارد. داغی که-در روایت نویسنده- با این آگاهی تراژیک همراه است که رهایی از فراخوانیهای عمومی موجود در یک وضعیت اجتماعی برای سوژه مورد نظر نویسنده امکانپذیر نیست. درواقع اگوئیست ملکزاده، سوژه سرگردان در هزارتوی نظمهای اجتماعیِ پیش از او زندگی شدهایست که ادعاهایی اساسی درباره چیزی که او هست، و چیزی که باید باشد دارند. انسان تنهایی که به طور همزمان از دیگرانی که مرزهای او را تشکیل میدهند میگریزد و در مقابلش با موجوداتی مواجه است که او را به عنوان دیگری بیرون از خود وضع کردهاند. به معنایی مشخصتر او به طور همزمان حد دیگران و محصور در حدودیست که آنها برای او مشخص کردهاند. آن چه در نوشته مورد بحث ما بیش از هر چیز خود را نشان میدهد یک وضعیت تراژیک برای اگوئیست است. انسانی پرتابشده در مجموعهای از نهادهای مادی و روحانی، مجموعهای از نظامهای مادی و معنایی، که با هر بار انتخاب کردنِ چیزی، دارد جهانِ بیرون از خودش را به اعتبار میلش وضع میکند. تنهایی که گرفتار نتایج نیندیشیده عمل شخصیاش میشود. انگار کودکی باشد روی پلی از شکلات، با هر بار پاسخ دادن به میلش و مصرف کردن تختهها و ریسمانهای وسوسهانگیز روی پل یک قدم به مرگ نزدیکتر میشود، بیآنکه از این جریان نهایی و نتیجه نخواستنیِ لذتی که میبرد آگاه باشد. کتاب ملکزاده با آگاهی مبهمی از یک نتیجه نهایی در انتخابهای نیندیشیدهٔ آنی آغاز میشود؛ انگار کسی در تاریکی ایستاده باشد و به اعتبار نوعی شهودِ به دست آمده از مواجهه با دیوارهای پیرامونیاش بداند که در میانه مجموعهای از مرزها قرار گرفته است که نه ایشان را میشناسد و نه میتواند که آنها را ببیند. شاید در این استعاره بتوانیم بگوییم که مسیر حرکت نویسنده در شرحهایی که از هگل، مانهایم و اشترنر به دست میدهد یک جور جمعآوری هیزم برای روشن کردن بخشی از تاریکی موجود در هزارتوی زندگی اجتماعی است. به آتش کشانیدن بخشهایی از مفاهیم موجود در دستگاههای نظری این سه اندیشمند، که یکی توسط ایرانیان به درستی شناخته نشده، دیگری هنوز مورد مطالعه دقیق قرار نگرفته و سومی تقریباً ناشناخته باقی مانده است، زمینههای مورد نیاز انسان رها شده در تاریکی نویسنده کتاب، برای نور تابانیدن لحظهای بر چیزی را فراهم میآورد که از آن با عنوان زندگی اجتماعی میتوانیم یاد کنیم. همه اینها را نویسنده در سوالاتی که در مقدمه کتابش آورده است نشان میدهد: «چگونه رابطهای میان شکل هستیِ اجتماعی انسان، ارتباط او با خویشتن و مفهوم «دیگری» وجود دارد؟ شکل حضور انسان در جهان از مجرای کدام دستگاه شناختشناسانه، تنظیم و به او منتقل میشود؟ وقتی از کلمه من استفاده میکنیم دقیقاً چه تصوری از این واژه در ذهن میپرورانیم؟ در واقع، محدودهای که برای اشاره کردن، معرفی و نشان دادن آن از واژه «من» استفاده میشود، به چه محدوده شناختشناسانهای اشاره دارد؟ این محدوده تحت چه فرایندی معین میشود، مکانیسمهای غیریتسازی در فرد، چه رابطهای با شکلگیری فهمش از بخشی از جهان به عنوان «خود» دارند؟ چه قوانین یا قواعدی به شکل رابطه این محدوده با دیگران نظارت میکنند؟ چه نیّتی در پس تلاش انسانها برای ایجاد تمایز در میان خودشان با دیگری وجود دارد؟ و در نهایت این سؤال اساسی که تحت چه نیرویی «خود» های تمایزیافته بشری -چه در سطح اجتماعی و در قالب گروههایی از افراد، چه در سطح فردی و در قالب هویتهای مجزای فردی- تلاش میکنند تا ویژگیهای تمایزیافته خود را به دیگران معرفی کنند؛ تا مورد شناسایی قرار بگیرند؟» در یک مطالعه سرسری شاید این طور به نظر برسد که مهمترین دغدغه نویسنده، نوشتن در باب زمینههای اجتماعی شکل گرفتن چیزی به نام «خود» در هرکدام از ما، درمیانه زندگی اجتماعیای که توسط فراخوانیهای گوناگون بیرونی وجود دارد باشد. یعنی ممکن است اینطور تصور کنیم که نویسنده بیشتر از هر چیزی دارد سعی میکند تا نشان بدهد که چطور هر کدام از ما محصول یک زندگی اجتماعی در وضعیتهای از پیش زندگیشده دیگرانی هستیم که جهان پیرامون ما را نامگذاری کردهاند. اما مطالعه دقیقتر نشان میدهد که ملکزاده سعی دارد تا با تاباندن نور بر کیفیات مربوط به شکلگیری این خود، به شکافهای موجود در وحدتی که یک نظم اجتماعی ما را به آن دعوت میکند، بپردازد. شکافهایی که هر کدام از ما را به عنوان یک امکان تازه در انتخاب کردن و مورد انتخاب قرار نگرفتن توسط دیگران وضع میکند. شاید مطالعه این کتاب -و از آن مهمتر- یک گفتگوی انتقادی با شکل مواجهه نویسنده با مباحثی که در جریان نظریهپردازیهایش داشته است، امکان تازهای از فهم وضعیت انسان ایرانی به اعتبار گفتگویی درباره واقعیات زندگی روزمرهاش-و این حتماً چیزی بیشتر از صرف دیوار و تاکسی و دولت واقعاً موجود و اینجور چیزهای تجربی خواهد بود- فراهم آورد.
من یک «نه- دیگران» هستم، عنوان کتابی است از حمید ملکزاده که به همت نشر پژواک و در اسفند ماه سال ۱۳۹۲ وارد بازار کتاب شده است. این کتاب ۲۰۷ صفحهای مشتمل بر یک مقدمه و چهار فصل است و نویسنده سعی میکند تا در جریان سطرهای آن یک نظام نظری برای فهم امکان تازهای از تبیین جریانهای منتهی به شکلگیری سوژه سیاسی را در انضمامیت زندگی روزمرّهاش تبیین کند. نظامی که به طور عمده از عناصری، هگلی، مانهایمی و البته اشترنری تشکیل شده است. مقدّمه کتاب ملکزاده تا حد زیادی مملو از مجموعهیِ پرسشهایی است که نیروبخش حرکت ذهن نویسنده برای تدوین کتاب مورد بحث بودهاند. پرسشهایی که به نظر میرسد در تمامی طول تاریخ اندیشه و فلسفه سیاسی ذهن نظریهپردازان و فیلسوفان گوناگون سیاسی را به خود مشغول کرده و زمینه ایجاد تئوریهای گوناگون سیاسی و فلسفه سیاسی بودهاند. کتاب ملکزاده در جای جای خود داغ انسان تنهایی را که در وضعیتهای گوناگون اجتماعی-سیاسی در معرض فراخوانیهای بیرون از او قرار میگیرد بر پیشانی دارد. داغی که-در روایت نویسنده- با این آگاهی تراژیک همراه است که رهایی از فراخوانیهای عمومی موجود در یک وضعیت اجتماعی برای سوژه مورد نظر نویسنده امکانپذیر نیست. درواقع اگوئیست ملکزاده، سوژه سرگردان در هزارتوی نظمهای اجتماعیِ پیش از او زندگی شدهایست که ادعاهایی اساسی درباره چیزی که او هست، و چیزی که باید باشد دارند. انسان تنهایی که به طور همزمان از دیگرانی که مرزهای او را تشکیل میدهند میگریزد و در مقابلش با موجوداتی مواجه است که او را به عنوان دیگری بیرون از خود وضع کردهاند. به معنایی مشخصتر او به طور همزمان حد دیگران و محصور در حدودیست که آنها برای او مشخص کردهاند. آن چه در نوشته مورد بحث ما بیش از هر چیز خود را نشان میدهد یک وضعیت تراژیک برای اگوئیست است. انسانی پرتابشده در مجموعهای از نهادهای مادی و روحانی، مجموعهای از نظامهای مادی و معنایی، که با هر بار انتخاب کردنِ چیزی، دارد جهانِ بیرون از خودش را به اعتبار میلش وضع میکند. تنهایی که گرفتار نتایج نیندیشیده عمل شخصیاش میشود. انگار کودکی باشد روی پلی از شکلات، با هر بار پاسخ دادن به میلش و مصرف کردن تختهها و ریسمانهای وسوسهانگیز روی پل یک قدم به مرگ نزدیکتر میشود، بیآنکه از این جریان نهایی و نتیجه نخواستنیِ لذتی که میبرد آگاه باشد. کتاب ملکزاده با آگاهی مبهمی از یک نتیجه نهایی در انتخابهای نیندیشیدهٔ آنی آغاز میشود؛ انگار کسی در تاریکی ایستاده باشد و به اعتبار نوعی شهودِ به دست آمده از مواجهه با دیوارهای پیرامونیاش بداند که در میانه مجموعهای از مرزها قرار گرفته است که نه ایشان را میشناسد و نه میتواند که آنها را ببیند. شاید در این استعاره بتوانیم بگوییم که مسیر حرکت نویسنده در شرحهایی که از هگل، مانهایم و اشترنر به دست میدهد یک جور جمعآوری هیزم برای روشن کردن بخشی از تاریکی موجود در هزارتوی زندگی اجتماعی است. به آتش کشانیدن بخشهایی از مفاهیم موجود در دستگاههای نظری این سه اندیشمند، که یکی توسط ایرانیان به درستی شناخته نشده، دیگری هنوز مورد مطالعه دقیق قرار نگرفته و سومی تقریباً ناشناخته باقی مانده است، زمینههای مورد نیاز انسان رها شده در تاریکی نویسنده کتاب، برای نور تابانیدن لحظهای بر چیزی را فراهم میآورد که از آن با عنوان زندگی اجتماعی میتوانیم یاد کنیم. همه اینها را نویسنده در سوالاتی که در مقدمه کتابش آورده است نشان میدهد: «چگونه رابطهای میان شکل هستیِ اجتماعی انسان، ارتباط او با خویشتن و مفهوم «دیگری» وجود دارد؟ شکل حضور انسان در جهان از مجرای کدام دستگاه شناختشناسانه، تنظیم و به او منتقل میشود؟ وقتی از کلمه من استفاده میکنیم دقیقاً چه تصوری از این واژه در ذهن میپرورانیم؟ در واقع، محدودهای که برای اشاره کردن، معرفی و نشان دادن آن از واژه «من» استفاده میشود، به چه محدوده شناختشناسانهای اشاره دارد؟ این محدوده تحت چه فرایندی معین میشود، مکانیسمهای غیریتسازی در فرد، چه رابطهای با شکلگیری فهمش از بخشی از جهان به عنوان «خود» دارند؟ چه قوانین یا قواعدی به شکل رابطه این محدوده با دیگران نظارت میکنند؟ چه نیّتی در پس تلاش انسانها برای ایجاد تمایز در میان خودشان با دیگری وجود دارد؟ و در نهایت این سؤال اساسی که تحت چه نیرویی «خود» های تمایزیافته بشری -چه در سطح اجتماعی و در قالب گروههایی از افراد، چه در سطح فردی و در قالب هویتهای مجزای فردی- تلاش میکنند تا ویژگیهای تمایزیافته خود را به دیگران معرفی کنند؛ تا مورد شناسایی قرار بگیرند؟» در یک مطالعه سرسری شاید این طور به نظر برسد که مهمترین دغدغه نویسنده، نوشتن در باب زمینههای اجتماعی شکل گرفتن چیزی به نام «خود» در هرکدام از ما، درمیانه زندگی اجتماعیای که توسط فراخوانیهای گوناگون بیرونی وجود دارد باشد. یعنی ممکن است اینطور تصور کنیم که نویسنده بیشتر از هر چیزی دارد سعی میکند تا نشان بدهد که چطور هر کدام از ما محصول یک زندگی اجتماعی در وضعیتهای از پیش زندگیشده دیگرانی هستیم که جهان پیرامون ما را نامگذاری کردهاند. اما مطالعه دقیقتر نشان میدهد که ملکزاده سعی دارد تا با تاباندن نور بر کیفیات مربوط به شکلگیری این خود، به شکافهای موجود در وحدتی که یک نظم اجتماعی ما را به آن دعوت میکند، بپردازد. شکافهایی که هر کدام از ما را به عنوان یک امکان تازه در انتخاب کردن و مورد انتخاب قرار نگرفتن توسط دیگران وضع میکند. شاید مطالعه این کتاب -و از آن مهمتر- یک گفتگوی انتقادی با شکل مواجهه نویسنده با مباحثی که در جریان نظریهپردازیهایش داشته است، امکان تازهای از فهم وضعیت انسان ایرانی به اعتبار گفتگویی درباره واقعیات زندگی روزمرهاش-و این حتماً چیزی بیشتر از صرف دیوار و تاکسی و دولت واقعاً موجود و اینجور چیزهای تجربی خواهد بود- فراهم آورد.