کتاب “در خدمت و خیانت زنان” از چهار بخش اصلی تشکیل شده است. عناوین این چهار فصل عبارتند از: ” ازدواج، توهم یک ضرورت “، ” گهواره ای که هر ماه ویران می شود “، ” در خدمت و خیانت زنان ” و ” جنس سوم “. هر یک از این بخش ها نیز به عناوین فرعی دیگری تقسیم می شود. در این بخش ها به مقولات و موضوعاتی چون: ضرورت یا عدم ضرورت ازدواج ( مردی به نام پدر، خارپشت های عاشق)، مسائل مربوط به هستی زنانه و قاعدگی (کروموزوم افسرده و جنون ماهانه، شوهر کتک خورده، زیبایی هیستریک، زبان زنانه، زن گرسنه)، دشمنی و دوستی زنان با یکدیگر (زنان علیه زنان)، فمینیسم، تاریخچه لزبینیسم، ریشه های تاریخی پسرخواهی، وضعیت خانگی و اجتماعی زن (خیانت خانگی)، چهل سالگی و یائسگی (زن سی و نه ساله، سرزمین هرز) پرداخته شده است.
(تذکر: در این ریویو از کلماتی استفاده کردهام که در ریویوهایم استفاده نمیکنم؛ اما وقتی احساس میکنی به شعورت توهین شده، دیگر مجبوری نزاکت عادلانه را کنار بگذاری!)
۱. تجربهی خواندن کتاب تجربهی مهوعی است. نویسنده از همان خط اول فرض را بر این میگذارد که زن نیازمند مرد است، و فمینیستها خائن هستند. خانم زرلکی میگوید زن پس از اولین رابطهی جنسیاش با دیدهی «سپاس» مرد را مینگرد، و عشقش زیاد میشود، ولی عشق مرد کم میشود. پس روابط خارج از چارچوب ازدواج برای دختران بد است. بنظر من «روانشناسی» یک خرافهی شبهعلمی خطرناک است. نویسندهی این کتاب و ضدزنهای دیگر، با استفاده (و نه سواستفاده) از نظر فروید و ناخودآگاه جمعی، زن را موجودی ضعیف توصیف میکنند. (حتا اگر بپذیریم علم تعریف مشخصی ندارد، باز سخنان نویسنده صرفا در حیطهی بیمبناییجات میگنجد.) نویسنده دروغگو است. میگوید زن وقتی نیاز جنسیاش برآورده نشود در رفتار فردی و اجتماعی بیثبات میشود (ص ۳۳). نویسنده میگوید چون دختر قبل از ازدواج از شوهر یک تصویر آرمانی ساخته و طبعا با واقعیت فاصله دارد، زن حرّاف میشود، غذا را میسوزاند و یا شوهرش را میکشد. یعنی نشر چشمه برای گسترش چنین قدرت استدلالی این همه درخت قطع کرده است. در کل، کتاب از همان صفحات ابتدایی تبدیل به کمدی میشود. یککمدی سیاه دربارهی عقاید زنی دربارهی زنان دیگر. من حقیقتا به شدت معتقد به ازدواج بودم پیش از خواندن کتاب، کتابی که مثلا میخواهد جوانان را از روابط آزاد دور کند و قانع کند که ازدواج برای شما بهتر است. اما اگر حرفهای نویسنده درست باشد، من هیچگاه، هیچگاه ازدواج نخواهم کرد. همیشه امیدی داشتهام که بالاخره آن فرد پیدا میشود، ولی اگر زن آن طور است که نویسنده میگوید، وای به حال بشریت. وای به حال ما. و ترجیح میدهم نویسنده را چرندگو بدانم تا اینکه از امید خودم دست بکشم. بنظرم هرگاه در متنی بشود به جای کلمهی مرد یا زن، کلمهی انسان قرار داد و تغییری در معنا ایجاد نشود، آن متن سکسیستی است. و این کتاب تماما جنسیتزده است.
خواندن همچین کتابهایی که با آنها از اساس مخالفی، کمک میکند که ایدهها و نظریات خودت را بهتر و بیشتر سر و سامان دهی.
نویسنده ماهر در ربط دادنِ شهودی یک سری گزارهی بیربط به یک سری دیگر است. سواد ناقص او، باعث میشود قانون بقای انرژی را به عشق مربوط کند و بگوید عشق هم فقط از نوعی به نوع دیگر تبدیل میشود (عشق دختر به پدرش و بعد به شوهرش). و یا تمایل زن به باردار بودنِ جنس پسر را، تحقق غریزهی هرمافرودیت میداند. ولی این پاک کردن وقیحانهی صورت مسئله است. نویسنده نقش اسطوره را (زنی که پسر باردار است، از داشتن آلت مردانه در بدنش غرق لذت میشود!) مهمتر از این واقعیت میداند که زن دیده است که در جامعه نمیگذارند زن پیشرفت کند -و خب هر مادری پیشرفت فرزندش را میخواهد- پس به این دلیل ممکن است خواستار فرزند پسر باشد. «مادرانگی یکی از نقشهای اولیه در روند تکامل زنانگی است.» لازم نیست دروس پزشکی زنان را مطالعه کرده باشید که به نادرستی این قبیل گزارهها -که در کتاب کم نیستند- پی ببرید. مرد اگر پدر نشد دیگر انسان نیست؟ ناقص است؟ ژاکلین دوپره چون فرزندی بدنیا نیاورد (در دههی بیست زندگیاش مرد) حتا با وجود آن آثار خارقالعاده که با ویلنسل نواخت، انسان تکاملیافتهای نشده؟
نویسنده یک پز دانشمندانه میگیرد که اصلا بهش نمیآید. میگوید من نظریهها را میگویم و برداشت با شمای مخاطب است. ولی میشود هر توهین و خرافهای را تحت عنوان نظریه بیان کرد، و از بیان واقعیات مشهودتر سر باز زد. اسم چنین مقالهای را چه بگذاریم؟
یک بخش خوبی دارد کتاب، که -صرفا در چند خط- نشان داده اوستا علیرغم تحولی که برای زنان آورد، آنها را به اطاعت از شوهر دعوت میکند. یا شاهنامه زنان را به فرزند پسر آوردن تشویق میکند.
در کل صفحات زیادی صرف بازگویی ورژن سادهای از ایدهی عقدهی ادیپ فروید شده. بنظر میرسد نویسنده اطلاعات دیگری غیر از این عقیدهی عامیانهی باطلشده نداشته است.
بعد در آخر فصل، نویسنده میگوید اینکه حالا دختر-دوستی در والدین در حال شکل گیری است، عاملش همان داستان معکوس الکترا است که مرد، فرزند دختر میخواهد و زن -تحت اثر «اندک» جنبشهای فمینیستی- با شوهرش همراه میشود.
۲. فصل دوم به آشکاری نشان میدهد که نویسنده چقدر بیسواد است. تمام گزارههای ظاهرا پزشکیای که بیان میشود، بدون رفرنس است و من به راحتی میتوانم اثبات کنم که مزخرف تمام است. (مثلا برخلاف ادعای نویسنده، بیماریهای کروموزوم اکس -مثل هموفیلی- در مردان شایعتر است.)
خانم زرلکی میگوید مردان به خاطر غرور، کتکخوردنشان از زنشان (نویسنده: زیرا زنان پریود شدهاند و بیاعصاب اند) را گزارش نمیکنند و همین باعث میشود همه نگران زنهای کتکخورده باشند. باشه قبول، ولی ما داریم توی ایران -و نه حتا افغانستان- زندگی میکنیم و پر واضح است که این ترازو به شدت به کدام سمت خم شده، قتلهای ناموسی و غیره که بماند. پس نویسندهی محترم از کدام جامعه دارد حرف میزند؟
مشکلی که روانشناسی دارد این است که یک اختلال را در عدهای میبیند، مثلا اینکه مردی زنی را تحقیر میکند یا زنی پرخاشگر است، و بعد میخواهد این ویژگی را تعمیم بدهد به ذات بشر. حقیقت این است که ما نمیتوانیم برای بسیاری از رفتارها توجیه صرفا زیستی (یا به عبارت عامیانهتر، ذاتی) پیدا کنیم. عوامل تربیتی مهمترین نقش را در بروز این رفتارها دارند و به گمان من روانشناسی در یافتن منشأ به بیراهه میرود.
یک سرفصل وجود دارد به نام گرسنگی زنان! و تجویز روانشناسان برای حل آن عشق است! خب این ابلهانهترین سرفصلی بود که در تمام زندگی با آن مواجه شدم. به والله قسم هیپوفیز مرد و زن تفاوتی در ساختار ندارد، صرفا پرولاکتین بیشتری ترشح میکند این یکی. انسولینشان که فرقی ندارد! مگر مردها از پرخوری و چاقی دیابت نمیگیرند؟! این چه حرفی است آخر که ما تک تک معضلات بشر را در زن جداگانه بررسی کنیم! در بخش زنان هم، استاد میگوید مشکلات ادراری و گوارشی مربوط به بخشهای دیگر است، پزشک زنان قرار است دربارهی بارداری مشاوره بدهد. برای موهای زائد پزشک غدد است، برای عفونتهای واژینال هم متخصص عفونی. و وحشتناک این که این چه تجویزی است که نویسندهی غیرپزشک ما میکند؟ به جای اینکه فرد را بفرستد دنبال آزمایش قند و تیرویید، میگوید برو عاشق شو خوب میشوی. (بخدا اگر در نقل به مضمون جملات کتاب اغراق کرده باشم.)
هر بند کتاب مرا متوجه اشتباهم میکند که فکر میکردم احمقانهترین حرف ممکن در جهان را در بند قبلی خواندهام؛ «عوامل ایجاد بیاشتهایی بیرونیاند [مُد و فرهنگ] و عوامل ایجاد گرسنگی، بیشتر متکی بر عوامل درونیاند [تنهایی و بیعشق].
من باورم نمیشود که یک زن بیاید کتابی بنویسد و در آن بگوید زنها از استدلال و منطق مردانه عاری هستند و مدام چرت و پرت میگویند و پس بهتر است سکوت کنند. شهلا جان اگر به این گزاره معتقدی که خودت هم جمع کن بساط کتاب نوشتن رو.
دم کشوری گرم که با سانسور در وزرات ارشاد، میخواهد مردم را هدایت کند، و آن وقت چنین جملات بیشرمانهای مجوز چاپ میگیرند: «نگاه زن به هستیِ خویش، نگاهی است مبتنی بر امتیازهای جنسی. زن پیش از هر چیز خود را یک موضوع اروتیک میبیند.»
همانطور که انتظار داشتم، نویسنده در پایان فصل نتیجه میگیرد که پرداختن زنان به کارهای روشنفکری و «رقابت با مردان»، باعث روانرنجوری آنها میشود و بهتر است زنان به زن بودن خودشان (ابژهی جنسی و مادر بودن) افتخار کنند.
۳. زنان طبقات پایین از اخبار جهان بیاطلاع هستند و شوهرانشان هم چنین میخواهند، و زنان طبقات متوسط با اینکه به اخبار مردانه میپردازند، اما برداشتی سطحی و احساسی از مسائل دارند. بله. باید خونسردیم رو حفظ کنم. بله.
نویسنده میگوید همچنان با وجود موج سوم فمینیسم (شروع از ۱۹۹۰) که نمیخواهد مثل موج دوم خودش را مرد کند و از مادرانگی فرار کند، و در پی اثبات زنانگی خود است، زنان بیشتر به روانپزشک مراجعه میکنند. پس نمیشود هم شاغل بود و هم مشغولیات خانهداری داشت، چون زنها همچنان مثل قدیم مریضترند از مردها. خب این چجور نتیجهگیری بر پایهی فرضیات است آخر؟
چیزی که همهی زحمتهای کتاب را بر باد میدهد، ایدهی جزمی روانشناسانهی نویسنده است؛ که انسان یک نیمهی زن دارد و نیمهی مرد. بنظرم این تصور بن کل دید غلطی به جهان دارد.
نویسنده میگوید زنانی هم که در عرصهی سیاست کارهای شدند، بهبودی در وضعیت زنان دیگر ایجاد نکردند، مثل ایران؛ چون دیدگاهشان این بوده که مردانه شوند و زنانگی خود را فراموش کنند. چیزی که نویسنده نمیفهمد این است که زنانی منجمله جناب عالی میتوانند ضدزن باشند. ضمن اینکه ساختار جامعه و دولت شاید چنین اجازهای نمیدهد. شاید آن افراد اصلا دغدغهی زن ندارند. بقول مازیار اسلامی، زنهایی هستند که فیلم ضدزن ساختهاند، و کارگردانان مردی مثل درک جارمن خیلی بهتر از خیلی زنها از حقوق زن دفاع کردهاند.
در بخش دوم فصل سوم، نویسنده از تشریح دلایل همجنسخواهی دختران در دورهی دبیرستان سخن میگوید، که درست یا غلطش پای خودش و بهرحال برای من مبحث تازهای بود.
اشارهای هم میشود به ایرادی که غالبا به موج دوم فمینیسم (بتی فریدان) گرفته میشود، یعنی در نظر نگرفتن زنان سیاهپوست و جهان سومی، مطرح میشود.
نویسنده معتقد است دوستی زنها با یکدیگر چندان دیری نمیپاید، چون آنها طوری تربیت شدهاند که دختران دیگر را به چشم رقیبانی برای ازدواج ببینند. و به همین خاطر زن شوهردار -ناخودآگاه!- از دختر مجرد بیزار است و بعد از ازدواج، با دوستان سابق خود قطع رابطه میکند. در نتیجهی این اختلاف زنانه، دعوای مادرشوهر و عروس پیش میآید برای تصاحب پسر/شوهر. یا زنی میرود در مجلس و با پشت کردن به دیگر زنان، قانون چند-همسری را تصویب میکند. زنان از رئیس زن خوششان نمیآید و رئیس زن چون زنان دیگر را اطاعتپذیر میداند، بر آنها بیشتر سخت میگیرد، تا مردانی که به خاطر «ذات»شان نمیگذارند مدیر زن بیش از اندازه حاکم مطلق باشد. در کل، نکتهی مثبت این بخش آخر فصل این است که نویسنده بیشتر از گزارههایی مثل «به او آموختهاند که...» استف��ده میکند و کمتر این رفتارها را ناشی از ذات زن میداند.
باید اعتراف کنم که کتاب باعث شد من بیشتر این دیدگاه خودم که زنانی با ویژگیهای مردانه را میستودم، مورد نقد قرار دهم. نویسنده میگوید زن سیاستمدار یا روشنفکر، نباید بخواهد مثل مردان باشد وقتی در دولت قرار میگیرد، بلکه باید بتواند با وجود حفظ زنانگیاش منصبدار باشد. مثلا آیا آنگلا مرکل مردی نیست که بر چهرهی زنی منطبق شده است؟ و آیا از این حیث میتوان ادعا کرد که یک «زن» به چنین مقامی رسیده است؟ شاید در ازای نفی زنانگیاش به این جایگاه رسیده و در آن صورت امتیاز و اثباتی برای جبههی زنان حاصل نکرده است.
۴. فصل چهارم (جنس سوم؛ زن سی و نه ساله) فصل خوبی از آب درمیآید، چون نویسنده از تجربهی خودش و ادبیات بهره میگیرد و بیخیال روانشناسی میشود. به زن چهل ساله دیگر توجه نمیشود، کاهش استروژن هم مضاف میشود، در نتیجه عدهای راهِ تمارض به بیماری را پیش میگیرند. این نتیجهگیری مرا به سمت ایجاد فرضیهای سوق میدهد، که زنانی که در جوانی مورد توجه نبودهاند یا اساسا جذاب بودن و جلب توجه کردن برایشان مهم نبوده، در میانسالی هم کمتر درگیر ابراز دردهای کوچک خود هستند. زنان میانسال به سمت مذهب، عرفان و هنر میروند که به عقیدهی نویسنده، اثر درمانی بلندمدتی بر آنها ندارد. اساس مشکل ناشی از نگاه هزاران سالهی جنسیتزدهی جهان است، و تنها در زمانی به اندازهی ابدیت، زن از دلهرهی جسم و جنس رها خواهد شد.
خانم زرلكى نسبتا محترم سيمون دوبوار سال ١٩٤٩ بدون دسترسى به ويكيپديا و اينترنت كه به نظر مياد شما همه مطالبت رو ازونجا برداشتى و بقيه ش هم تبليغ خرافات و مردسالارى ايرانى بود و همه ٢٠٠ صفحه رو با احمقانه خوندن مستقل بودن زن و طبيعى بودن وابستگى ش سياه كردى، ٧٠٠١ صفحه رو با ١٠٠٠ تا رفرنس نوشته و در هيچ جاش حرفى از بى بندوبارى نزده، كتاب دوبووار علمى و معتبره، نه مثل شما عقده هاى يه فرد سرخورده اول مطالعه گسترده،بعد جلسات متعدد تراپى، بعد دست به قلم شدن اين كتاب چيزى نبود جز خيانت و اتلاف وقت
کتاب رو دوست نداشتم. جدای از اینکه خودم رو به عنوان یک زن تقریباً توی هیچ کدوم از صفحات کتاب ندیدم و نویسنده به وضوح بیشتر زنان تیپیکال و کلیشهای رو مورد تأمل قرارمیده،تعداد رفرنسهای علمی برای اثبات ادعاهای مطرح شده در کتاب اصلاً کافی نیست. اکثر منابع استناد شده هم قدیمیان. ضعف استدلالی و نگاه سطحی، به خصوص در اوایل کتاب، خیلی توی ذوق میزنه. برای مثال نویسنده ادعا میکنه زنان حامل «گهوارهای ویرانشونده»اند و این «ویران شوندگی» رو یک ویژگی زنانه میدونه، اما به این موضوع توجه نمیکنه که چنین «ویران»ای در بدن مردانه هم اتفاق میافته! نه به صورت یک بار در ماه و منظم، بلکه هر زمانی که اسپرم تولید شه. از میان تمام اسپرمهای تولید شده، تنها یکی به ثمر میشینه و اگر تخمکی در کار نباشه،اون یک عدد هم نابود میشه. پس اگر نویسنده کمی وسیعتر نگاه میکرد، میدید هر وقت که تخمک و اسپرمی به هم نرسن، ویرانی مدنظرش اتفاق میافته و چه بسا در بدن مرد، این ویرانی هنگام به بار نشستن تخمک و اسپرم هم گریزناپذیره. مورد بعدی جاییه که نویسنده برخلاف ادعای فمنیستها که عقیده دارن دوگانگی و قطبیت کانسپتی مردانهست، دوگانگی رو ویژگی ذاتی زن میدونه. چون برای مثال خندهی زنان بلندتر و گریهشون هیجانیتره! و نویسنده متوجه نیست این دوگانگی بیشتر بخاطر نگاه دوگانهی خودشه، وگرنه درطول زندگی و حال و احوال مختلف، طیف وسیعی از خنده و گریه برای هرکسی پیش میاد نه فقط خندهی بلند و گریهی پرسوزوگداز. علاوه بر اینها گاهی تضاد و تناقض هم در حرفهای نویسنده هست. مثلاً جایی میگه زن میتونه به راحتی جایگزین مناسبی برای مرد پیدا کنه و «برای زن، وجود مرد میتواند ضرورت یک توهم باشد که نبودش اختلالی در زندگی او ایجاد نمیکند»ص5 و در باقی کتاب این جمله فراموش میشه و مرد «محور تمام جهتگیریهای مادی و معنوی» زن خونده میشه. اما دو نکته در کتاب توجه منو جلب کرد؛ یکی اینکه نویسنده معتقد بود صرف به دست آوردن یک سری حقوق در قالب شروط ضمن عقد کافی نیست و دیگه این موضوع که «مقدس» شمردن مادر منجر به ظهور یک سری انتظارات بیهوده و فراانسانی از مادر میشه. شاید اگر نویسنده بیشتر به این دو مقوله میپرداخت، درمورد منعطفتر کردن عرصهی عمومی با حضور زن صحبت میکرد و به جای ایرادگرفتن صرف از مقالهی «آلت جنسیای که یک آلت نیست» ِ ایریگاری، درمورد ارگاسم زنانه تحقیقات بیشتری انجام میداد، کتاب بهتری ارائه میشد.
من بعد مدتها، یه ریویوی جانانه آماده کردم. یه لحظه گوش کنید دوستان،میدونم این کتاب سردرد آور بود.ولی به من اصلا بَر نخورد. سردردآور بود شاید به این ۲ دلیل: یک اینکه یه سری حقیقتها و فکتها رو درمورد زن بودن مستقیم با جراتی که این روزها هیچکس نداره رو میزد تو صورتمون، و دوم اینکه به ما یاد ندادن از ماهیت زن بودن خودمون خوشمون بیاد و نمیخوایم بفهمیم که این خصوصیات اِشکال هایی نیست که باید حذف بشه، بلکه زیباییهاییست که میتونه توسط هر زن انتخاب بشه یا نشه.(دقیقا بحثِ موج سومِ فمنیسم که میخواد بگه زنانگی در حین داشتن حقوق مردان تعادلیه که میخوایم بهش برسیم)زیبایی هایی مثل ازدواج، بچهدار شدن، شاغل شدن و هرچیز.
اما کاملا قبول دارم که اشتباه این کتاب یا این نویسنده این بود که همه چیز رو خیلی ۱۰/۱۰ و بی قید و شرط و بدون در نظر گرفتن تغییر نگاهِ امروز نوشته بود. ولی خب بنظرم هدفش هم همین بود. میخواست بگه باشه درسته که امروزه نقش زن خیلی پیشرفت کرده و برابری به دست آورده در جامعه یا هرچی، اما طبیعت رو که نمیشه عوض کرد.میشه؟ هورمون هارو که نمیشه ناپدید کرد.میشه؟ سرشت و ذات جنس هارو که نمیشه عوض کرد. و مشکلِ مردم چیه؟ که فکر میکنن این چیز بدیه. در حالی که منی که اتفاقا برعکس ریویوهایی که دیدم داشتم با نگاه مثبت این کتابو میخوندم، اتفاقا اصلا این چیزهارو خصوصیت بدی تلقی نکردم و خب چه اشکالی داره مگه؟ زن بودن همینه و فلانه و فلانه همونطور که مرد بودن فلانه و فلانه. مردها پذیرفتنش و بهش خیلی هم افتخار میکنن، اما زنها هنوز تو مرحلهی پذیرفتنِ خصوصیتهای روحی و جسمیشون موندن چه برسه به افتخار کردن به هر چیز خوب و بدی که دارن.
پس اینجوری بگم که، بر خلاف بیشتر ریویوهایی که دیدم، ▪این کتاب به من اصلا بَر نخورد.▪ ببینید به طور خلاصه باید جهان زنان امروز رو اینطور توصیف کرد: خیلی چیزا هست که همیشه برامونِ هست.طبیعته، سرشته، آفرینشه. مثل؟ بدن زن. ازدواجش. بچهدار شدنش. میل به داشتن پارتنر و یک همراه. و غیره. حالا الان فرقی که سال 2023 با صد سال قبل داره، اینه که این چیزا هنوز هست، اماااا زن امروز میتونه با نبودشون هم زندگی کنه.و ارزش داشته باشه.و زندگی خوبی داشته باشه.و از طرف جامعه طرد نشه. اما بدیِ این پیشرفتهایی که تازه بهش دست یافتیم چیه؟ که حالا برعکس شده. هروقت هرکس میاد اون حالت اولیه رو میگه، بهمون برمیخوره.
حالا ما این کتاب رو به چه هدفی باید بخونیم؟ و چرا من ازش لذت بردم حین خوندن و حس میکردن واقعا داره بهم چیزی اضافه میکنه؟ اول اینکه شاید داشت چیزهایی رو توضیح میداد که هیچوقت معلمها و مادرها نمیدن.
و دوم اینکه چون باید اینطور بهش نگاه کرد: •یک منبع برای فکتهای جنس زن بودن و نقشش در تاریخ بشر •فکت های علمیِ بدن و زیست شناختی زن.اینو که دیگه نمیشه عوض کرد؟ نکنه فمنیسیم های رادیکال با این حقیقت که تو بدنمون چیزی به اسم هورمون هرماه داره رو زندگی و اخلاق و توانایی و فکر کردنمون تاثیر میذاره هم مخالفن؟ درسته که مرد ها هم یک دوره پریود دارن اما هیچوقت به اندازه ی زن دگرگونی و pms ندارن بنابراین "نمیشه سر یه سری چیزها برابری داشت" > و این اوکیه!!! چرا فمنیسم های امروز فکر میکنن باید از بیخ و بن برابر بود با مرد ها وقتی که در اولین نگاه بدن و زیستمون باهاشون برابر نیست و به هرحال تاثیر میذاره! و ما.باید.این رو.قدرت.بدونیم.یا حداقل کمک بخوایم و آگاهی رسانی کنیم. نه اونجوری که تو کتاب ضعف میدونست. حتی اگر کل سبک زندگی یک زن مردونه باشه، هنوز بدنش بخش زیادی از زندگیشو بر سلطه میگیره و درسته، اما بخش زیادیش رو هم خودمون میتونیم به کمک روح به دست بگیریم و به بهترین نحو ازش استفاده کنیم. توانایی جسم کمتره؟ باشگاه بریم. نیاز جنسی سرکوب میشه؟ پارتنر خوب پیدا کنیم. پیاماس و کوروم های افسردگی هرماه میان سراغمون؟ تراپی و کتاب و یوگا و یه محوطهی امن میتونه خیلی سالم اونو بگذرونه. حاملگی و ازدواج و شغل داشتن و نداشتن و یائسگی همشون دردسر های روحی و جسمی ایجاد میکنه؟ خب اینم چیزی نیست که با دانش و خودآگاهی و دوست داشتن و اهمیت دادن به خود حل نشه.
نه.بنظرم زن بودن اونقدرام بدبختانه و بیچارگی نیست، بنظرم مارو اینجوری بزرگ کردن و همیشه به جای راه حل، مشکل رو تو سرمون داد زدن.
پس بنظرم خانوم شهلا زرلکی، بااینکه نمیتونم دقیق فازش و نوع فمنیسم بودنش رو تشخیص بدم اما به عنوان خواننده ی یک کتاب یا مقاله ی ساده، میتونم بگم چیز اشتباهی نگفته. اگر بالغانه و بدون هیچ گاردی این مطلب رو بخونید میبینید که حتی منظور اصلی نویسنده این بوده که بگه "ببینید وضع زن بودن اینه همیشه زمینگیرِ نیازهای اصلیِ ذاتت میشی ولی چون دنیای امروز بهت فرصت اینو میده که هرجوری دلت میخواد زندگی کنی هم راحت تری هم اذیت تر." و این تناقض چیزیه که دست تنها باید حلش کنی.
اشکالی که قلمِ صریح و بی ترسی که دارن اینه که خب آدم هیچوقت نمیاد مثلا به دانشآموزا یا دخترش اینجوری زن بودنو توصیف کنه. به شخصه هیچوقت نمیام تو صورت دخترم بگم آره تو بدبختی و کل زندگیتو هورمون ها بالا پایین میکنن و هر ماه pms تو رو از زمین و زمان سیر میکنه و چه ازدواج کنی چه نکنی قراره افسرده شی و چه بچه داشته باشی چه بچه دار نشی قراره احساس تنهایی کنی و تهش هم تو یائسگی و از دست دادن زیبایی و جوونیت بدبخت میشی و فلان و فلان.
نه خب. مگه مردها اینجوری نگاه میکنن به مرد بودنشون؟ تاحالا کتابی دیدین که توش بگه آره تو یه مرد بدبختی که تا آخر عمرت باید هرروز صبح پاشی کار کنی و جون بکنی و استرس آینده و زن و بچتو ب��شی، نیاز جنسیت همیشه قراره اذیتت کنه و تو ذاتت هم پلیدی و خیانت داد میزنه؛ اگر ازدواج کنی زنت بدبخت میکنه و اگر نکنی نبودنش و تنهاییت بیچارهت میکنه آخرشم یه روز زشت و پیر میشی و هیچ زنی بهت نگاه نمیکنه و دخترت هم عاشق یه پسر آشغال میشه و میذاره میره و تو میمونی و یه عمر زحمتی که به باد میره. ها؟ چرا مردها اینجوری نمیگن یا به قول همین کتاب که بهش اشاره کرده بود چرا از ۲۰۰ سال پیش تا الان هزاران هزار کتاب درمورد مرد بودنِ مرد ها نوشته نشده؟ چون برمیگرده به همون اعتمادبنفس و پیچیده نبودنشون و درگیر هورمون نبودنشون.نه؟
یا برمیگرده به همون چیزی که تو خود کتاب هم اشاره کرده و من همیشه بهش فکر میکنم: دخترها و پسرها رو، همه رو زنها تربیت میکنن. پس شاید نسل اندر نسل تقصیر خودمونه؟ همیشه مادرها از دخترشون اشکال گرفتن و پسرشونو شیر و شمشیر کردن و خب این شده که همچین جامعهای شکل گرفته.
من فکر میکنم ما زن ها بیشتر از اینکه زنانگی کنیم و ازش لذت ببریم، میشینیم و به زن بودن فکر میکنیم و انقدر تحلیلش میکنیم که یادمون میره اینکه در کالبد زیباترین و پرستیدنی ترین موجود جهان پا به دنیا گذاشتیم، به این معناست که ۸۰ درصد از لذت های جهان در اختیار ماست.حتی اگر قبلش کلی درد و رنج داشته باشه. چون واقعا به قولِ کتاب، "سرنوشت و طبیعت،لذت را برای زن نمیخواهد مگر آنکه پیش از آن دردی بزرگ را تجربه کرده باشد"
و شماهایی که با خشم به این کتاب ۱ ستاره دادید، به این جمله و جملات با خشم و نحسی نگاه کردید.نه یک چیز عادی و معمولی و حتی زیبا. مگه گنج پس از رنج یه ضرب المثل جهانی نیست؟ مگه زن بودن، زندگی و آزادی اینطور نیست؟
پس شاید به جای این همه جنگ و جبهه و گارد گرفتن و تحلیل کردن و فمنیسم بودن و نبودن، فقط باید از زن بودنمون تا جای ممکن لذت ببریم. عاشق زن بودنمون باشیم. و ریز و درشتِ درد و رنجهاشو، بخاطر لذتهای بینظیرش هم که شده، بخاطر مقدس بودنِ جسممون و توانا بودنِ ذهنمون، با یک دنیا مرد عوض نکنیم.
و اون موقع، به تعادلی که میخوایم میرسیم. چه تو درون خودمون،چه تو جامعهمون، و چه برای نسلهای بعدمون.
از نظر پژوهشی، این کتاب شبیه یه شوخی مسخره است پر از ارجاع به منابع بسیااااار قدیمی و ترجمه شده (بعضا دوبار ترجمه شده) هر آدمی که تو اینترنت نگاهی به بحثای مربوط به زنان انداخته باشه می فهمه چقدر کتاب دوره از کانتکست بحث های روز، حتی دهه ی اخیر
اینجور به نظرم اومد که نویسنده چند تا کتاب خونده، دوست داشته در موردشون نظر بده، و چون دست به قلمش خوب بوده کتابش کرده.
پس به شکل پژوهش نمیشه بهش نگاه کرد، نظر شخص نویسنده س که بازم فکر می کنم بیشتر براساس شخصیت خودش و زندگی خودش به عنوان یه زن نوشته کلا مرزهای فکت و نظر شخصی رو در هم کوبیده
یه قسمت هاییش برای من جالب بود چون من کلا به تاثیر بیولوژی و هورمون ها روی روان و تکامل علاقمندم اما خب کتاب یه جورایی کلیت موضوع و انسانی بودنش رو زیر سوال برده همه چیز رو فقط در مورد زن ها درنظر گرفته بود و یک سویه نظر داده بود (غالبا منفی)
یه سری حرفاشم که کلا انقدر مزخرف بود که با هیچ معیاری برام توجیه نمی شد
مثلا اصرارش در فصل اول بر اینکه زن ها همه کشته و مرده ی ازدواج کردن هستن و این هدف غاییشونه
خیلی جاها استدلهای کتاب نزدیک بود به نظریات معلم های پرورشی دبیرستان های دخترونه!
بدون ارجاع به هیچ آمار موثق یا تحقیق به روز و آکادمیکی
کتابی که اصلا توصیه نمی کنم بخوانید. پس از اتمام کتاب این حس به شما دست خواهد داد که زن موجودی دم دمی مزاج با کروموزم های افسرده است که از رنج بردن خویش لذت می برد! فصل های کتاب پر از عنوان های جذاب مانند زنان علیه زنان و زیبایی هیستریک و خیانت خانگی است که با خواندن متن فصل ها ایمان می آوریم به عنوان اصلی کتاب. این کتاب در خدمت و خیانت زنان است. از زنان علیه زنان نقد می کند و برخلاف موضوع داغ خشونت علیه زنان، از خشونت علیه مردان سخن می گوید تا از مردان مظلومی دفاع کند که قربانی خشونت علیه زنانشان شده اند. کتاب بر پایه های نظریات زن ستیزانه ی فروید زن را نقد می کند تا بگوید زن عقده نرینگی دارد و این عقده نرینگی تنها با پسردار شدن زن رفع می شود!! نویسنده اصرار دارد بگوید پسرخواهی یک تمایل درونی زن برای کمرنگ کردن اضطرار اختگی است! و فراموش می کند بخش زیادی از پسرخواهی ناشی از اهمیت بیش از حدی است که جامعه به جنس نر می دهد. کتاب پر است از استدلال ها و اصول اثبات نشده ای مانند اینکه هیچ زنی از مجازات هایی که طبیعت برایشان مقدر کرده رنج نمیبرد (ص 102) و بلکه لذت می برد یا اینکه زنان خودخواسته خود آزارطلبی مازوخیستی دارند. یا اینکه مرد از جسم خود غافل یا کمابیش راضی است (99). در قسمت های آخر کتاب نویسنده می گوید بهانه های افسردگی و بدخلقی زن چهل ساله بسیار است و این را ربط می دهد به امیال جنسی و بحران های یائسگی. و فراموش می کند این افسردگی ناشی از تحمل سال ها سکوت، از خود گذشتن و نارضایتی است. و ادعا می کند زن پیش از این که پیر شود پیر می شود. ولی فراموش می کند تاکید بیش از حد بر جسم زن و زیبایی زن باعث این نگرانی می شود. و تمام این ناراحتی ها را بر سر دم دست ترین بهانه یعنی دختر بزرگ خانواده خالی می کند (203)!! و بعد از رابطه مادر و دختر به عنوان مبحثی که در فصل زنان علیه زنان یاد شده نام می برد. و در آخر این که کتاب به چاپ سوم (شاید هم بیشتر) می تواند نشان دهنده کمبود کتاب خوب و بالا بودن تقاضا در این زمینه است.
کتاب هیچ به آن خوبی ها فکر می کردم نبود. داستان همیشگی زن مظلوم تارخ و مغلوب مردها و فیزیولوژی و یا به قول خود آن کروموزم افسرده. مبنا و پشتوانه ی علمی درستی نداشت. از آمار و ارقام دقیق استفاده نکرده بود، محض رضای خدا از یک مقاله ی علمی بهره نبرده بود. پارگراف ها در بسیاری موارد منقطع و بی ربط بودند و نویسنده خواسته بود از هر در و پیکری سخن بگوید. اما چیزی که باعث شد سه ستاره بدهم، جسارت نویسنده برای نوشتن درباره ی چنین موضوعی و همچنین باز کردن و به فکر انداختن مخاطبینی است که تا به حال به چنین مسائلی فکر نکردند. این کتاب یک منبع نیست، یک آغاز است برای مطالعه ی بیشتر.
دربرابرخواندن کتابهایی که بسیارتبلیغ می شوند ، مقاومتی دارم. جدیدا" این کتاب را که چندسال پیش چاپ شده خواندم . کتاب بدی نبود ولی مطالبش چندان برای من تازگی نداشت . با بعضی هم موافق نبودم . شاید به عنوان یک زن حق دارم که با دانسته ها و تجاربم تطبیق دهم . حسن آن ف خوانش راحتش است . دردوشب متوالی پی ازخواب درسایت فیدیبو خواندم .
من با کلیت مطالب و نتیجه گیری از مطالب نوشته شده موافق نیستم ولی بسیاری از جملات این کتاب به نظر جذاب و قابل تامل بود. در مجموع پارادوکس فراوان در کتاب به چشم می خورد و ساختار منسجمی در مطالب وجود نداشت.
نام کتاب پیش از هر چیز مرا به یاد در خدمت و خیانت روشنفکران جلال انداخت. با آن کتاب خاطره زیاد داشتم. این یکی هم خاطره ساز شد. کتاب بیشتر از آنکه نقل و تحلیل دیدگاه های دیگران نظیر دوبوآور و دس پدس و ژان روسو باشد، انتقال تجربیات و عقاید شخصی نویسنده است. نویسنده ای که خود زن است و معتقد است که زنانگی را در کنار درک شخصی بسیار خوانده است. نظیر تاکید بر کتاب جنس دوم. کتاب چندین بخش سراسر جذاب دارد که اگر حواستان نباشد کل کتاب را در یک عصر می خوانید. بخش نخست: ازدواج، توهم یک ضرورت. بخش دوم: گهواره ای که هر ماه ویران می شود. بخش سوم: در خدمت و خیانت زنان. بخش چهارم: جنس سوم. فکر میکنم خواندنش برای نه فقط زنان که مردان هم تاملات زیادی در پی خواهد داشت.
قسمت هایی از کتاب: مشاجره زناشوهری_تا زمانی که از دایره تعادل خارج نشود_با عمر کوتاه خود، موقعیتی درمانی است که از بحران های ویران کننده ناشی از فرو خوردن خشم های قدیمی جلوگیری می کند. باکرگی یعنی نداشتن مهارت و تجربه در فرایند آمیزش. باکرگی، امروز به مفهوم حذف لذت و دل خوش داشتن به کالایی دست اول است. باکرگی یکی از هزاران رهاورد تمدن است که زن را به مثابه شی مالکیت پذیر تلقی میکند و طبیعی است که برتری هر کالایی به نو بودن و دست نخورده بودن آن بستگی دارد.
این کتاب به حدی وضعیت زنان و زنانگی رو بد جلوه می ده که با هربار خوندنش دچار استرس و اضطراب می شدم. از نظر نویسنده زن یه موجود احمق و بی اراده اس که همه ی موجودیتش با شوهر و مرد تعریف میشه و همه ی اطرافیانش، مادر، خواهر، دوست، همکار، رییس، مرئوس، دختر، شوهر و ...، همه و همه دشمنای بالقوه اش هستند. خوندن این کتاب هیچی نداشت جز احساس یاس! کاش می شد امتیاز منفی داد. هیچ وقت نخونیدش.
"طبيعت، زندگي زن را متناقض خواسته است.او بايد براي رسيدن به سهم ناچيزي از خوشبختي و سر خوشي رنج بكشد. وجوه تناقض در زندگي زن بسيار است. او همواره از كودكي تا پيري ميان احساسات متضاد وجود خود سرگردان است. بلاتكليفي ميان زندگي دخترانه خانه پدري و رفتن به خانه شوهر... در اين جدال هميشگي سرانجام انتخاب شكل مي گيرد، انتخابي شبهه ناك و آميخته يا ترديد". . . . كتاب " در خدمت و خيانت زنان" اثري ديگر از شهلا زرلكي مي باشد كه در چهار بخش تنظيم شده است، در اين كتاب به حقايق زيستي و رواني فراواني در مورد زنان و زندگي آنها در دنياي مردانه اشاره شده است؛ و در مورد مسائلي مانند نسل هاي مختلف جنبش هاي فمينيستي، مسائل ژنتيكي و محيطي زن، تغييرات اجتماعي موثر بر سرنوشت زنان و مسائل مراحل مختلف سني او مطرح شده است، مطالعه اين موارد از زبان زني محقق در امور زنان بسيار لذت بخش است و به قول نويسنده كه در مقدمه كتاب آورده شده است؛ چرايي اين همه نوشتن در مورد زنان و موضوعات مرتبط با آن چيست؟ شايد پيچيدگي زنان و ظرافتهاي ذاتي آن يك دليل و نياز بيشتر مردان به زنان دليل ديگر باشد، بهرحال مردان و زنان همچنان در مورد زنان سخن مي گويند و مي نويسند، متفاوت و گاه مشابه.
کتاب به خوبی که فکر میکردم نبود در خیلی از جاهای کتاب خودمو به عنوان یک زن پیدا نمیکردم اطلاعاتی که راجع به سه موج فمینیسم هم داده بود جالب بود. اما فصل اخر کتاب رو خیلی دوس داشتم... فصل جنس سوم... اونجایی که از زن سی ساله و بعد از اون از زن چهل ساله و در استانه یائسگی حرف میزنه برام عالی بود "دیگر نخواهم توانست بدون غمگین شدن در درون آیینه بنگرم.سیمون دوبوار" و البته با توجه به ارجاعات زیاد کتاب به کتاب جنس دوم سیمین دوبوار دلم خواست که اون کتاب رو هم بخونم
یه ستاره اضافه واسه شهامت و صداقت نویسنده ------- این استندآپ کمدی شاهکار رو از جناب بیل بور هم ببینید که معرکه اس. بدون سانسور با ترجمه ی خوب.(حاوی کلمات رکیک) https://www.instagram.com/tv/B92oPOHg...
شهلا زرلکی در فصل آخر کتاب تحت نام جنس سوم از " قانون موج " در بحران چهل سالگی صحبت می کند. زن چهل ساله مجرد را با واژه کلیشه ای پیر دختر خطاب می کند .و حتی در زمانه کنونی رسم معمول برای زن چهل ساله را تاهل و مادر فرزندان می داند..از اینرو زن مجرد در این سن را فاقد برتری بر هم جنس متاهل خود می شمارد.او را در آرزوی همسر و فرزند و در حصار ستبری می بیند که چه بسا زندانی آرزوهای ناکام خویش است. در ادامه زن را در سرزمین هرزی میبیند که به انتظار یائسگی خود مانده و حیرت و وحشت او را محاصره کرده است. او حتی در به کارگیری هنر و علم در زن نیز خساست و کوته فکری به خرج داده و اوج هنر و علم زن را در دهه چهارم زندگیش ( پس از سی و پنج سالگی ) نه از روی پختگی و نه از کمال عقل و دانش می داند و با مراجعه به گفته یی از سنت بورو و اعتماد به آن گفته، بیان می دارد که " انسان گاهی پخته می شود ، گاهی فاسد می گردد ولی هیچ گاه به کمال نمی رسد." تنها اوج هنر زن را برای خروج از یاس میانسالی پناه بردن به نیایش معنوی ، امامان و قدیسان و پیامبران می داند و نیز گوشه عزلت گزیدن. چه بسا که در صفحه پایانی کتاب ( ۲۱۳ ) هنر و مذهب را پنجره های اضطراری زندگی یک زن می داند. حال که نویسنده، کتاب که خود به ظاهر زنی متجدد می نماید تا چه اندازه خودرا با این دنیای زنانه عجین میبیند و یا تافته جدا بافته میماند. آیا در بحبوبه جهانی شدن و ورود زنان به حوزه های مختلف علمی و فلسفی و هنری و نیز سایر حوزه ها ،نبودند کسانی که از آنان در این کتاب به صورت و وجهی امیدوارانه تر نگریسته شود؟ آیا زنانی نبودند در حوزه های مختلف مطالعاتی و پژوهشی که علاوه بر تحمل بار سنگین مسیولیت مادری و همسری و یا به عنوان یک مادر تنها..یک زن مستقل و بر ما خواسته از شرایط بحرانی زندگی پیشین ،به اقداماتی در جهت تحول زندگی خود و بعد ها تحول در جامعه اقدام نمایند؟ فقر مطالعاتی در باب زنان تا چه میزان میتواند باشد که از ابراز نام نویسندگان ، وکلا، هنرمندان، دانشمندان و سایر نام آوران زن در حوزه های متعدد اجتماعی پرهیز شده و تنها به نام ها و منابعی قدیمی از زنان قرون گذشته بسنده می کنیم ووبیماری ها و دگرگونی های روحی و اجتماعی برخی از آنان را به عنوان ذکر مثال زنی افسرده و بیمار در میانه زندگی میدانیم؟ خودکشی ویرجینیا وولف/ مارگریت دوراس و عشق و عاشقی و ناکامی ها در نوشتارش /.شخصیت های داستان های آلبا دسس پدس، سیموون دوبووار و نظریه او مبنی بر روابط آزاد در زناشویی ......و سپس گفتارهایی در باب اختگی، عقده ادیپ و الکترا ، گفتارهایی از ویل دورانت و کارن هورنای..آندره ژید و اوستا....شاهنامه ...همه همه در این کتاب در راستایی حرکت می کنند که زن را کلیشه ای بیش نشان ندهند.
در خدمت و خیانت زنان، گزارشی از نیازهای زیستی زنان در خدمت و خیانت زنان، کتابی است که شهلا زرلکی در آن، دیدگاه خودش را نسبت به زنان، ویژگیهای زیستی و ژنتیکی آنها، نقش معنوی آنها در برابر خودشان و جامعه و... مطرح میکند. این کتاب تلاش میکند پا در مسیری بگذارد که جنبش فمینیسمم، پرچمدار اصلی آن است؛ حالا بسته به اینکه فمینیسم واقعی چیست و با شنیدن این کلمه چه تصویری در ذهن ما شکل میگیرد، مسئلهای است که به واسطهی آن میتوانید نقاط ضعف و قوت این کتاب را بررسی کنیم و رای نهایی مثبت یا منفی را برای آن صادر کنیم. مسائل اصلی این کتاب با این فرض پا میگیرند که «ضرورت نخست در زندگی زن ازدواج است» و سپس به گزارههای غلیظتری مثل «به هر حال دختر چه به ازدواج بیندیشد و چه گرفتار دوستیها و عشقپردازیهای ناپایدار باشد، مسئلهی نیازش به مرد کتمان ناپذیر است.» میرسد. تندگویی هدفدار شاید زرلکی در کتابش سعی کرده با تندگویی و رکنویسی، غیظ خوانندههای مخالف را درآورد یا روی موجهای مطبوعاتی و اجتماعی سوار شود، شاید هم این چند دهه تجربهی زندگی مشترک او در ایران، پدیدهی اجتنابناپذیری است که بعضی افراد به واسطهی شرایط گوناگونی که دارند، بههیچوجه حاضر به پذیرش آن نیستند؛ یا پیشنهادهای دیگری برای این مسائل دارند که مغایر راهکارهای مولف این کتاب است. اتفاقا زیستشناسی امروزی در تئوری و عمل اثبات کرده که زنان نهتنها فیزیولوژی قویتری نسبت به مردها دارند، بلکه شاخصهای روانی درد هم در زنان، اعداد بالاتری را شامل میشود! این بهخودیخود مثل یک کبریت، هزاران سال فرهنگ بشری را که برپایهی عقایدی مثل «جنس برتر» بنا شده، مثل پنبهای میسوزاند و دود میکند! شهلا زرلکی که خود به دههی ششم زندگی نزدیک میشود، در این کتاب سعی میکند تجربیاتی را که از یک عمر زندگی در ایران و بررسی روابطی که یک زن ایرانی میتواند –و باید- با مرد ایرانی داشته باشد، روی کاغذ بیاورد. این نوشتهها عموماً شباهتی به فلسفه –یا اصولاً تحلیل علمی- ندارد و البته از این بابت نمیتوانیم خُردهای هم به نویسنده بگیریم. چرا که علم امروزی ثابت کرده حقیقت هرگز قطعی نیست و دیدگاه ذهنی و شخصی هر انسان، میتواند احتمال درستی مفاهیم را در ذهن ما زنده کند که به شدیدترین لحن ممکن غلطنما است! در خدمت و خیانت زنان، کتابی ضدفمینیستی وقتی یک کتاب با مسئلهای حساس مثل فمینیسم –که سالها است ترند روز شبکههای اجتماعی و اخبار است- چنین افراطی و یکسونگر برخورد میکند طبیعی است که بازخوردهای کاملاً متفاوتی را هم دریافت کند. یک نفر مثل خانم سلبریتی جایگاه حمایتی دربرابر آن میگیرد و شخص دیگری مثل نویسندهی کتابچی هم، آن را به باد انتقاد میگیرد! فکر میکنم اگر بخواهیم تمام این حرفها را جمعآوری کنیم، نهفقط زرلکی، که بسیاری دیگر نیز سالها مشغول خواهند بود و مجموعهای عظیم از همکاری مشترک زنان نویسنده حاصل خواهد شد! اما حیف که نمیتوانیم قطع بهیقین بدانیم و به کسی بگوییم، که جنبشهایی نظیر فمینیسم، تندبادهای سیاسی است تا وقتی بچهها آبنباتشان را میخورند، بزرگترها نقشهها را بین خودشان قسمت کنند!
این کتاب را با شوق خریدم اما متأسفانه خیلی زود از کرده خودم پشیمون شدم. هیچ چیز ارزشمندی در این کتاب نیافتم. با این وجود قدردان جسارت این نویسنده دوست داشتنی هستم.
قسمت "زبان زنانه" رو به دلایلی خیلی دوست داشتم اما مابقی قسمتهای کتاب بشدت بنظرم تکراری بود شاید نباید این کتاب رو بعد خواندن جنس دوم و تاریخ فمینیسم و ... خواند. اگه درباره این موضوع دوستان جای مطلبی دیدند ممنون میشم کامنت کنند
نگاه واقعبینانه و دقیق شهلا زرلکی را دوست دارم. اینکه سراغ موضوعاتی میرود که تا به حال کسی نرفته (نه صرفا از جهت تابو بودن بلکه از جهت خلاقیت و نگاه متفاوتی که او به قضایا دارد) و به دور از تعصب و طرفداری کورکورانه از افراد و جریان ها مینویسد. "زنان، دشتان و جنون ماهانه" یک کتاب کامل در موضوع مورد بحث است. بررسی جزء به جزء پدیده ی دشتان (یا همان قاعدگی و نشانگان پیش از آن) از دیدگاه تاریخ، ادیان، ادبیات کهن فارسی و حتی اسطوره ها. یک پژوهش دقیق و مستند که به دنبال ریشه ی خودسانسوری زنان و تابو بودن این سیکل طبیعی زنانه است. این روزها "در خدمت و خیانت زنان" را هم خواندم. از جسارت و تیزبینی نویسنده شگفتزده شدم. رازهایی درمورد زنان وجود دارد که حاضر به اعتراف آن نیستند و حتی زن مدرن سرسختانه انکارش میکند و هر چه سفت و سختتر انکار کند به معنی این است که خود به خوبی به این امر واقف است. خواندن این اعترافات حتی برای من هم که با پیشفرض مثبت و کاملا مشتاقانه کتاب را شروع کرده بودم دردناک بود اما همه ی آنها را در خود مییافتم. این کتاب فکرها و تصورات ناخودآگاه من را به دانشی خودآگاه تبدیل کرد. شهلا خودش و همجنسانش را خیلی خوب میشناسد. نگاه عمیق خانم زرلکی فراتر از ساختارهای مذهب و شعارهای فمنیسم میرود و جایگاه فعلی زنان در جهان را ریشهیابی میکند. برشی از کتاب در خدمت و خیانت زنان: 📙 «زنان هنوز به این یقین آرامشبخش نرسیدهاند که مرد از آغاز آفرینش تا امروز در همه ی وضعیت های جنسیت سالاری حاکم بر مناسبات جهان، مشتاق زن بوده است. زن نه به مثابه ی جنس برتر یا فروتر که به منزله ی ضرورتی که وجودش برای حیات عاطفی و جنسی مرد الزامی است. برای اثبات این مدعا، مرور تاریخ به عنوان سندی معتبر، کفایت می کند. شاید در حاشیه ی این بحث، بد نباشد به نظریه ای از کارن هورنای متوسل شویم که تحقیر و تحمیق زنان را نشانه ی نیاز غیرقابل انکار مردان به زنان می داند. او از قدرت زایندگی، بارداری و شیر دادن یاد می کند؛ عملکردهای زنانه ای که نشانه ی قدرت زنانه اند. او بر این باور است که مرد هم از این قدرت میترسد و هم به صاحب این قدرت نیازمند است. پس او را تحقیر میکند، اعتماد به نفسش را از او میگیرد تا بتواند بی هیچ ترسی به او نزدیک شود.
ضدزن، غیرعلمی. انگار یک مرد از دوران جاهلیت اعراب توی زمان سفر کرده و اومده این کتاب رو نوشته و داده دست نشر چشمه! حیف درخت هایی که بخاطر چاپ این مطالب زرد از حیات ساقط شدند.
«عشق در زندگی زن، یک نیاز ضروری است. تنها عشق قادر است زیباییهای پنهان و آشکار او را بر خودش و دیگری آشکار کند.» #در_خدمت_و_خیانت_زنان گفتارهایی دربارهٔ زنان است اثرِ #شهلا_زرلکی زنی زیبا که با ارائهٔ همزمانِ زیبایی ظاهری و دانش ذهنی، شگفتزدهمان میکند. خواندنِ کتاب به سازگاریام با خودم کمک کرد. لبخند زدم و اشک ریختم و جملهها و مفاهیم را مزهمزه کردم. خواندنِ کتاب ضرورتی است دلچسب برای همه
یکی از بدترین کتابهایی بود که خوندم. عجیب بود اینهمه مهمل رو بشه یه جا و به اسم یه فمینیست به خورد مردم داد. الکی گول عنوان کتاب رو نخورین. کتاب فقط خیانت در مورد زنان محسوب میشه. من به زور خوندم و دیگه ۵۰ صفحه آخرشو نتونستم بخونم. تو این کتاب زن موجودی هست که فقط هورمونهاش راهبر کل زندگیش هست....
یکی از خواندنی ترین کتاب های فمینیسم به زبان فارسی است؛ این را با مطالعه دو سه صفحه اول کتاب به وضوح مشاهده می کنید. شیوه نگارش و فضای حاکم بر نوشتار به کتاب سحرآمیز «جنس دوم» سیمون دوبووار می ماند؛ قلمی شیوا و صریح دارد و پر است از شاهد مثالهای ملموس از رمان ها و فیلمها و ادبیات فولکلور.