از بعضی اشعار قیصر امینپور حقیقتاً حظ بردم، اما در عین حال برخی از شعرهای این مجموعه اصلاً به مذاقم خوش نیامد و با خودم فکر کردم که چگونه ممکن است بین اشعار این شاعر، از نظر زیبایی، این همه فاصله باشد؟! نمیدانم! شاید ایراد از سلیقه شعری من است و شاید هم من آنطوری که باید، برخی از شعرها را درک نکردم. اما میدانم تعداد اشعاری که از او خواندم و لذت عمیقی بردم کم نبود. من با شعر نو مشکلی ندارم و تعداد زیادی از شعرهای نو، در لیست شعرهای محبوب من هستند؛ اما در این کتاب، در بیشتر موارد، هر جا قیصر امینپور سراغ شعر نو رفت ارتباطم با او قطع شد؛ هر چند از انصاف دور است اگر نگویم برخی از شعرهای نوی او، از جمله دردوارهها، جرأت دیوانگی و چندی دیگر، بسیار دوست داشتنی و ناب بودند. برای ثبت در حافظه شعری خودم و رجوعهای بعدی، نام چند تا از بهترین شعرهای این مجموعه را میآورم: دردوارهها جرأت دیوانگی فال نیک الفبای درد بی رنگی تنها تو میمانی حتی اگر نباشی حسرت همیشگی حرفی از نام تو رفتن، رسیدن است شعری برای جنگ غزل تقویمها
هر چه هستی، باش با توام ای لنگر تسکین! ای تکانهای دل! ای آرامش ساحل! با توام ای نور! ای منشور! ای تمام طیفهای آفتابی! ای کبود ِ ارغوانی! ای بنفشابی! با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین! با توام ای شادی غمگین! با توام ای غم! غم مبهم! ای نمی دانم! هر چه هستی باش! اما کاش... نه، جز اینم آرزویی نیست: هر چه هستی باش! اما باش!
به مجموعه شعر نمیشه امتیاز داد. چون شعرها زمین تا آسمون با هم فرق میکنن. بعضیها خیلی خوبن و بعضی خیلی معمولی. اما در مجموع بخوام بگم شعر شاهکاری من تو این کتاب ندیدم. البته من خیلی اهل شعر نیستم و نمیتونم صاحب نظر باشم ولی شعرهای این کتاب جوری نبود که خیلی به سلیقهام بخوره.
فرصت گذشت و حرف دلم نا تمام ماند...نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم/ بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
----------------------- حرفهای ما هنوز نا تمام ... تا نگاه می کنی وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی! پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چقدر زود دیر می شود!
این کتاب را روز آخرین امتحان ترم اول دوره کارشناسی خریدم و خواندم و لذت بردم...هنوز هم... هر چند عاشقان قدیمی... از روز گار گذشته تا حال...از درس و مدرسه از قیل و قال بیزار بوده اند... اعجاز عشق ما در این است... ما عشق را به مدرسه آوردیم...در امتداد راهرویی کوتاه... در یک کتابخانه ی کوچک...بر پله های سنگی دانشگاه...
اين روزها را دوست دارم گاهی - از تو چه پنهان - با سنگها آواز میخوانم اين روزها گاهی از روز و ماه و سال، از تقويم از روزنامه بیخبر هستم حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی شديدا بيشتر هستم حتی اگر میشد بگويم اين روزها گاهی خدا را هم يک جور ديگر میپرستم
خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری شوق پرواز مجازی ، بالهای استعاری لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری آفتاب زرد و غمگین ، پله های رو به پایین سقفهای سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیه خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم : شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری
****************
خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر
ای نظاره ی شگفت، ای نگاه ناگهان! ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر!
آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح! مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر!
از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر!
این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر
دست خسته ی مرا، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر!
مقدمه ی قیصر خواندنش مفید است اما خیلی جاها ملاحت زبانی مضمون رو تحت شعاع قرار داده و حتی کار را به گفتن حرف اشتباه هم کشانده. اشعاری که من دوست داشتم، در تازه ها، "غزل در پرده ی دیر سال"، "یادداشت های گمشده"، "فال نیک" و "حتی اگر نباشی"، در آینه های ناگهانی (دفتر اول)، "روز ناگزیر"، "روز مبادا"، "حسرت همیشگی"، "عصر جدید"، "پیشواز"، "اعتراف"، "خسته ام از این کویر" و "اگر دل دلیل است"، و در تنفس صبح، "تقصیر عشق بود" و "مساحت رنج" بودند. در دو بخش از آینه های ناگهانی (دفتر دوم) و در کوچه های آفتاب چیزی آشکارا به دلم نشست
وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونانكه بايدند نه بايدها
مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض ميخورم عمـري است لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميكنم: باشد براي روز مبادا اما در صفحههاي تقويم روزي به نام روز مبادا نيست آن روز هر چه باشد روزي شبيه ديروز روزي شبيه فردا روزي درست مثل همين روزهاي ماست اما كسي چه ميداند؟ شايد امروز نيز روز مبادا باشد
وقتي تو نيستي نه هستهاي ما چونانكه بايدند نه بايدها
وقتی جهان از ریشۀ جهنم و آدم از عدم و سعی از ریشههای یأس میآید وقتی یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل میکند باید به بیتفاوتی واژهها و واژههای بیطرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «اشتقاق»، ۷۵-۷۶)!
قیصر امینپور (۱۳۳۸-۱۳۸۶) در کتاب «گزینۀ اشعار»، در تعریف و تفسیر شعر، مینویسد:
چگونه میتوان به راحتی پرسید: شعر چیست؟ هنر چیست؟ زیبایی چیست؟ روح چیست؟ انسان چیست؟ عدم چیست؟ نیستی چیست؟ چیستی چیست؟ بسیار چیزها وجود دارند که نمیشود آنها را تعریف کرد مثل خود وجود. آیا میشود در برابر بیآیاترین مسائل یک «آیا» گذاشت؟ چه خوشخیالاند آنان که با فرمول سادۀ (جنس قریب + فصل قریب) خیال میکنند به حدّ تام اشیاء رسیدهاند! و خیال میکنند با گذاشتن کلاهِ نطق بر سر حیوان میتوانند آن را به انسان تبدیل کنند (امینپور، ۱۳۸۱: ذیل «پنج پرسش بیپاسخ»، ۱۲-۱۳).
سرودن، یک فعل مجهول است. نه از آن روی که فاعل آن معلوم نیست، بلکه از آنروی که فاعل حقیقی آن معلوم نیست... شعر، فعلی است که در تعریف آن باید از وجه التزامی استفاده کرد. همراه با چندین قید تردیدِ شاید و گویی و پنداری... در مجموع، هیچگاه نمیتوان گفت که قواعد، شعرها را میآفرینند، بلکه در اصل شعرها قواعد را میآفرینند (همان: ۳۱ الی۳۳). ز بس بیتابِ آن زلف پریشانم، نمیدانم حبابم، موج سرگردان طوفانم؟ نمیدانم حقیقت بود یا دور و تسلسل، حلقۀ زلفت؟ هزار و یک شب این افسانه میخوانم، نمیدانم سراسر صرف شد عمرم همه محو نگاه تو ولی از نحوۀ چشمت چه میدانم؟ نمیدانم... نمیدانم به غیر از این نمیدانم، چه میدانم نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم، نمیدانم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «حاصل تحصیل»، ۸۸-۸۹) ما در عصر احتمال به سَر میبریم در عصر شک و شاید در عصر پیشبینی وضع هوا از هر طرفی که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید عصر جدید... (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «عصر جدید»، ۵۳-۵۴)
دکتر قیصر امینپور بنابر آنچه در کتاب منثورِ «طوفان در پرانتز» آورده است، انسانی بسیارمذهبی بود (امینپور، ۱۳۶۵: ۲۴-۲۵-۳۷-۳۸-۴۵-۱۲۱). شاعری متدیّن و توانمند که برخی از اشعار او دلنشین و خواندنی است.
دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته سخن درآورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنیست دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنۀ شناسنامههایشان درد میکند درد، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم (امینپور، ۱۳۸۴: ذیل «دردواره ها ۱»، ۱۵ الی۱۸)؟ حرفها دارم اما... بزنم یا نزنم؟ با توام، با تو! خدا را، بزنم یا نزنم؟ همۀ حرف دلم با تو همین است که دوست چه کنم؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ گفته بودم که به دریا نزنم دل اما کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم؟ از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: دست بر میوۀ حوّا بزنم یا نزنم (امینپور، ۱۳۸۰: ذیل «همۀ حرف دلم»، ۱۰۹)؟
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟ بیایید از عشق صحبت کنیم تمام عبادات ما عادت است به بیعادتی کاش عادت کنیم چه اشکال دارد پس از هر نماز دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟ به هنگام نیت برای نماز به آلالهها قصد قربت کنیم چه اشکال دارد در آیینهها جمال خدا را زیارت کنیم؟ مگر موج دریا ز دریا جداست چرا بر یکی حکم کثرت کنیم؟ پراکندگی حاصل کثرت است بیایید تمرین وحدت کنیم وجود تو چون عین ماهیت است چرا باز بحث اصالت کنیم؟ اگر عشق خود علت اصلی است چرا بحث معلول و علت کنیم؟ بیا حبیب احساس و اندیشه را پر از نقل مِهر و محبت کنیم پر از گلشن راز، از عقل سرخ پر از کیمیای سعادت کنیم رعایت کن آن عاشقی را که گفت: بیا عاشقی را رعایت کنیم (امینپور، ۱۳۸۶: ذیل «اخوانیه»، ۶۴ الی۶۶) منابع:
ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان یک روز نام کوچکم از دستم افتاد و لا به لای خاطره ها گم شد
آنجا که یک کودک غریبه با چشم های کودکی من نشسته است از دور لبخند او چقدر شبیه من است! آه، ای شباهت دور! ای چشم های مغرور! این روزها که جرات دیوانگی کم است بگذار باز هم به تو برگردم! بگذار دست کم گاهی تو را به خواب ببینم! بگذار در خیال تو باشم! بگذار... بگذریم! این روزها خیلی برای گریه دلم تنگ است!
the train leaves you leave all the station leaves and how simple of me that have been stood up here waiting for you by this departed train leaning still against the railing of the departed station