"ارستو میگوید “انسان حیوانی سیاسی است” اما حقیقت امر این که من همیشه هم تمایلات سیاسی ندارم، سایر سرگرمیهای من خوب و سالم هستند. " این کتاب با فرم تریلوژی یا سه تایی و در چهار قسمت ارائه شده است. با این که تاریخ نگارش برخی مطالب آن به سال ۱۳۶۶ بر میگردد، خواندن “تریلوژی شمال جنوب” میتواند شما را به فکر فرو برد. طرحهای پشت و روی جلد مونالیزای کتک خورده از استاد بزرگ مرتضی ممیز (مرحوم)
دوستانِ گرانقدر، در این کتاب با زبانی بسیار ساده و بدونِ اصطلاحاتِ فلسفی و سیاسی و اقتصادی، در 12 بخش، به بازگویی مشکلاتِ سرزمین های شمالی و جنوبی.. و همچنین تعریفِ مدنیتِ جوامع مختلف پرداخته است... در بخشِ نخست از این ریویو آنچه از این کتاب دریافتم را برایتان مینویسم و در بخشِ دومِ ریویو، دردِ دلی از آنچه در خصوصِ موضوعِ این کتاب، ما و سرزمینمان را آزار میدهد را با شما دوستانِ باشعور به اشتراک میگذارم و موضوع را ساده برایتان باز میکنم --------------------------------------------- منظور از سرزمین هایِ شمالی و جنوبی این است که ساکنینِ کرهٔ زمین را به دو قسمتِ خوشبخت و بدبخت تقسیم کنیم به عنوانِ مثال، کشورهایی همچون آمریکا و اروپا و استرالیا و کانادا و روسیه و ژاپن را به عنوانِ سرزمین هایِ شمالی... و بسیاری از کشورهایِ آسیایی همچون ایران و کشورهایِ آفریقایی و آمریکایِ جنوبی را به عنوانِ سرزمینهایِ جنوبی و جهان سومی، بشناسیم البته سرزمین هایِ خوشبختِ شمالی نیز مشکلاتی دارند، به عنوانِ مثال: بازارِ مشترکِ اروپا، آنقدر زیاد غذا تولید میکند که نه میتواند بخورد و نه میتواند بفروشد ... میتوان گفت سرزمین هایِ خوشبختِ شمالی نیز در درونِ خویش نوعی بدبختی سرزمینهایِ جنوبی را دارند، مثلاً بیخانمان هایِ واشنگتن، نیویورک، لندن و پاریس، که در گوشهٔ خیابانها زندگی میکنند و بویِ اجسادِ به جا ماندهٔ آنها، پس از یورِشِ هر سرمایِ زمستانی، سببِ اشمئزازِ شهروندانِ خوشبخت و گرمِ و شیکپوشِ شمالی میشود و البته این را هم بگویم که در همان سرزمین هایِ بدبختِ جنوبی، انواعِ ثروتمندان را میبینیم که از رفاه فوقِ تصور برخوردارند و به بلعیدنِ ماهی هایِ آبهایِ گل آلود و راکد، مشغول هستند، کسانی همچون: آقا زاده ها و سپاهیانِ حاضر در سرزمینِ خودمان و یا فرزندان و نوادگانِ سلطنتیِ عربستان که از زمانِ تولد، حقوق هایِ گزاف و مادام العمر برایشان درنظر میگیرند عزیزانم سرزمینهایِ قدرتمندِ شمالی، علاوه بر چپاول و غارتِ مادی و اقتصادی، نوعی غارت و چپاولِ بسیار جانگداز از بخشِ فرهنگی و اطلاعاتی دارند... بله، جنوبی نمیداند و قرار هم نیست بداند، چراکه اگر بداند میترسد، و اگر بترسد خطرناک میشود.. بنابراین برایِ آنکه نفهمند و نداند، گویندگانشان را خاموش میکنند و یا مغزهایِ متفکرِ آنها را همچون زالو به سمتِ خویش میمکند... برای همین است که در مراکزِ علمی و معتبرِ سرزمینهایِ شمالی، جنوبی هایی را میبینیم که اولین هدف و رسالتشان اخته کردنِ خویشتن و سپس جنوبیانِ دیگر است... در همان هنگام، جنوبیِ اندیشمندی که در سرزمینِ خودش مانده و نمیتواند سرزمینِ دلبندش را گندزدایی کند تا بویش این مغزانِ متفکر را آزرده نسازد و به فرار وادارشان نکند، با حسرت از خود میپرسد: آیا به راستی، موش هایی که کشتیِ در حالِ غرق شدن را ترک میکنند، هوشیارتر از دیگر موشها میباشند!!؟ ********************************** دوستانِ خردگرا و عزیزانِ من، ما از جامعهٔ مدنی و مدنیت سخن میگوییم، ولی این نکتهٔ اساسی را نمیدانیم که جامعهٔ مدنی، یعنی جامعهٔ قانونمند... یعنی اگر کسی دزدید، هرقدر که مقامش از نظرِ اجتماعی بالا باشد، بتوان او را به محاکمه کشید ... نه آنکه طرف آنقدر گستاخ باشد که میلیارد میلیارد دزدی و چپاول کند، سپس کاری به او نداشته باشند و یکی به نامِ رهبر خودش را همه کاره بداند و از حق و حقوقِ مردم به آسانی بگذرد و به قولِ خودش و پیروانِ بیخردش، "فصل الخطاب" اعلام کند جامعهٔ مدنی یعنی آنکه کتاب سانسور نشود، کتاب تحریف نشود، چراکه مردم کتابِ سانسور شده و تحریف شده را نمیخوانند. و حکایت میشود بدبختی و نادانی و بیخرد بودنِ بسیاری از مردمِ سرزمینِ خودمان که در ندانستن و بیشعوری، غرق شده و تصور میکنند که میدانند جامعهٔ مدنی یعنی، کار به کاردان سپرده شود، مثلاً فلان فرماندهٔ سپاهی نیاید و پشت میزِ فلان پست و مقامِ ورزشی بنشیند و ریشهٔ آن ورزش را بسوزاند... یا فلان دینکارِ مذهبی که هیچ از هنر نمیداند، ریاستِ فلان بخشِ مهمِ هنری را بر عهده نگیرد و به هنر و اندیشهٔ پاکِ این سرزمین، کثافتِ مذهبی بزند در جامعهٔ مدنی زورگویی معنا ندارد.. حاکمیت میگوید ماهواره نباشد، ولی نمیگوید جانشینِ ماهواره برایِ مردم، چه باشد!!... حاکم میگوید گردهمایی و پارتی و شب نشینی نباشد، ولی نمیگوید جانشینِ آن چه باشد، و با چماق به جانِ این جوانانِ بیچاره می افتد که روابطِ دختر و پسر ممنوع و گناه است، ولی نمیگوید جایگزینش چه باشد!! میگوید زن و مرد با یکدیگر دریا نروند، ولی نمیگوید که این زن و مردِ بیچاره کجا بروند!! ... این حاکمیت همه چیز را با سکس میسنجد و حداکثر در موردِ صیغه و متعه که عملِ کثیفِ تازیان و مسلمان بوده و غیر اخلاقی نیز میباشد، سخن میگوید.... حاکمیت میگوید، فاحشه خانه دُملِ چرکی است و نباید باشد، ولی نمیگوید به جای فاحشه خانه چه باید باشد، بنابراین میزند این دملِ چرکی را میترکاند و این چرک همه جا را به کثافت میکشد..... جامعهٔ مدنی یعنی آزادی در انتخاب دین و مذهب... ولی میبینیم که حاکمیت پیروِ اسلام محمّدی است که غیر همکیشان و حتی بی دینان را دشمنِ خود میداند، بنابراین هرکه مسلمان و شیعه مذهب نیست، در این سرزمین بیچاره میشود و جانش به لبش میرسد تا یک زندگی ساده داشته باشد... بله، دوست داشتن، بلوغِ فکری میخواهد که اینها اصلاً نمیدانند خرد و فکر چیست و نمیدانند مدنیت یعنی دانایی، یعنی احترام به همه چیز و یعنی مهربانی و مهر و محبت... این بیخردهایِ تهی مغز، باید بدانند که هیچ تمدنی با دین شروع نشده است.. انسان ها تا زمانی که با آموزشهایِ ابلهانهٔ دینی و مذهبی هیجاناتِ خود را تحریک میکنند، بلوغِ شعورشان به تکامل نخواهد رسید، بنابراین مدنیت را فهم نمیکنند، چه برسد به آنکه به آن دست پیدا کنند دوستانِ بزرگوار و عزیزانِ من، به مردمِ این سرزمین آموخته اند مدام احمقانه شعار دهند و بگویند که تمدنِ هفت هزار ساله داریم و ما کوروش را داشته ایم و خودشان را اینگونه فریب دهند.. عزیزانم، فقر و حقارت دو عنصرِ تباهی سازِ فضیلتِ انسان هستند.. گاهی، فقر را میتوان به زینتِ ظاهر، بَزَک کرد، ولی حقارت را که ریشه در مَنشِ انسان دارد، به هیچ عنوان نمیتوان از هویتِ انسان به دور انداخت... تفاوتِ میانِ جهان متمدن و یا همان سرزمین هایِ شمالی، با ملتِ جهان سومی و سرزمین هایِ جنوبی نیز در این معنا است که ملتِ جهان سومی مدام شعار میدهند، تا شعورشان را نابود کنند، درحالی که جهانِ متمدن شعور را پرورش میدهند تا شعارهایشان را به واقعیت تبدیل کنند --------------------------------------------- امیدوارم این ریویو برایِ فرزندانِ ایران زمین مفید بوده باشه <پیروز باشید و ایرانی>
به هر حال نویسنده تلاشش را کرده... گرچه به دغدغه های کهنه آن روزگار دردسرهای نوی این دوران اضافه شده، اما احوال همان است که بود، نگرانی ها نیز... نصیحت ها نیز چه دوستانه(؟)، چه برادرانه(؟)، چه منتقدانه(؟) – بگذریم از دعوتنامه پایانی کتاب – جای تامل و گفتگو دارند.