مردم روستایی در اطراف شهر تهران بنا به باورهای مذهبی و خرافی که دارند، هر سال با نزدیک شدن ماه عزاداری، برای نذر و نیاز متوسل به گیاه هرزِ خودرویی میشوند که "پدرپشه" نام دارد. ستاره، دختر جوانی از اهالی روستا که با پدر و مادر و برادر نوجوانش، سَتار زندگی میکند، زندگی دوگانهای دارد. یک دختر کارگر زحمتکش که مورد احترام و ترحمِ اطرافیان و بهخصوص حاجخانمِ معتمد روستا است و از سوی دیگر با رضایت و میل خودش با اکثر مردهای روستا ارتباط جنسی برقرار میکند. برادر کوچکش از این موضوع خبردار میشود و از سوی یکی از مردها به خاطر تهدید افشای این رابطه مورد تجاوز قرار میگیرد. این درحالیست که ماه عزاداری نزدیک است و مردهای روستا و ستاره در کنار روابط جنسی، خود را آماده میکنند برای مهیا کردن گیاهِ پدرپشه و مراسم ماه عزاداری که هر یک از آنها نقشی درآن دارند. در این میان سَتار همهجا بهدنبال ستاره، شاهد وقایع و روابط جنسی خواهرش است و منتظر فرصتی برای انتقام از متجاوزِ خود و جستجوی دستاویزی برای افشای این روابط و نجاتِ ستاره.