Jump to ratings and reviews

ورقه و گلشاه عیوقی

مثنوی ورقه و گلشاه عیوقی در بحر متقارب، قرن پنجم هجری
چاپ ۱۳۴۳

166 pages, Hardcover

First published January 1, 1000

Loading...
Loading...

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
7 (46%)
4 stars
6 (40%)
3 stars
1 (6%)
2 stars
1 (6%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 1 of 1 review
Profile Image for Nazin.
212 reviews41 followers
July 31, 2026
تا به حال فکر کردید اگر شکوه و صلابتِ نبردهای شاهنامه با لطافت و ظرافتِ عاشقانه‌ی لیلی و مجنون مخلوط می‌شد، چه منظومه‌ی شگفت‌انگیزی پدید می‌اومد؟
عیوقی، شاعر قرن پنجم، در یکی از کهن‌ترین منظومه‌های عاشقانه‌ی فارسی، به دل‌نشین‌ترین شیوه‌ی ممکن، شعر حماسی رو به شعر عاشقانه پیوند زده. در «ورقه و گلشاه»، از یک سو دلاوری‌ها، رزم‌آوری‌ها و نبردهای خونین توصیف شده و از سوی دیگر، عاشقی زار و دلسوخته در فراقِ معشوق نغمه‌ها سر داده...

من این داستان رو در طول هشت شب و با خوندن بخشی از اشعار، برای دوستم تعریف کردم. برای این ریویو، همون وویس‌ها رو تبدیل به متن کردم و بخش بسیار بسیار زیادیش رو حذف کردم تا خلاصه‌تر بشه. این منظومه بیش از دوهزار و دویست بیت هست و حتی خلاصه‌ی خلاصه‌ش هم باز زیادی طولانی می‌شه، اما فکر می‌کنم راه بهتری برای توضیح و توصیف این اشعار بسیار دل‌نشین جز آوردن نمونه‌هایی از اون وجود نداشته باشه! پس بریم سراغ داستان ورقه و گلشاه!

یکی حی بوَد اندران روزگار
چو ارژنگ مانی به رنگ و نگار

بنی شیبه بُد نام آن جایگاه
سپاهی دَرو صفدر و کینه خواه

مر آن هر دو سالار را بود نام
یکی را هلال و یکی را همام

قبیله‌ای بوده به نام بنی‌شیبه. و دو برادر با نام‌های هُمام و هِلال از بزرگان این قبیله بودند. همام پسری داشته به نام وَرقِه (Varghe) و هلال دختری به نام گلشاه.

ز رفت قضا و ز گشت سپهر
هم از کودکیشان بپیوست مهر

دل هر دو بر یکدگر گشت گرم
روانْشان پر از مهر و آزرم و شرم

ورقه و گلشاه از کودکی دلبسته هم شدند. سال‌ها صبر کردند تا بالغ بشن و بعد جشن بسیار بزرگی برپا کردند تا این عاشق و معشوق به وصال هم برسند، اما وسط جشن عروسی:

برآمد ز گردون و هامون خروش
مصیبت شد آن شادی و ناز و نوش

سپاهی همه سرکش و تیره رای
همه دیو دیدار و آهن قبای

به کشتن همه گردن افراشتند
کسی را همی زنده نگذاشتند

ربیع ابن عدنان، بزرگ قبیله‌ی بنی‌ضبه، دلباخته‌ی گلشاه شده بوده و وقتی خبر عروسی گلشاه به گوشش می‌رسه، با سپاهی از بهترین جنگاورانش به عروسی حمله می‌کنه! و مردم بسیاری از بنی‌شیبه که غافلگیر شده بودند و سلاحی همراه نداشتند، کشته می‌شن. ربیع، گلشاه رو با خودش می‌بره و تلاش می‌کنه دلش رو به دست بیاره!

ایا ماه گل چهر دل خواه من
دراز از تو شد عمر کوتاه من

اگر وصل من در خور آید ترا
نهد بخت بر مشتری گاه من

منم شاه گردن کشان جهان
تو شاه ظریفانی و ماه من

گلشاه راهی جز قبول کردن ازدواج با ربیع نداشته! پس:

به مکر اندر آمد بت سیم تن
به چاره رهانْد از بلا خویشتن

چنین گفت کی پادشاه عرب
بلند اختر و راد و عالی نسب

همی تا زیم من به کام توام
پرستار و مولای نام توام

ولیکن مرا هست عذر زنان
یکی هفته‌ام داد باید زمان

گلشاه پیوسته از ربیع تعریف و ابراز عشق می‌کنه، در نهایت یک هفته زمان می‌خواهد. ربیع هم خوشحال از اینکه معشوق تا به این حد دلبسته‌ی او شده، می‌پذیره...

از طرف دیگه ورقه آشفته و سرگشته خودش رو به آب و آتش می‌زنه تا گلشاه رو به خونه برگردونه.

پریشان دلیران پرخاش جوی
نهادند یکسر به پیکار روی

همی نعره از چرخ بگذاشتند
همی رزم را بزم پنداشتند

چو شیر دژم ورقه پیش سپاه
سر از کبر برده بر چرخ و ماه

قبیله‌ی بنی‌شیبه به کین‌خواهی و برای پس گرفتن گلشاه به بنی‌ضبه لشکرکشی می‌کنه. وقتی ربیع می‌فهمه ورقه با سپاهش اومده، به گلشاه می‌گه: «خانومی، من برم این مردک رو تیکه‌پاره کنم، تو پشتمی؟»

ز تو من بپرسم سخن راست گوی
به من به گراید دلت یا بدوی

وگر مر ترا رای سوی منست
نترسم گرم عالمی دشمنست!

و ورقه هم می‌گه برو خیالت راحت!

بدو گفت گلشاه کای نام جوی
میندیش وز دشمنان کام جوی

کی تو تا قیامت مرا مهتری
ز صد ورقه بر من گرامی تری

ربیع هم خوشحال با سپاهی عظیم از قبیله‌ی خود به رزم با بنی‌شیبه می‌ره. طبق رسوم ابتدا جنگ تن‌به‌تن شروع می‌شه. اول همام پدر ورقه به جنگ ربیع می‌ره و کشته می‌شه، بعد ورقه وارد میدان می‌شه. این رجز بخون، اون رجز بخون، بالاخره جنگ تن‌به‌تن میان دو دلداده‌ی گلشاه آغاز می‌شه!

چو دو شیر آشفته بر یک دگر
گه این حمله آور، گه آن حمله بر

اگرچند از جنگ خسته بدند
وگر چند در عشق بسته بدند

ز کین دل و حمیت نام و ننگ
همی تازه کردند آیین جنگ

این دو دلاور مدت‌ها با هم می‌جنگند تا اینکه:

ربیع ابن عدنان برآورد خشم
یکی حمله کرد آن سگ شوخ چشم

سر نیزه بگذارد بر ران اوی
که از درد آزرده شد جان اوی

ابر پهلوی اسپ رانش بدوخت
رخ ورقه از درد دل برفروخت

ربیع با نیزه پای ورقه رو به اسب می‌دوزه؛ ورقه به شدت زخمی می‌شه و توان ادامه‌ی مبارزه رو نداره...

چو شد ورقه اندر کف او زبون
کشیدش یکی خنجر آبگون

بدان تا به خنجر ببرد سرش
برد سر به نزدیک آن دلبرش

ورقه تا به خودش میاد، می‌بینه ربیع با خنجر بالای سرش ایستاده! پس شروع می‌کنه التماس کردن که اجازه بده فقط یک بار قبل مرگم گلشاه رو ببینم!

کنونم مکُش، دست و پایم ببند
ببَر نزد آن زادْ سروِ بلند

بدیدار آن ماه مهمان کنم
به پیش وی آنگاه قربان کنم

چو یک بار دیگر ببینمْش روی
توام کُش چو بکشد مرا عشق اوی

چو بشنید گفتار ورقه ربیع
بگفت: آمدم پیش کاری بدیع

ورقه می‌گه دست و پای من رو ببند و ببر پیش گلشاه، من رو سر ببر. ربیع هم قبول می‌کنه! اما گلشاه خانوم هم بیکار ننشسته!

بپوشید گلشاه دست سلیح
ببر در حسام و به کف در رمیح

همی راند تا سوی لشکر رسید
ز گرد دو لشکر هوا تیره دید

تن ورقه با خاک پیوسته دید
به زخم بلا ران او خسته دید

گلشاه لباس رزم پوشیده وارد میدان نبرد می‌شه. ربیع خوشحال از اینکه خانومی اومده تا پیروزیش رو ببینه، منتظر رسیدن گلشاه هست که ناگاه:

یکی نیزه زد آن ستوده هنر
ربیع فرومایه را بر جگر

سنانش گذارید از سون پشت
بر آن سان بزاری مر او را بکشت

بزیر آمد و دست ورقه گشاد
سوی لشکر خویش رفتند شاد

گلشاه یک نیزه فرو می‌کنه در قلب ربیع! ورقه رو هم آزاد می‌کنه و باهم سمت قوم بنی‌شیبه میرن. اما:

چو بر بابشان دولت آمد بسر
به کینه برون راند مهتر پسر

ولیکن به کین تو من هم کنون
کنم روی این دشت دریای خون

پسر اول ربیع به خونخواهی پدرش وارد میدان نبرد می‌شه. ورقه می‌گه بذار من برم بجنگم! گلشاه می‌گه تو که زخمی شدی نمی‌تونی بجنگی؛ بشین سرجات، خودم می‌رم! و بانو تشریف می‌برند میدان نبرد.

دو ببر بر آشفتهٔ تیغ‌زن
بگشتند با یک دگر هر دو تن

به سینه برش طعنه‌ای زد درشت
سر نیزه بگذاشت از سوی پشت

کی آید دگر پیش پیل دژم
کی تا بند او بگسلانم ز هم

گلشاه خانوم خیلی راحت کار پسر اول رو یکسره می‌کنه و می‌گه اگر کسی دیگه‌ای هم می‌خواهد خونخواهی ربیع رو بکنه، بیاد خودم قیمه‌قیمه‌ش می‌کنم!

چو کهتر برادر شنید این سَخُن
بجوشید از کینه آن سرو بُن

یکی حمله کرد او به گلشاه بر
گرفت او کمین را بر آن ماه بر

زمین از تف تیغشان تفته شد
دل هر دو بر مرگ آشفته شد

پسر دوم ربیع به خونخواهی پدر و برادرش وارد میدان نبرد می‌شه و مدت طولانی با گلشاه می‌جنگه تا اینکه:

بزد نیزه‌ای، آمد اندر برش
به یک طعنه بفگند خود از سرش

برهنه شد آن مشک پُرتاب اوی
پدید آمد آن ورد و سیماب اوی

اینجا تا حدی شبیه داستان گردآفرید و سهراب می‌شه. پسر ربیع کلاه‌خود رو از سر گلشاه برمی‌داره و هنگامی که صورت و موهای زیباش رو می‌بینه، دل و ایمانش رو از کف می‌ده!!

پسر گفت: ای دلربای بدیع
منم نامور غالب ابن ربیع

تو پیشم چنانی به میدان جنگ
که نخچیر بیچاره پیش پلنگ

مرا با تو امروز پیکار نیست
مرا جفت نی و تو را یار نیست

برادر بر دست تو کشته شد
پدر از بلای تو سرگشته شد

کنون کاین دل از مهر گم راه گشت
ز جنگت مرا دست کوتاه گشت

تن و جان و مالم همه آن تست
دلم بستهٔ عهد و پیمان تست

گل کاشتی آقا ربیع با این بچه تربیت کردنت! پسر ربیع می‌گه بابام رو کشتی فداسرت! برادرم رو کشتی فداسرت! تو منم کشتی خوشگل! اصلاً حیف زیبارویی مثل تو هست که بخواهد بجنگه! بیا با من ازدواج کن؛ من تمام ثروت و داراییم رو به پات می‌ریزم که هیچ، جونمم می‌دم برات! و اما گلشاه جوابش رو می‌ده:

بگفتش: هنوز ای پسر کودکی
ابا کودکی سخت نازیرکی

گه کینه و جای بیدادی است
چه جای عروسی و دامادی است؟

عروس تو امروز جز گور نیست
که با بخت بد مر تو را زور نیست

خلاصه که گلشاه می‌شوره پهنش می‌کنه و جنگ ادامه پیدا می‌کنه تا وقتی که:

بیفگند شمشیر و نیزه ز چنگ
بر دختر آمد چو غرّان پلنگ

بزد در کمرگاه دختر دو دست
کشیدش سوی خویش چون پیل مست

گلشاه خانوم باز گیر افتادی! پسر ربیع، گلشاه رو اسیر می‌کنه و با خودش می‌بره! جنگ در این روز به پایان می‌رسه و اما باید دید گلشاه در برابر خواسته‌ی پسر ربیع چه تدبیری می‌اندیشه؟ و از طرف دیگه ورقه برای پس گرفتن گلشاه چه فکری در سر داره؟
خب اگر دوست دارید بدونید ادامه‌ش چی می‌شه، تشریف ببرید شعرش رو بخونید! :)

چیزی که تعریف کردم حدوداً یک سوم از داستان (تا آخر بخش 15 از سایت گنجور) بود. برای خلاصه‌تر شدن (که البته چندان خلاصه هم نشد) ابیات بسیار زیادی از دلاوری‌ها و جنگاوری‌ها، همچنین عاشقانه‌های شیرین و دل‌نواز این منظومه رو حذف کردم و به شدت پیشنهاد می‌کنم که از ابتدا تا به انتهای ورقه و گلشاه رو بخونید!


چند نکته و دیگر هیچ!

1. شخصیت گلشاه در این داستان واقعاً بی‌نظیره! زنی که هم عاشقه و هم خردمند؛ هم تسلیم معشوق هست و هم جنگاوری که در میدان نبرد یکه‌تازی می‌کنه. با توجه به اینکه ورقه و گلشاه در قرن پنجم سروده شده، این میزان از وصف قدرت و صلابت یک زن برای من شگفت‌انگیز بود.

2. در طول این شعر چندین بار تغییر قالب شعری به چشم می‌خوره. درواقع تعدادی غزل و قصیده در میان مثنوی قرار گرفتند. (مثل همون دلبری‌های ربیع از گلشاه) این مورد خیلی برای من عجیب بود و پیش از این ندیده بودم که در طول یک منظومه قالب شعری تغییر کنه!

3. شاید جالب باشه بدونید ورقه و گلشاه قدیمی‌ترین منظومه‌ی مصور فارسی‌ هست که به دست ما رسیده! قدیمی‌ترین نسخه از این منظومه مربوط به قرن هفتم هجری هست که به هفتاد و یک نگاره‌ی مینیاتور مزین شده و در موزه‌ی توپقاپی استانبول نگهداری می‌شه.

4. من خیلی دنبال نسخه‌ی چاپی این کتاب گشتم و چیزی پیدا نکردم. این منظومه رو از گنجور خوندم. همچنان هزاران درود بر گنجور و برنامه‌نویسان و پژوهشگرانش!

تیر 405
Displaying 1 - 1 of 1 review