فلاکت روزمره گزیدهای از کتابی است که به مناسبت هفتادسالگی هرتا مولر منتشر شده و مجموعهای از سخنرانیها و جستارهای بیست سال گذشتۀ او را در بر میگیرد. این جستارها صدای درونی نویسندهای هستند که در روزهای طاقتفرسای زندگیاش در رسانۀ زبان خانه گزیده و هرگز از این خانه دل نبریده است؛ نویسندهای که زبان برایش حکم وطن را دارد و تبعید، مهاجرت تحمیلی و محرومسازی فرد از زبان مادریاش را از مؤثرترین روشهای نابودی او میداند.
این کتاب متشکل از شش جستار و سخنرانی است که بر مضامینی مانند کرامت انسانی و آزادی، تجربۀ تبعید، فرار، گم کردن زبان مادری و رها شدن در سرزمینی بیگانه، مفهوم خانه و دلتنگی برای وطن، بحران اگزیستانسیال و قدرت براندازانۀ شوخی و خنده متمرکزند؛ مضامینی که مستقیماً با تجربۀ زندگی روزمره در زمانهٔ خودکامگی گره خوردهاند.
Herta Müller was born in Niţchidorf, Timiş County, Romania, the daughter of Swabian farmers. Her family was part of Romania's German minority and her mother was deported to a labour camp in the Soviet Union after World War II.
She read German studies and Romanian literature at Timişoara University. In 1976, Müller began working as a translator for an engineering company, but in 1979 was dismissed for her refusal to cooperate with the Securitate, the Communist regime's secret police. Initially, she made a living by teaching kindergarten and giving private German lessons.
Her first book was published in Romania (in German) in 1982, and appeared only in a censored version, as with most publications of the time.
In 1987, Müller left for Germany with her husband, novelist Richard Wagner. Over the following years she received many lectureships at universities in Germany and abroad.
In 1995 Müller was awarded membership to the German Academy for Writing and Poetry, and other positions followed. In 1997 she withdrew from the PEN centre of Germany in protest of its merge with the former German Democratic Republic branch.
The Swedish Academy awarded the 2009 Nobel Prize in Literature to Müller, "who, with the concentration of poetry and the frankness of prose, depicts the landscape of the dispossessed".
از استبداد، جنگها، فلاکتها، فقرها، جنایات، ظالمها و مظلومها و... چه ادبیات داستانی بخونیم، چه جستار بخونیم، چه تاریخ، چه زندگینامه چه هرچیزی و یا چه فیلم خوب ببینیم ازشون، چه مستند ببینیم، چه پادکست گوش کنیم، چه ازشون نقاشی ببینیم و بازیای کنیم در این سبکها و... و چه حتی استوری ببینیم، پست ببینیم، ریل ببینیم، اخبار تلگرام رو بخونیم، به حرفهای راننده تاکسیا گوش کنیم، به حرفای همکارات توجه کنی، چه پای حرف دردودل دوست و غریبه و آشنا و فامیل و خانواده بشینی. و چه حتی سکوتِ کمرشکسته خیلیا رو ببینی، سکوت کسایی که صداشون در نمیاد و خودشون رو به یه نحوی باختن، چه از ناامیدی چه از خستگی چه از هرچیزی یا همه چیز. چه سکوت کسایی رو ببینی که جایی برای شکستن بغضها ندارند. چه سکوت کسایی رو ببینی که نه کسی رو برای گفتن دارند و نه نایی برای بازگویی، و چه سکوت کسایی رو ببینی که عین من، فقط باید بدوند. اره کسایی که باید بدوند و بدوند و بدوند و حتی یک لحظه نمیتونند به این فکر کنند که نفسی بگیرند و فکر کنند به حالشون.
اگر به هرچیزی و هرکاری و هر رفتاری و هر نوشتهای و هر عمل و انفعالی و... نگاه کنیم، میبینیم این دردها و فلاکتها و خمودگیها، بارها تکرار شده و تنها افت و خیز داشته و شکلش عوض شده. میبینیم انگار سرنوشت یعنی فلاکت. میبینیم انگار راهی جز این برای خیلیا نبوده و خیلیا حتی همین راه فلاکتم نداشتند و خیلیا حتی قبلتر از راه فلاکت، یوغ بزرگِ سیاهبختیِ جبر هم بر گردنشون بوده و هست. میبینیم که هرکس چطور و کی و کجا کم میاره، میجنگه علیه این فلاکت و کجا به ظاهر شاید از دستش میتونسته بگریزه.
هرتا مولر هم راوی فلاکته. فلاکت در اروپای شرقی و چیزهایی که برای ما خیلی ملموسه. خوندن این جستارها نمیدونم واقعا چه کارکردی داره و درستتر بگم، برای هرکس چطور عمل میکنه. شاید چیزی رو ارضا میکنه که شهودا باور دارم در بشر هست: حس ارضا از بدبختتر بودن و مفلوکتر بودن دیگری (هر دیگریای در هر زمانی) در پسِ پشتِ حس همذاتپنداریهایمان. و شاید حس تنها نبودنهایمان که انگار فقط تلاشیه مزبوحانه برای امید دادن به خودمان. شاید برای اینکه بهشون بخندیم که اونها در شرایطی وا دادن و تسلیم شدن و زجر کشیدن و نابود شدند که ما اونو صبحونه با نون و پنیر میخوریم و قاه قاه میخندیم. شاید فقط میخونیم که به غم اجازه رهایی و به اشک اجازه جاری شدن بدیم. شاید میخونیم تا ته تهِ کثافات بشری و فلاکتها پیدا کنیم و یاد بگیرمشون و بگیم دیگه از این که سیاهتر نمیشه. شاید میخونیم تا یاد بگیریم همه این بدبختیها هم مرثیهای برای بشرِ ناچیز از میزان بیاهمیتیاش در گذر زمان، چراکه همه این فلاکتها و بدبختیها گذشته و میگذره و یا فراموش میکنیم یا فراموش میشه. شاید میخونیمش چون صدایی نداریم یا نمیتونیم داشته باشیم یا زندگی نمیذاره داشته باشیم و میخوایم ببینیم کسی بوده یا هست که صدایی تا جای ممکن شبیه ما داشته و حرفاشو زده و روایتشو باز کرده باشه؟
اگر هر کدوم از این موارد باشه یا هیچ کدام و ترکیبی از هر کدومشون رو دقیقا نمیدونم ولی اگر آخر باشه، من هنوز بهش دست پیدا نکردم. خودم هم در گذر زمان هرچه کمتر امیدوارم که روایتی شبیه به روایت خودم پیدا کنم. به گذر زمان شاید هی بیشتر و بیشتر متوجه شده باشم (یا قلباً بخوام بگم، زندگی بیشتر متوجهام کرده) که روایت منم انقدر منحصر به فرد نیست، ولی همین گذر زمان به من نشون داده که هرچیزی که هست، به مرور کمتر و کمتر فهمیده میشه، حس میشه، یا اصلا کسی شنیده میشه حتی اگه بشه و بتوان بازگوش کرد. ولی نقطه اشتراک این روایت درد و زجر عظیمی رو در خودش داره که افرادی (که نمیدونم دقیقا چقدرند) دارن تحملش میکنند؛ همان زجر برآمده از اینکه در کنار فلاکتهای جمعی و شخصی و... انگار از ازل میدویدند و تا ابد هم باید بدوند و بدوند و بدوند...
این متن و حرفا دلی و احتمالا پر از غلط نگارشی و... نوشته شده و احتمالا دربردارندهٔ درخوری برای یک درصد از حرفای منم نیست. توأمان که این متن بلند رو نوشتم و دوست دارم چیزهای حتی خیلی مهمتری رو بگم، همان اندازه هم انگار دوست دارم دیگه ادامه ندم و چیزی نگم؛ به هزاران دلیل و بیدلیلی. اما دوست داشتم در این دنیای فلاکتباری که در حین دویدنِ بیامان و جهنمی هم باهاش در حال جنگم، به ادما بگم یکم واقعا به دیگری فکر کنیم، یکم واژه همدلی و همدردی رو برای زندههایی که در سکوت هستند نیز گسترش بدیم و بدون چارچوبتر بهش فکر کنیم و از ابتذالها و قالبها و سانتیمانتالیسمها و... دورش کنیم. شاید تنها چیزی که خیلیا نیاز دارند اینه که مخاطبشون ارزندهٔ هم صحبتی و همدردی بشه و بیاد تنهایی و زجرها و فلاکتهاشون رو با فقط یک گفتگو تخفیف بده.
دلم میخواد مرثیهای از زندههای بیصدا بگم، اما اینم نمیشه...
عجب کتاب فوقالعادهای بود. تکتک جستارهایش بینظیر بودند. چه در باب شوخی در جوامع دیکتاتوری، چه در باب ساحت زبانی، چه در باب تبعید... همگی یک شاهکار تمام عیار بودند. پ.ن: شخصاً جستار را به عنوان یک فرم خیلی میپسندم. چون هم داستان است، هم گاهاً شعر، هم رساله و هم واقعیت محض.
به گمانم جنون جمعى براى فرار زمانى شكل مىگیرد که كشورى اسير گرداب نااميدى مطلق شود. در سوريه و اریتره چنین بود. گرداب فقط زمانى آرام مىگیرد که نااميدى فروكش كند، ديكتاتورى نباشد، و جنگ و وضعیت آخرالزمانی تندرویها پایان يابد. جنگ دشمنى سياسى است و پناهجویانِ جنگی به لحاظ سياسى تحتتعقیباند و هر یک از آنان نيازمند سرپناه هستند. دسترسى به اين سرپناه را نمیتوان محدود كرد زيرا بسيارى به آن نياز دارند. نجات واژهاى خسته است. ولى تمام وجوهش بهتر از زندگی در وطنى است كه بمبهاى خوشهاى در خيابانهايش منفجر مىشوند. هاينريش بل جنگ را تجربه كرد و نوشت:«بيشترشان جوان مردند، و مردن در جوانى آسان نيست. در واژههای "كشته" يا "جانباخته" نوعى فريب حكومتى کوچک وجود دارد. چنین واژههایی وانمود مىكنند در فرايند مرگ نوعى ناگهانی بودن هست، ولى مرگ ناگهانی فقط نصيب عدهاى اندک مىشود. كسى كه دارد مىميرد به آهستگی خاموش مىشود، گویی اندکاندک از زندگی مىبُرد. به خود مىلرزد زيرا عظمت مهيبى كه بر سرش آوار مىشود عظمتى سرد است.» تا پیش از فرار، فقط دلتنگ آيندهاى، ولى پس از رسيدن، دلتنگی بر پوستت جا خوش مىكند. در آلمانى واژه آينده با سرپناه همطنين است، ولى اين فريبى بيش نيست. زيرا آينده انتزاعى است و سرپناه عينى. سرپناه جايى واقعى است كه آن را با بندبندِ وجودت حس مىكنى. ولى آينده زمانى ناواقعى است كه خودش هم از خودش خبر ندارد. زمان حال هرگز تمام نمىشود، گذشته گریبان ما را رها نمىكند. كسى چه مىداند، شايد وقتى پس از فرار، دَمى آرام و قرار بگیریم، آينده آغاز شود.
هرتا مولر چاقو را در قلب فرو میبرد و تیغهی تیزش را در تمام ماهیچهها و مویرگها میچرخاند اما قلبِ مجروح از آنِ کسی نیست جز، خودش. او زخمهایِ سینهی شرحهشرحه از غمِ استبداد حاکم دورانی که از گذرانده را با فریاد یادآوری میکند و در تمامی لحظات؛ شما هم سینه و قلبتان مالامال از درد و اندوه میشود چرا که شما هم یک چاقو مشابه در سینهی خود دارید، چاقویی که همچنان حضور دارد و در تمامیتِ قلبتان میچرخد و میبُرَد و به درد میآورد. خواندنِ این شش جستار راحت نیست. دردتان میگیرد اما الزامیست. ما باید به چاقوهای توی سینهمان آگاه شویم، به نحوهی ناممکن بودنِ کنار آمدن با آن و نحوهی چگونه یاد کردن از آن. خواندنِ چنین روایاتِ دستِ اولی از یک انسانِ جان به در بُرده از استبداد برای شما کرامت میآورد، سبب میشود که نگذارید رنجتان شمارا از انسان بودن تهی کند و همزمان چیزهایی را به یادتان میآورد که در سیاهیِ سایهی اسبتداد رفته رفته به سوی فراموشی گام نهاده بودند. مثلا خندیدن، شاد بودن، شوخی، مهربانی؛ و غیره و غیره. در پسِ نوشتههای کتاب، شما چیزهای زیادی حس خواهید کرد. مهمترینش که تأسفبرانگیز هم هست، همزاد پنداریست با هرتا مولری که جدا از واهمهاش، هر بار که به اتاق بازجویی میرفت با خودش مسواک میبُرد که مبادا آنجا ماندگار شود و دیگر بازنگردد. یا همزاد پنداری با وقتی که در جامعهای که همهی اجزایش هیچبویی از انسانیت نداشته باشند و صرفا کیسههای گوشتیای باشند که برای بقا چرخهی شبانهروز را از سر میگذرانند؛ بخواهی زندگی کنی. کتابِ هرتا مولر روایت ۵۰ سالِ پیش را در خود دارد و حالا به عنوان یک ایرانی، هرجا را که نگاه کنی، همان چیزهایی را میبینی که هرتا مولرِ جوان در ۵۰ سالِ پیش میدیده و این گزندِ تلخیست بر جانت چون سوالهایی برایت پر رنگ میشود که به سختی فراموششان کردی. سوالهایی از این دست: چرا تو؟ چرا اینجا؟ و تا کی؟
هیچکس نمیداند. هیچکس. اما چه میشود کرد؟ تنها چیزی که برای آدمی باقی میماند کرامتِ انسانی زندگی کردنش است و خواندن چنین جستارهایی آنرا زنده میکند، جلا میدهد و دلیلی می��ود به ادامه دادن، به کم نیاوردن و تسلیم نشدن. خواندن چنین متونی در جامعهی کنونیمان نه یک پیشنهاد بلکه یک نیاز است تا بخوانیم و ببینیم که جهان، هر بار ابرهای تیرهاش را به یک نقطه میفرستد. افسوس و صد افسوس که اینجا خاورمیانه است. سرزمینی که چندین قرن است ابرهای سیاه بر آن فلاکت میبارند. فلاکتی، روزمره.
بعضی نویسندهها نسبت خودشون با تعقیب سیاسی، راندهشدگی و تبعید رو هرگز از دست نمیدن. اقلیتی از این «راندهشدهها» حتی پیش از فروبستگیهای سیاسی شدید هم در به در به دنبال «رهایی» میگشتهن. هرتا مولر از این دستهست.
کتاب «فلاکت روزمره» نه یک رمان است و نه مجموعهای از داستانهای ساختارمند، بلکه نوعی فریادِ چندلایه و تحلیلگرانه است از درون ذهن نویسندهای که رنج و ترس را زندگی کرده، نه فقط روایت. این کتاب، که متشکل از جستارها، سخنرانیها و تأملات هرتا مولر درباره زندگی در دیکتاتوری رومانی و پسلرزههای آن در تبعید است، تصویری بیپرده از خشونت پنهان در زیست روزمره ارائه میدهد.
مولر در این کتاب، با نثری تیز و فشرده، نشان میدهد که چگونه ترس در کوچکترین لحظات روزمره نفوذ میکند؛ از راه رفتن در خیابان گرفته تا نگاهی که از پشت پنجرهای کشیده میشود. زبان او، گرچه گاه شاعرانه و استعاریست، اما هیچگاه از واقعیت تلخ و خشن جدا نمیشود. او در مورد حافظه، سانسور، زندگی تحت نظر، مرز میان دروغ و حقیقت و قدرت واژهها سخن میگوید، و این کار را با صداقتی رنجآلود انجام میدهد که خواننده را تکان میدهد.
یکی از نقاط قوت کتاب، پیوند عمیق میان تجربه شخصی نویسنده و تحلیل اجتماعی-سیاسی اوست. مولر نه صرفاً به عنوان ناظر، بلکه به عنوان زنی که خود زیر فشار دیکتاتوری زیسته، مینویسد. این تجربهزیسته است که به متن عمق و اعتبار میبخشد. خواننده احساس میکند با کسی روبروست که حقیقت را با گوشت و پوستش لمس کرده است.
با این حال، نثر متراکم و گاه رمزآلود مولر ممکن است برای برخی خوانندگان نامفهوم جلوه کند. کسانی که به دنبال متنهایی روان و خطی هستند، ممکن است در مواجهه با ساختار پراکنده و لحن تلخ کتاب، با دشواری روبرو شوند. اما برای آندسته از خوانندگانی که ادبیات را فضایی برای تفکر و درنگ میدانند، «فلاکت روزمره» کتابی است ضروری، صریح، و بیرحمانه صادق.
این اثر بیش از آنکه تسلیبخش باشد، افشاگر است. نشان میدهد چگونه دیکتاتوری نه تنها جسم، که ذهن و زبان را نیز به محاصره درمیآورد. و شاید دقیقاً همین صدای شخصی و پافشاری بر حقیقت، دلیل اصلی ماندگاری و اهمیت مولر در ادبیات معاصر باشد.
اولین بار، بعد ازجنگ دوازده روزه بود که این کتاب رو توی گودریدز دیدم. اکثر خوانندههای کتاب به این اشاره میکردند که چقدر با موقعیت کنونی کشور همخوانی داره. من کتاب رو شب یلدا خریدم و در ۱۳ روزی که در خاموشی، جوانان ایران رو قتل عام میکردند کتاب رو خوندم و باید بگم که این کتاب رو در هر روزی از این ۴۷ سال خونده باشید، با اوضاع کشور همخوانی داره. انگار نویسندهی کتاب یک ایرانیِ مهاجر بوده که به "آرزوی همگانی: فرار" رسیده (هرچند با اجبار و ناچاری) و حالا از آزادی سلب شده و کشور غارت شدهمون مینویسه. از دیکتاتوری و پایهترین حقوق ملت که ازشون دریغ شده. با وجود گذشت یک ماه از خوانش کتاب، همچنان در موقعیتهای مختلف یاد بخشهایی از کتاب میفتم. بنرهای تبریک و چراغونیهای نیمه شعبان و آتشبازیهای ۲۲ بهمن رو میدیدم و به یاد میآوردم: "دیکتاتوریها، در تلاش ناامیدانهشان برای مشروعیتبخشی به خود، اغلب سعی میکنند نسخه مختص خودشان از شادی را به همه تحمیل کنند؛ نوعی طنز تصنعی که برای پوشاندن شکافهای سرکوب طراحی شده است. این طنز دولتی ناشیانه و تو خالی است؛ خندهای اجباری که در تبلیغات و جشنهای نمایشی طنین میاندازد [...] اصرار بر اینکه همهچیز خوب است وقتی هیچچیز خوب نیست. نوعی شادمانی جعلی برای متقاعد کردن مردم به اینکه رنجشان توهمی بیش نیست و چنگال رژیم آغوشی مهربان است."
با گذشت بیش از چهل روز از قتل چهل هزار جوان ایرانی، همچنان هر روز اشک میریزم و به زندگیهایی که دیگر وجود ندارد و انسانهای مشتاق زندگی فکر میکنم. به رها بهلولیپور که عاشق زندگی بود. "بیشترشان جوان مردند و مردن در جوانی آسان نیست." هرتا مولر از مهاجرت به عنوان آرزوی پنهانی مشترک ملتهای تحت سلطه دیکتاتورها یاد میکنه و اون رو "نجات" میدونه و میگه: "نجات واژهای خسته است. ولی تمام وجوهش بهتر از زندگی در وطنی است که بمبهای خوشهای در خیابانهایش منفجر میشوند." به این فکر میکنم که کاش از ابتدا در سرزمینی دیگر متولد میشدیم تا حتی به راهی برای نجات فکر نکنیم. تا حتی تصوری از بمبهای خوشهای در خیابان نداشته باشیم. به این فکر میکنم که اگر چهل هزار جوان زندگی طولانیتری داشتند، شاید فرصت نجات پیدا میکردند و به آرزوی مشترکمان میرسیدند. با تمام سیاهیهای مشترکی که نویسنده و خوانندههای ایرانی کتاب تجربه کردند، خوشحالم که زمان فرو رفتن در آزادی تو خالی خود به پایان رسیده. "آزادی تو خالی یعنی وضعیتی که در آن آدم هر لحظه میداند آزادی چه میتواند باشد، چون آن را ندارد." و ما آزادی حقیقی رو فریاد میزنیم و امید دارم که محقق خواهد شد.
اولین باری بود که از هرتا مولر میخواندم و چه زن عزیزی؛ چه نوشتههای بیواسطه و عریانی. کیف کردم از صداقت و سادگیشان. این کتاب مجموعهای است از سه جستار و سه متن سخنرانی که به مناسبت تولد هفتاد سالگی هرتا مولر جمعآوری و منتشر شده و کمابیش همه دربارهی تجربههای مولر از زندگی در یک جامعهی تحت حکومت دیکتاتوری و بعد تبعید و بیخانمانی و تمام عمر در اقلیت بودن به شکلهای مختلف است. حرف تازهای برای گفتن نداشت که پیش از این نشنیده باشم و خب از جستار انتظار زیادی هم نمیرود؛ همین بیواسطگی و مواجهه با تجربههای منحصربهفرد و یگانه است که جستارها را خواندنی میکند. دو جا شگفتزدهام کرد؛ جایی که دربارهی واکنش مادرش به ایستادگی پای ارزشها و اصول اخلاقیاش صحبت کرد. مادرش از او میخواست مثل بچهی مردم باشد! و جایی که از دانشآموزانش قهوه نگرفت و مورد انتقاد آموزگاران دیگر قرار گرفت و به این اشاره کرد که در جامعهی تحت حاکمیت دیکتاتوری مردم فقط نمیترسند و خود رفتهرفته به حاملان ترس تبدیل میشوند. خواندنش در این روزها تجربهی غریبی بود.
چرا دور شویم؟ این ها به همان چیزهایی که خودمان در دل آن زندگی کرده ایم شبیه اند. بیشترش گویا در ایران نوشته شده بود. روحیه ظریف زنانه نویسنده را حس میکردم. و همچنان به این فکر میکنم که طبیعتا بیشتر افراد در آلمان از کارهای هیتلر ناراضی نیستند. هماکنون هم دوباره نئونازی ها را در خیابان های برلین میبینیم.
انتخابی از جستار خندهی روز بعد؛ شوخی در زمانهی استبداد
در زادگاهم، یعنی روستایی در منطقه بنات که مردمش از شوابنها بودند، شوخی مذموم بود. یکی از احکامی که مادربزرگم هر چند روز یکبار صادر میکرد این بود:«دیوانهها را از خندهشان میشود شناخت.» وقتی بچه بودم و جوجهپرستوهای تازه از تخم بیرون آمده را با منقارهای پهنِ مثلثی و حاشیهزردشان میدیدم که دور لانهشان جیغجیغ میکردند، میگفتم «ببین چطور میخندند» و مادرم بیدرنگ میگفت «نه، دارند گریه میکنند.» دلش میخواست دنیا چنین باشد، چیزها میبایست چنین به نظر میرسیدند. مادرم هم نگاه متفاوت و معکوس را برخود ممنوع کرده بود. تا پانزده سالگی که به شهر رفتم، نشنیده بودم که در آن دهکوره کسی از ته دل بخندد؛ دهکورهای که آدمهای چنان عبوس و جدی و خشک بودند که لولای ارتباطشان ساییده شده بود. صد البته که گذر زمان زندگیشان را ویران کرده بود. جنگهای جهانی اول و دوم، تبعید به امپراطوری شوروی برای کار اجباری، جان کندن، سوتغذیه، به چشم دیدن مرگ از شدت گرسنگی دائمی در جنگلهای سیبری، و بعد هم مصادرهی اموال توسط دولت. زمیندارها همه مفلس شدند. ولی کاری نمیشد کرد. جان به در بردند و دوباره زیر سقف آسمان پناه گرفتند، چنان ریاضتکشانه و محروم که اگر به جای «پناه گرفتن» بگویی «زندگی کردن» اغراق کردهای. وقتی پا روی آسفالت شهر گذاشتم ذوق خنده در من بیدار شد. مردم روستا با خنده غریبهام کرده بودند. صورتهای استخوانی جدیشان شبیه سردخانه بود. این فکر از سرم دست برنمیداشت که اگر خنده را با تحقیر مجازات نمیکردند، میتوانستند بعد از گذشت بیست سال از فاجعه، از آسیبهایی که به حتم مهیب بودهاند، بهبود بیابند و به جای پناه گرفتن صرف، زندگی کنند. در عوض، دستهجمعی عبوس شدند. یا فخرفروشی میکردند یا، از سر ترحم بر خویشتن، به شکوه خو گرفتند و به همین دلیل نتوانستند هیچچیز را با ذکاوت سیاسی ببینند. بیدلوجرئت و مطیع شدند و هرگز به فکر براندازی نیفتادند. من در شهر بازجویی شدم. خانهام را تفتیش و دوستانم را دستگیر کردند. پلیس مخفی به مرگ تهدیدم کرد. مدتها بود میدانستم ترسی که حکومت از مرگ در دلت میاندازد چگونه زیر پوستت میخزد. مدتها دشمن حکومت بودم، در معرض شکار. اما هیچکدام از بستگانم یکبار هم از من نپرسید که آیا از فروپاشیدن میترسم یا نه. با این که خودشان هم زخمهایی قدیمی داشتند، نمیدیدند که من هر روز ویرانی را بر پوستم حس میکنم. وقتی به دیدارشان میرفتم، آخرهفتهی گذشتهشان را هزار بار در صورت من نشخوار میکردند. همین و بس. نه خبری از کنجکاوی بود و نه تلاشی برای همدلی. در حین همهی این حرفها من گویی حضور نداشتم. فقط وانمود میکردم گوش میدهم. سکوت میکردم و چیزی دربارهی خودم نمیگفتم. دیگر مدتها بود در کنار آنها نه در خانه، که روی آسفالت خیابان بودم؛ جایی که تعقیبم میکردند. خنده برایم ترامپولینی سفید بود در کنجی تاریک. یادِ کتکهایی میافتادم که در کودکی به جرمِ خندیدن میخوردم. گاهی وسط مراسم خاکسپاری یا وقتی کسی در خانه بدجور زمین میخورد، میزدم زیر خنده. کتکم میزدند چون نمیفهمیدند که خنده هیچ ربطی به شادی ندارد، بلکه دامی است که در آن میافتی و راه خروجت بسته میشود و هر چه بیشتر میخندی، بیشتر در آن فرو میروی. خنده انگار عصبی را که برای حفظ تعادلت به آن نیاز داری، گره میزند. هنگام خنده هراس شدیدتر میشود و پس از پایان خنده، سکوتی روشن و تکاندهنده همچون چشمی مصنوعی و آبیرنگ به تو خیره میماند. خنده، این آبروریزیِ سراپا عریان، خودکرده و تصادفی.
این کتابو با پوست و گوشتم حس کردم، حسب که خیلی وقته از کتاب ها نگرفتم. غم سنگینش، قلم فوقالعاده و شفافش باعث شدن یه مجموعه جستار عالی به دست بیاد. کتابی نیست که یکبار بخونیش ، کتابیه که باید بار ها بخونی، زیر جمله هاشو خط بکشی و جمله هاشو تکرار کنی. هرتا مولر، غریبه نابغه ای که نوشته هاش به شدت برام آشنا بودن. از نشر اطراف ممنونم برای ترجمه و چاپ این مجموعه عالی.
«آنچه باعث میشود آنها که ماندهاند، چشمانتظار بازگشت آنها که رفتهاند نباشند، فاصلهی بزرگی است که تحمل ظلم بین ما ایجاد کرده است. برای مهاجرت اجباری یا تبعید، شرایطی لازم است که همه از آن بهرهمند نیستند. آنها که ماندهاند، بسیاری به ناچار ماندهاند و بیگانگی با آنها که توانستند بگریزند از آنجا آغاز میشود که ما، کسانی که زیر یوغ دیکتاتور ماندیم، مجبور شدیم برای بقا تن به پذیرش بسیاری چیزها بدهیم که در شرایط زندگی بهتر هرگز انتخاب نمیکردیم.
برای تحصیل و استخدام، ناچار شدیم از سهمیههایشان استفاده کنیم، چون دانشگاه و ادارات «سهمیه» و حق مسلم آنهایی شده بود که طرفدار حکومت ماندند. برای اینکه فرصتهای شغلی را از دست ندهیم، ناچار شدیم نقاب حجاب و دینداری و تظاهر به روزهداری به چهره بزنیم تا حراستها و مأمورهایشان دنبالمان نکنند. پس از اینکه مردم از گرسنگی دست به اعتراض زدند و در خیابان خونشان ریخته شد، خردهپولی به عموم مردم داده شد تا دهانشان را ببندند. شرافت این بود که این پول دستنخورده بماند، اما ما ناچار شدیم از پول خون هموطنانمان اقلام اولیه خریداری کنیم.
بیگانه شدن ما که ماندیم و آنها که رفتند، از آنجا شروع میشود که نگاهها فقط سیاه و سفید بپذیرند، و ما عمیقاً خاکستری شدهایم. دوام آوردن در شرایط غیرقابلتحمل ظلم، چهرهای زیبا و شرافتمند ندارد و ما به آنها که بر ما مسلط شدند آلوده شدهایم و در آینهی نگاهِ آنها که توانستند فرار کنند و شرافتشان را حفظ کنند، شرمگین به خود نگاه میکنیم.
از اینرو، پس از پایان ظلم ترجیح میدهیم با آینه و تصویر خاکستری و شرممان… تنها باشیم. تا شاید پس از گذشت سال ها، از ما نسلی باقی بماند که به پلیدی ظالمان آلوده نباشد.»
«فلاکت روزمره» اثری است که قدرتمندانه تجربه زیسته در دوره خفقان و تبعید را به ادبیاتی تأملآمیز تبدیل میکند. مولر در این کتاب از دل تاریکی، نورِ نه چندان روشنی را به ما مینمایاند: نور پرسش، اعتراض نرم، تأمل در زبان و تجربه انسانی.
با وجود دشواریهایی در خوانش و ترجمه، اثر برای خوانندهای که آماده درگیر شدن با متن است، میتواند تجربهای فکری و احساسی عمیق باشد. این کتاب مخاطب را به بازنگری در زندگی روزمره و وضعیتِ «عادی» دعوت میکند — اینکه گاهی خودِ روزمره، همان «فلاکت» است.
اگر بخواهیم با یک جمعبندی ساده بگوییم: «فلاکت روزمره» اثری است که از دل محدودیتها و ترس سخن میگوید، اما همزمان در زبان و لحن به ما امکان حس کردن آزادی و مقاومت را میدهد.
شاید باید به نوجوانهای در آستانه جوانی و تازه جوانها معرفیش کرد. جستارها خیلی خوب و دقیق وضعیت دیکتاتوری رو بررسی میکنن با اینحال اغلب حرف خیلی تازهای برای گفتن ندارن، حرفی که شبیهش رو جای دیگه نخونده باشی یا خودت توی زندگیت از سر نگذرونده باشی. همپوشانی توی جستارها کمی کلافهم کرد. جستار دوم رو امیدوارم کسی نخواد با وضعیت امروز ما پیوند بزنه و تطبیق بده. شاید با مختصات اون روزگار و اون جغرافیا «فرار» کنش سیاسی و آزادی بخش به حساب بیاد اما امروز ما به گمان من دقیقا در نقطه مقابل این رویکرد قرار داره. جستار سوم و چهارم روشنگر بودن و قابلیت همذات پنداری بالایی هم داشتن توی روزگار ما. نمونههاش توی زندگی روزمره به راحتی قابل مشاهدهان.
به باور من سیاست ورزی فقط کارهای نیست که میکنی بلکه همچنین کارهایی است که نمیکنی. از متن کتاب شاید این کتاب برای من مفهوم وطن رو پررنگ تر کرده باشه و بهم فهمونده باشه که یک حکومت دیکتاتوری از ابتدا یک شکل کار و یه سبک داره. کتاب جدا خوبی بود که فکر میکنم بارها بخونمش.
فوق العاده با جملههایی که قابل لمس هستند درک عمیق از زندگی در نظام استبدادی ، دیکتاتوری و حصار ترس جستارهایی که به زیبایی و در عین حال تلخی تبعید از وطن و بی سرزمین بودن رو روایت میکنه بیتردید بخونیدش
تجربه زیسته آدمهایی که تحت حکومتهای توتالیتر زندگی میکنند، یکی از موضوعات موردعلاقهی منه. به همین خاطر کتاب با این تم زیاد خوندم. از این نظر مولر حرف تازهای برام نداشت ولی نثر مولر رو خیلی دوست داشتم. زاویه نگاهش به موضوعاتی که بارها درباشون خونده بودم آن قدر برایم جذاب بود که کتاب رو در یک نشست خواندم.