نغمه ثمینی، نمایشنامهنویس، متولد ۱۳۵۲ در ایران، دارای دکترای پژوهش هنر (اسطوره و درام) است. از او تاکنون هفت نمایشنامه و دو کتاب پژوهشی منتشر شدهاست. همچنین بیش از ده نمایشنامه از جمله «شکلک» و «خواب در فنجان خالی» در ایران و نیز کشورهای دیگر از جمله هندوستان، انگلستان و فرانسه بر صحنه رفتهاست. وی از سال ۱۳۸۲ در مقام فیلمنامهنویس مشغول بهکار شد. از فیلمنامههای او که برخی به صورت مشترک نوشته شد میتوان به «خونبازی»، «حیران» و «سهزن» اشاره کرد؛
در مورد نمایشنامه خوندن، معتقدم بهتره و حتی بنظرم باید از قویترین کارها شروع به خوندن کرد تا دلزده نشد. نمايشنامه خوندن سخته، ارتباط برقرار کردن باهاش و تصور کردنش به ذهن تصویر ساز خلاق احتیاج داره. درسته که حجم نمایشنامه معمولا کمه ولی مواجه شدن با مفاهیم کلی ذهن نویسنده و دریافت همه حرف اون توی مدت کوتاه و ترجیحا بی وقفه، کار عامه پسندی نیست. بخاطر همین معمولا نمایشنامه خوندن محبوب نیست. به همین خاطر پیشنهاد من اینه اگر میخواهید نمایشنامه خوندن رو شروع کنید، سراغ کارهای طراز اول و قوی برید. البته بازهم سبک مورد علاقه تون رو دنبال کنید بنظرم بهتره. مورد داستان اما خیلی وقتها آسون میگیرم و مشکلی با خوندن هرچیزی ندارم. تا الان که نمایشنامه های ایرانی رو خوندم و زیاد هم نیستن، بنظرم نغمه ثمینی شاهکار مینویسه و خوندنش شروع فوق العاده ای میتونه باشه برای انس گرفتن با نمایشنامه. نمایشنامه هیولاخوانی با موضوع نقد سانسور و سانسورچی کار متوسط به بالایی عه. انتظارم از نغمه ثمینی رو برآورده کرد و دوستش دارم.
وقتی به این نمایشنامه فکر میکنم اینها به ذهنم میاد: سانسور، هیولاهایی که فکر میکنن با هیولاها دارن میجنگن، بازگشت به گذشته، رنج، هابیل و قابیل نمایشنامهی جذابی هست و خوندنش رو توصیه میکنم. تنها علتی هم که یه ستاره کم کردم این بود که به گمانم کاراکترها زیادی سیاه و سفید هستن
بعضی از اجراها هستن که آدم رو عجیب درگیر خودشون می کنن و دیگه توی ذهن و قلبت جا وا می کنن برای سال های سال بعد.
این نمایش نامه متن اجرایی که من دوبار دیدمش. آخرین نسخه از متنه که البته با اجرا سر بعضی جزئیات متفاوته. یونس و مرضیه طوری مخاطب رو درگیر خودشون می کنن که می خوای ببینی در انتها چی پیش میاد براشون. طرح اصلی داستان و تعلیقی که از سفر دوم عمیق تر می شه رو خیلی دوست داشتم اصلا فکر نمی کردم که دلیل خواب این باشه و واقعیت پشت پرده اون چیزهایی که در انتها می فهمیم. ابراهیم دقیقا تیپ آدم هایی است که زیاد دیدیم و حق داریم که ازشون دل خوشی نداشته باشیم. مشکل از اون اندیشه ها نیست مشکل از این فرده که طوری که خودش خواسته اندیشه ها رو تحریف کرده و سعی می کنه از جایگاهش استفاده کنه و به نوعی به عروسش حکومت کنه. هیچ وقت نمی ذاره که اون به عنوان یه انسان بدونه حق خودش از زندگی اش چیه و در انتها مشخص می شه که این آدم چقدر کثیفه. من بیشتر از همه درگیر اون صداهای سرگردون بودم...صداهایی که توی اجرا انقدر خوب دراومده بودن که هنوز توی گوش من موندن.
می تونین روی تفاوت لحن ها هم دقت کنین چون این جا خیلی بارزه؛ این که ثمینی برای ابراهیم از چه دایره لغاتی استفاده می کنه تا تفکرش رو نشون بده و برای مرضیه و یونس و سعید. به خصوص توی خوابا(صداها) که آزادانه تر خودشون رو بیرون می ریزن.
_توی یه خونه ی درندشتم که سقف نداره. داره اما از جنس بلور.دیواراشم بلور.کفش هم بلور. _این آغوش توهه انقدر گرم و نرم؟ _کاش بشه که امروز بیدار شم! _اسمع!و من سمیع می شوم، سمیع ترین به صوت خدا. _هر گوشه ی جهان آغوش خداست. _توی خواب ام و می دونم که خواب ام و دارم خواب می بینم. _پناه بردم به خواب! _بسوزونشون، بسوزونشون! _خط بکش! خط بکش! _اگر به تو دست بزنم، اگر به تن نحیفت نگاه کنم...ما از شیر مادر...حلال تریم به هم. _تو می دونی وقتی زمین زیر پای یه آدم رو سست می کنی چه رنجی می کشه؟ _بدترین گناهه این به یاد آوردن، این زنده کردن چیزی که نباید زنده بشه! _تو کرم تغییر رو می اندازی توی جون آدمایی که هیچ امکانی برای تغییر ندارن! _اژدهاکش تبدیل به اژدها می شه. _هیولا شدم!
متن قوی بود، داستان گیرا بود، دیالوگها کامل و دلچسب بودن خصوصا دیالوگهای ابراهیم و دیالوگهای خوابهاشون. اوایل کتاب تحمل آدمی با عقاید ابراهیم برام سخت بود، نمیتونستم بخونم حتی، چون پر از خشم و نفرت میشدم. ولی وقتی کتاب تموم شد حس کردم نویسنده هم با یه خشم زیاد این شخصیت رو ساخته. دلیلی نداره کسی که کارش سانسوره و عقاید بسته و سرکوبگرانه داره انقدر عقدهای و منفی به نظر برسه. انقدر گذشتهی تباهی داشته باشه و سنگدل باشه. نویسنده نتونسته بود بیطرف این آدمها رو به تصویر بکشه. طبقهی خودش، نویسنده و روشنفکرها، رو به اوج برده بود که مثل پیامبر و راهنما بودن، و طبقهی مخالفش پر از عقده و بدبختی و سیاهی.
بیشک بهترین نمایشنامهای بود که امسال خواندم. حرفها زنده و تیز و برندهتر از همیشه به جان من و زندگی و سانسورچی برخورد میکردند. زیستن به مثابه نویسنده، متفکر و انسان دارای توانایی انتقاد و مصائب آگاهی یا حداقل بهرهوری از قوه تفکر و تامل با روایتی سراسر نمادین اما رک و سر راست، توصیف شده بود. در تحیر و لذت و غم غرقم پس از تمام شدن هیولاخوانی. حیف که قبل از اتمام پایاننامهم که در اون به تجلی اسطوره دیو در گزیدهای از نمایشنامههای ایرانی معاصر پرداخته بودم، این نمایشنامه از نظرم نگذشت. اسطوره دیو به خوبی در هیولاخوانی زنده و در حال اجراگریه. درود به استاد ثمینی که هربار با آدمها و موقعیتهای ساده ولی نو به توصیف ژرفترین احساسات و ستیزهای جاری در زندگی میپردازند.