عجب چرخ و فلک هزار رنگ و عجیبی ست تاریخ و روزگار چرخی که مختصاتش عین به عین ثابت است و تنها رنگ و نمود و اطوار مسافرانش در میانه گردش، دگرگون می شود ، مسیرش خط نیست ؛ دایره ای ست که ایستاده در نقطه ای معین، می چرخد و می چرخد و این یک قصه بی پایان ست گویی... قصه ای که هرچند تکراری است اما خیل عظیمی مشتاق شنیدنش هستند و خواهند بود وعجب است که به راستی هم شنیدنی ست...
عبدالرحیم طالبوف (عبدالرحیم بن شیخ ابوطالب نجار تبریزی) را آن طور که خاطرم هست در کتاب ادبیات دبیرستان نخستین بار خواندمش، مختصری که درست یادم نیست چه بود اما هرچه بود می دانم که پابندش شدم (به ویژه که آن دوران نمیدانم چرا شیفته ادبیات عهد قاجار بودم) و گوشه ای در ذهنم ماند که روزی بیشتر از او بخوانم تا اینکه چندماه پیش " مسالک المحسنین " را که اتفاقا در آن درس ِ کتاب عزیز ادبیات هم ذکرش رفته بود دیدم و باقی ماجرا...
گوشه ای از مقدمه ی کتاب: "طالبوف در 1213 ش در تبریز به دنیا آمد درنوجوانی تبریز را ترک کرد و راهی تفلیس شد در زمان حیات خود به اوج شهرت رسیده، با برخی رجال دولتی و همچنین مشروطه خواهان و ترقی طلبان مراوده ودوستی داشته در روزگار ناصری او کوشید تا با قلم خود به بیداری مردم یاری رسان باشد، در نوشته های خود به روشنگری پرداخت، معایب استبداد و لزوم مشروطه را بیان می کرد، در دوره اول مشروطیت، تبریزیان او را به نمایندگی مجلس شورا انتخاب کردند که به تهران نیامد..." البته کسروی معتقد هست که محافظه کار بودن طالبوف، دلیل اصلی رد نمایندگی از سوی او بوده است
اما کتاب سفرنامه ای ست خیالی، ظاهرا در دوران مظفرالدین شاه (البته نه آن سفرنامه ای که به رسم معمول ممکن است انتظار داشته باشید که با جزئیات به شرح مکان ها و...بپردازد) ماجرای سفرعلمی (ماموریت) چند دوست یا مهندس -به گفته خودشان- است به قله دماوند با هدف مطالعه برخی خصوصیات جغرافیایی آن قله...که هرچه پیش می روید متوجه می شوید که دماوند و مشخصاتش کم اهمیت ترین موضوع در این میان است! در واقع نویسنده از رهگذر این طی و طریق و برخورد با افراد مختلف و در قالب سفرنامه، تلاش داشته است تا شرایط عصر و زمانه خود از منظراجتماعی، سیاسی، فرهنگی ، سیستم بهداشت و...را ترسیم و نقد کند، .
"... درهرجا تا دلتان بخواهد سفره ها رنگین است اما ازبهداشت وحفظ الصحه اصلا خبری نیست....ادویه را جزو اعظم طبخیات می دانند اما صابون در این بساط عریض و دستگاه مطول اکسیر است!..." "...همپای فقدان بهداشت از وجود سایر مظاهر مدنیت و ترقی خبری نیست در میان هزار و پانصد نفر یک نویسنده نیست و خط ملای ده را نمی شود خواند..."
زمانی که مهندس و سرپرست گروه (بخوانید تویسنده کتاب) گزارش سفر را به وزیر متبوعش تحویل می دهد، می بینیم که وزیر به او چنین می گوید: این را سفیر انگلیس خواسته بود که شما را مامور کردم وگرنه برای ما دانستن عرض و طول معدن یخ و ارتفاع قله دماوند لزومی ندارد، سفیر انگلیس با مخارج ما و زحمت های شما می خواست خدمتی به هیئت جمعیت جغرافیای ملکه انگلیس بکند از دست این دو همسایه به تنگ آمده ایم، هر روز مطالبه جدیده تقدیم می کنند...."
آن چه در سراسر کتاب مشهود است، کنایه و تاسف نویسنده هست از جهل، بی خبری، خرافات و تعصبات اسف بار مردمی که حتی مسیر حرکتشان را در دشت و کوه بر اساس افسانه های پوچ و خیالی پیرزنان تغییر میدهند ، باوری به ادوات دنیای جدید ندارند و همه امور حتی بارش باران و سیل را علی رغم هشدار وسایل مرتبط، صرفا به عقاید کهنه و بی اساس خود مربوط می دانند و در این میان گردانندگان امور هم به زعم نویسنده دست کمی از توده ندارند ...
" روزی سخن از تزیید قشون می کنند وزیر لشکر گفت :قشون ما که الان داریم در هیچ دولت نیست برای هریک از آحاد لشکری حرزی لازم است که گلوله دشمن به آنها نخورد،...یکی از وزرا گفت : میرزا حسن گوهری بیاید دعای زبان بندی ملکه انگیس را بنویسد کار حسب المامول بگذرد ....."
از این دست مسائل تقریبا در تمام صفحات کتاب آمده است البته تیغ تیز انتقاد نویسنده تنها متوجه این گروه ها نیست بلکه از آن دسته از فرنگ رفته ها که دچار سرسپردگی و امتزاج و مستغرق خیالات دیگر شده اند هم گلایه دارد و معتقد است که باید از آداب فرنگی تنها بهترینش را در فرهنگ وصنعت و ... به گزین کرد ،در پاره ای از قسمت ها هم کتاب شکل پندنامه به خود می گیرد نویسنده در نقش سرپرست گروه و در گفتگو با همراهانش نقش یک مرشد و راهنما و ناصح مشفق را ایفا می کند
بر اساس آنچه در مقدمه عنوان شده، کتاب در زمان انتشار خود (حدودا سال 1278 شمسی) با حاشیه هایی هم مواجه شده تا آنجا که خواندنش ممنوع و نویسنده اش تکفیر می شود (توسط شیخ فضل الله نوری و دوستان)... چه می دانستند که روزی انتشارات علمی فرهنگی این کتاب را چاپ خواهد کرد :)) ؟
اگرچه در بعضی از قسمت ها ، متن شاید انسجام لازم را نداشته باشد یا زبانش برای خواننده امروزی گاهی پرطمطراق و ذکر برخی مسائل خسته کننده بنظر بیاید، اما در مجموع به نظرم کاملا این قدرت را دارد که خواننده را پا به پای خود تا انتها همراه کند و چه پایانی! بویژه آن پاراگراف آخرش...
به نظرم کتابی ست که خواندنش هرگز خالی از لطف نیست آینه ای است از ایران یک قرن پیش و اگرچه که انتقادی و تامل برانگیز است اما طنز ملایم و به جایی دارد که آن تلخی و سیاهی را دست کم اندکی تلطیف می کند ضمن اینکه تقریبا همزمان با این کتاب، دو سه سفرنامه قاجاری خواندم که قیاس ایران آن زمان با انگلیس و فرانسه و روسیه آن عهد، خواه ناخواه در ذهن شکل می گیرد که خود یکی داستان ست پر آب چشم
از همه اینها که بگذریم مجموعا کتاب را دوست داشتم وشاید در آینده اثر دیگر طالبوف "کتاب احمد" را هم بخوانم
قسمت های زیادی را خط کشیده بودم که به نظرم جالب بود اما ذکر آن همه، به یقین باعث تطویل مطلب و کسالت می شود این یادداشت را با چکه ای از کتاب تمام می کنم
روزی سخن از تشکیل بانک به میان آمد من فواید او را نشان می دادم میگفتم : لذت ثمر بانک را ملل اروپا می دانند که دویست سال است تخم او را در مملکت خود کاشته اند یکی از رجال گفت : گمان ندارم بانک فرنگیان از بالنگ ما لذیذتر باشد چه مضایقه؟ بیارید بکارید میخوریم، می بینیم. بادمجان قرمز (گوجه فرنگی) را کاشتند خوردیم بدچیزی نیست ، اول مردم نفرت می کردند می گفتند بادمجان ارمنی است ، حالا همه معتاد شده ایم و می خوریم.... ص 107
وقتی دو تا کتاب عهد قاجار میخوانی: بسم الله الرحمن الرحيم حصنت نفسي بذي الملك والملكوت ، وتوكلت على الحي الذي لا ينام ولا يموت
اما بعد، چنین گوید این بندهی درگاه حقیر، ابراهیم خامهبهدست، که چون در ایّام فراغت، به تصفّح کتب و مطالعهی آثار حکما و فضلای سلف مشغول بودم، ناگاه نظر به کتابی گرانمایه افتاد موسوم به «مسالک المحسنین»، تألیف آن دانشمند نامدار، جناب حاجی عبدالرّحیم طالبوف تبریزی ـ طاب ثراه ـ. چون اوراق آن را ورق زدم، گویی دریایی از حکمت و اخلاق در برابر دیدگانم گشوده شد و عطر سخنان نغز مؤلف، مشام جان را معطّر ساخت.
این کتاب، که به حق میتوان آن را «مرآة الزمان» نام نهاد، آینهای است تمامنما از احوال جامعهی ایران در اواخر عهد قاجار، که در آن، مؤلف فرزانه با قلمی شیوا و بیانی بلیغ، رهروان طریق فضیلت را به سلوک در «مسالک المحسنین» رهنمون شده است. گویی طالبوف ـ رحمهالله علیه ـ چون طبیبی حاذق، دردهای مزمن امّت اسلامی را تشخیص داده و در این دفتر، نسخهای شفابخش برای علاج آنها پیچیده است.
در این زمانهی پرآشوب که گاه غبار غفلت بر دلها نشسته و مرآة الاخلاق، تیره و تار گشته، بازخوانی چنین آثاری ـ که هم درسآموز است و هم عبرتانگیز ـ بر هر اهل دلی واجب مینماید. باشد که مقبول طبع ارباب فضل و کمال افتد.
والسّلام علی من اتّبع الهدیٰ.
عبد و فقیر و چاکر درگاه سلطان، ابراهیم خامهبهدست فی شهر ذیالحجّة الحرام، سنه 1446 هـ.ق
و اما واقعیت ماجرا، از طریق پادکست جناب امیرخادم با نام «ماجرای مشروطه» با بعضی کتابها و مراجع و رسالهها آشنا شدم و به اینجا کشیده شدم. روایت یک سفرنامهی خیالی است که در آن چند مهندس در قالب ماموریتی به دماوند اعزام میشوند. در میان راه دیدارها و مناظر و موقعیتها، بهانهای میشود برای بی قانونیها، خرابیها، فسادها و بی اخلاقیها. طالبوف دوای درد را در ایجاد مدارس مدرن و علم آموزی از پیشرفتهای غرب میداند و البته در نگاه به غرب، حد را برخی اوقات میگذراند. برخی روایتهای کتاب اطناب داشت و تا حدی تکراری بود. با این حال سبک روایی که او انتخاب کرده بود و فرم ارائه محتوا که گاه دیالوگ محور بود و گاه مبتنی بر نامه، برای حدود 120 سال پیش جالب و بدیع به نظر میرسد. خیلی از متون و خطوط کتاب را نشانگذاری کرده بودم اما دیدم دوست "نازنین"ی متن بسیار پر مغزی بر این کتاب نوشته که خودم حیا کردم و از درج آنها مایوس شدم، ازجاعتان میدهم به مرور ایشان.
کتابِ دوم از برنامهمطالعاتیِ "۲۰۰ اثرِ داستانی از ادبیاتِ فارسی": مسالکالمحسنین به قلمِ عبدالرحیم طالبوف تبریزی ۱۲۸۴
مختصری دربارهی طالبوف: بنا به مدارک و اسنادی که در دست است، پدر عبدالرحیم، یک نجار تنگدست بود که در تبریز روزگار میگذراند. معلوم نیست که عبدالرحیم نزد چه کسانی و تا چه پایهای درس خوانده و چه شده که به قفقاز مهاجرت کرده اما تاریخ گواهی میدهد که در آن روزگار، حاکمانی خودرای و خودکامه در ولایات حکومت میکردند که با اشارهی حکومت مرکزی و ��اهی بسیار بیشتر و شدیدتر از فرمانهای شاهِ قاجار به مردم فشار میآوردند. فشارهای اقتصادی و اجتماعی، عرصه را بر بسیاری از جوانان آگاه و درسخوانده تنگ کرده بود. از ولایات همسایهی شمالی خبر میرسید که وضع بهتر از ایران است. بازرگانها و کارگرانی که برای بازرگانی و کار به آن جاها میرفتند و برمیگشتند، این خبرها را میآوردند. طالبوف خود نیز در کتابش به این موضوع اشاره میکند؛ آنجا که مردی چادرنشین میگوید: "من شما را تا یک هفته نمیگذاشتم بروید. به شکار میبردم، اسبدوانی برای شما ترتیب میدادم. اما پس فردا میکوچم و به خاک عثمانی میروم... نمیتوانم زندگی بکنم. پدر بر پدر به دولت خدمت و اطاعت کردهایم، مالیات دادهایم. تاکنون هم ما خدمت میکردیم هم دولت احترام ما را نگه میداشت حالا کار رنگ دیگر گرفته؛ پیشکار آذربایجان، والی کردستان، آدملختکنان تهران ما را مجبور به ترک وطن مینمایند. نه من تنها، سایرین نیز میروند. این تغییر حکام که هر شش ماه یکی عزل و دیگری نصب میشود نه در ایلخی ما کره، نه در کیسه ما دینار نه برای جهیز دختران ما قالیچه و سجاده گذاشت. هیچکس از حالت خود مطمئن و آسوده نیست... یقین بدانید سگ نیز از جای مألوف خود نمیرود، اما چه بکنم. حب وطن اگر هم واجب است نتوان مرد به سختی که من اینجا زادم."
طالبوف که ذوق و قریحهی فکری داشت، و در دورۀ تحرك فرهنگی و سیاسی قفقاز بار آمده بود، هیچگاه علم را رها نکرد، همیشه درك مسئولیت اجتماعی میکرد. در دانش و فرهنگ سیاسی جدید مایۀ خوبی اندوخت، و کتابخانهی مفصلی ترتیب داد. از آن پس به کار نگارش دست برد. گفتنی است که همۀ آثارش را از حدود پنجاه و پنج سالگی به بعد نوشت. بیست و چند سالِ بقیۀ عمرش را به ترجمه و نگارش و نشر آثارش گذراند. ردپای این علمورزی در تکتک آثارش هم مشهود است. برای مثال در همین کتاب جا به جا گوشهای از مباحثِ علمی را میآورد: "اگر انسان و حیوان تنفس نمیکرد ذغال نمیبود، اگر ذغال نبود ساقه و شاخه درخت و نباتات دیگر نمیشد."
"اجساد موجودات را جسد كبير مغناطیسی خلق کردم که همه اجسام بزرگ، کوچک را جذب کند و به خود بچسباند. در اجساد کوچک قوهای آفریدم که در مقابل جذب اجساد بزرگ دفاع نماید، و مقیاس شدت و ضعف جذب و دفع آنها را مربع مسافت قرب و بعد خود اجسام قرار دادم."
یا مثلن در جایی به اهمیت تغذیهی خوب و سالم میپردازد: "به تجربه معلوم است که عقل کامل در ابدان سالمه متمکن میشود و تولید گردد، پس درجات قوای ابدان مقیاس درجات عقول ایشان است." که این همان گزارهی معروف است که "عقل سالم در بدن سالم است".
و حتی پافراتر گذاشته، منبابِ گیاهخواری/گوشتخواری دادِ سخن میدهد: "معلوم است عدم استمرار وجود فواکه و سبزیجات در اراضی معتدله و فقدان کلیه آنها در اراضی بارده، سکنه را به خوردن گوشت و روغن زیاد مجبور نموده، اگر نخورند، زندگی نتوانند. برعکس سکنه اراضی گرم، چون خود هوا مولد خون است و اقتباس فیض آفتاب که اساس قوت غذا و زندگی انسان و حیوان است زیاد است بالطبع گوشت یا مأكولات آزوتی نباید بخورند، غذای ایشان بیشتر مبرد باید باشد."
و به این شکل اعتقاد خود بر گیاهخواری و گیاهخواران (البته دقیقتر لاکتو-اوو-وجترینها) را نشان میدهد:"مگر نبات و اشجار و شیر و روغن و تخم برای غذا یعنی بدل ما يتحلل تن انسان کافی نیست که مثل وحشيان افریقا گوشت ذیروح بخوریم یا مثل انگلیسیان برای تماشا آدم را به خوردن آدمی واداریم! حکم قرآن که صید بر و بحر را تیول بنیآدم نموده، معنی دیگر دارد. نبی ما (صلعم) مأمور شد اعراب وحشی را که به صید ابنای جنس خود مشغول بودند به صیادی وا دارد که خسارتش کمتر به عالم تمدن باشد و از مبادله پوست و شاخ و روغن صید دریا و صحرا که بیمایه تحصیل میکردند، منبع منفعت برای اعراب باز بشود، طریقه تجارت را بدانند تا با ملل اجنبی آشنا شوند."
او در بیان اندیشههای اجتماعی رویهم رفته دلیر بود، و در انتقادهایش گاه خویشتندار. به توجیه خودش: چون "در خارج بودم ترس و واهمه نمیکردم، قدری بیپرده گفتم و نوشتم." طالبوف خود را «ایرانی و ایرانی نژاد» و از طبقه «فقرا» معرفی میکند. به وارستگی خویش میبالد: «در ایران ملاك نيستم، وظیفه خور نمیباشم، حامل امتیاز و لقب نبودهام، استدعا و تمنایی از احدی ننمودهام. در این صورت از تهمت متملقی و توبیخ مغرضى باك ندارم.» منبع دانش او در علوم طبیعی تألیفات روسی است به علاوه ترجمهی نوشتههای اروپایی. در دانش اجتماعی و سیاسی، در درجه اول به آثار متفکران فرانسوی و انگلیسی سده هجدهم و نوزدهم توجه دارد، و به اسم و رسم از آنان نام برده است. میدانیم مهمترین آثار نویسندگان و اندیشهگران اروپایی به زبان روسی ترجمه گشته، نشر یافته بودند. طالبوف زبان و ادبیات غنی روسی را آموخته بود. با زبان و ادبیات وسیع ترکی بزرگ شده بود، اما کتابی به زبان ترکی از او سراغ نداریم. زبان فارسی را مثل هر آذربایجانی درس خواندهای در مکتب یا مدرسه فراگرفته بود. نثر فارسی او معمولا ساده و زباندار است. این اندازه زبان عربی میدانست که عبارات و احادیثی را به جا بیاورد که فراوان آورده است. در مجموع نوشتههای خود اصطلاحات خارجی به کار برده است، کمتر فرانسوی و بیشتر به تلفظ روسی.
مطالعهی کتابهای ژان ژاک روسو و ولتر و هگل و دیگران به او آموخته بود که سعادت ممکن نمیشود مگر آن که جامعهای سعادتمند ساخته شود. و جامعهی سعادتمند از تک تک آدمهایی ساخته میشود که یا خوشبخت باشند و یا در راه خوشبختی قدم گذاشته باشند.
مواجههها با طالبوف و آثارش: طالبوف را طبقات گستردۀ اجتماعی میشناختند و تأثیر زیاد بخشیده بود. آثار او را از نوآموزان مدارس گرفته تا مردم طبقۀ متوسط از ردههای گوناگون، تا اهل دولت و واعظان و خطیبان مشروطهطلب میخواندند و بهره گرفتند. طبیعی است که نوشتههای طالبوف اعتراضهایی نیز بر میانگیخت. به گفته خودش: ناصرالدین شاه کتاب احمد را به حاج میرزا حسن آشتیانی، مجتهد معتبر، داد و گفت: "ببین این کافر بیدین همۀ ایران را تمسخر کرده" است. شاه به وزارت امور خارجه دستخطی نیز فرستاده بود اما "نمیدانم و نتوانستم بدانم که چه میخواست به من بکنند." گفتنی است که نظر ولیعهد مخالف رأی پدرش بود. مظفر الدین میرزا به نویسندهی احمد چند دستخط فرستاد، "تمجید میفرمود، تشویق مینمود" و به ناظمالدوله گفتهبود: "طالبوف وطنپرست است، خوب مینویسد." در سلطنت مظفرالدین شاه طالبوف به تهران آمد، حضور شاه رفت و مورد عنایت قرار گرفت. او پایگاه اجتماعی معتبری داشت، در جرگه آزادیخواهان گرانمایه و نامدار بود.
محلِ بهچاپرسیدنِ آثارِ طالبوف: همۀ آثار طالبوف نخستینبار در خارج از ایران و به خرج خود به طبع رسید مگر ایضاحات در خصوص آزادی و سیاست طالبی که در عصر مشروطه و آزادی در تهران منتشر گشت، یکی در حیات او و دومی پس از مرگش.
دربارهی نخستین اثرِ مطرحِ طالبوف؛ کتابِ احمد: طالبوف مبتکر ساده کردن دانش جدید نبود، اما این فن را که ذوق خاص میخواست ترقی و نشر داد، و تأثیر زیاد نهاد. کتاب احمد را در مدرسههای جدید تبریز درس میدادند. او کتاب احمد را در دو جلد شامل بیست و دو صحبت یا گفتار، و به صورت سئوال و جواب نوشته است. احمد فرزند خیالی نویسنده است. و تصریح دارد که در نگارش آن از امیل نوشته روسو الهام گرفته، و خواسته «احمد مشرقی و و امیل مغربی را تطبیق نماید». اصول علوم طبیعی را بر پایه آخرین تحقیقات علمی، به زبان ساده و روشن بیان میکند. ضمن آن مطالب تاریخی و اجتماعی سودمندی را آورده، و قصههای شیرینی افزوده که دلپذیر نوآموزان باشد. در مقدمه آن گوید: پیشرفت علوم و فنون جدید نتیجهی آن است که دانشمندان برای شاگردان خود "میدان مناقشه را باز کرده و فراخنای سئوال و جواب را وسعت داده بودند."
او از میان دولتمداران گذشته تنها میرزاتقی خان امیر کبیر را میستاید. چنان که در کتاب مسالکالمحسنین هم از قولِ شخصیتی مینویسد:"امیر مرحوم برای ایرانی دری به سوی علم و ترقی باز کرد و بساطی چید. بعد از مرگ او آن در بسته و آن بساط برچیده و رشته امورات تدبیر ملکی از هم گسیخته و پاشیده شد. هر کس در خارجه تحصیل خود را تمام کرد و به وطن خود برگشت، معلم احمق شد یا مأموریت ناشایستی به او دادند، یا بیکار و بینان کوچه های تهران و آستانه این و آن را پیمود و غصه مرگ شد!"
دربارهی کتاب مسالکالمحسنین: مسالكالمحسنین حاوی اندیشههای فلسفی و انتقاد اجتماعی است. طالبوف تقریبن در این اثر از هر دری سخن گفته و اطلاعات ارزشمند و قابلتاملی درباره اوضاع فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و بهداشتی آن روزگار داده. مسالکالمحسنین به صورت گفت و شنود خیالی میان نویسنده، دو مهندس، یک طبیب و معلم شیمی نگاشته شده. این گروه در ۱۳۲۰ از طرف "ادارهی جغرافیای موهومی مظفری" به قله کوه دماوند رفتهاند. در خلال پر حرفی فراوان، سخنان اندیشیده و با مغز آوردهاند که روشنگر وجهی نظر مترقی نویسنده است.
کتاب در ظاهر سفرنامه است اما از همان ابتدا نشانههایی وجود دارد که گواهِ تخیلیبودنِ آن را میدهد. و نشان میدهد چیزی غیر از سفرنامهنویسیِ رایج است، چیزی که شاید عنوانِ خوابنامه برایش مناسبتر باشد.
در این اثر "راوی در عین به رسمیت شناختن روایتشنو، مخاطب ضمنی را نیز در نظر میگیرد"
در دل روایتِ اصلی، روایتهایی تاریخی شبیه رمانهای تاریخی نیز در قالب داستان درونهای در این کتاب آورده شده است.
شخصیتپردازی در این روایت، قالبی است و نشانی از فردیت ندارد.
و نیز این کتاب به دلیل انتقادات سیاسی، تحریم و نویسنده تکفیر شد.
اوضاع سیاسی(داخلی و خارجی) ایرانِ دورهی ناصری و مظفری: "در وطن ما هر چه در راه برند، اگر مال ملت خارجه است دولت غرامت او را میکشد، اگر مال تبعه ایران است، هر کس تعاقب کند، دیوانه است." این سطر به بهترین شکل اوضاع مدیریتی شاهانِ قاجار و حاکمان محلی را توصیف میکند. حتی اشخاصی که به عنوان کنسول در کشورهای خارجی انتخاب میشدند نیز افراد بیکفایتی بودند: "این قونسول سواد ندارد. مدتی در ازمیر تنباکو میفروخته. بعد، از یاری بخت بی شعور به جنرال قونسولگری ازمیر تعیین شده بود. اکثر قناسیل دهات عثمانی و بلاد ازمیر و اسکندریه و سنوب از این قماشند."
طالبوف ماجرای تلخ و غمانگیزی از داوریِ یکی از حاکمانِ شهری روایت میکند:"چندی قبل یک نفر از دیگری عارض شد، فرمود بیاورند. بعد از چند دقیقه پرسید مقصر را آوردند؟ فراشها گفتند الان حاضر میشود. آخر سخن را گوش نداد؛ به خیالش که مقصر حاضر است گفت: ببندید. عارض را که حاضر بود جای مقصر بستند. چوب زدند، ناخنهایش را ریختند. بعد حالی شد که چه غلط کرده!"
وزارتخانهها هم وضعیت چندان جالبی ندارند و بیشتر چیزی دکوری مینمایند تا واحدی عملکردی.
اوضاع فرهنگی جامعهی آن دوران: بینصیبان در سودای مقام به هر در میزنند و مهمانیهای آنچنانی برگزار میکنند بلکه به چشمِ صاحبمنصبی برسند و به نوایی. اما تا بالانشین میشوند همه را یادشان میرود و هیچ خیر به کسی نمیرس��نند. برای مثال در همین کتاب وقتی گروه علمیِ یادشده به روستایی میرسند که وضعیت مالی و معیشتیِ مناسبی ندارند به خانهی بزرگِ روستا دعوت میشوند که پذیرای مهمانانی مهم است. آنجا را به مقدار پنج برابر آدمها از غذا و تنقلات مهیا میبینند. "نمیدانید اگر کسی بخواهد در شهر پنج نفر از علما اعیان به شام یا ناهار دعوت نماید باید تدارک شصت نفر پیروان خر یا پیروان خور را ببیند وگرنه رسوا میشود." نویسنده همچنین به اهمالکاریِ مردم هم خرده میگیرد و معتقد است "در بلاد اروپا مردم وقت خود را صرف کار میکنند تهرانی کار را صرف وقت می نماید."
اوضاع بهداشتیِ مردم: "من به دستمال کله پز متوجه بودم که غساله ظروف خود پاک میکرد. اگر آن دستمال را شرح نمایم خواننده نفرت میکند، دلش برهم میخورد، اما باز قطر کثافت او را حالی نمیشود. تصور بکنید که نیم ذرغ کرباس یک سال است غیر از غساله دیگ و ظروف، آب دیگر ندیده و هر روز به چندین ظروف و دیگ سوده شده. کدام معلم هندسه میتواند وزن چرک و عدد میکروبهای او را معین نماید! هر چه در دکاکین اطراف میخوردند همه را میان بازار، زیر پای عابرین میریزند و می اندازند."
کتابِ قبلیِ این برنامهمطالعاتی حکایتی به قلمِ ناصرالدین شاه بود که در ریویوی مربوط به آن مختصری از فعالیتهای بیشمارِ هنری و ادبیِ این شاهِ قجری نام بردم. اما چه سود که ایشان میبایست شاهِ خوبی میبود؛ نه ادیب و شاعرِ درخور! به چنین مضمونی طالبوف هم اشاره کرده میگوید:"فضیلت خوانین ما همین است که سر هر سخن یا شعر تمثل کنند، لطیفه بگویند. ما را از ادبیات او چه حاصل!"
یک نکتهی جالب و قابلتوجه، بهکلمهکشیدنِ صداهای محیطی مثل غرشِ آسمان در این اثر است که مشابهش را در نوشتههای این دوره ندیده بودم. "نیم ساعت نکشید غولو...لو...ی دور به شرق...شرق...شرق نزدیک عوض شد. ابرها از سوی مغرب انبوه متراکم شدند، برق لاينقطع میزد، رعد میغرید، هوا از شدت خرق مثل دیگ جوشنده صدای تا را ... را ... رای خود به غو ... غل ... غل ... غل تبدیل نمود."
تعقلِ علمی: بنیان تفکر طالبوف بر عقل بنا نهاده شده؛ ذهن او تجربی صرف و پرداختهی دانش طبیعی است؛ گرایش عقلانی او به طور کلی (اما نه به اطلاق) مادی است؛ و اعتقادش بر اینکه دانش ما از جهان خارج تنها از تجربه عینی به دست میآید. در حکمت مابعد طبیعی پیرو دانشمندانی است که گشودن راز دهر را از اندیشه آدمی بیرون میدانند. "گردانندهی جهان و مدیر کارخانهی امکان عزم بشری نیست، سابقۀ نامعلوم یا تقدیر الهی است" همچون بسیاری هوشمندان به این مسئله برخورده: "مگر ما میدانیم که هستیم، چه هستیم ... یا کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود ... این بینونت فاحش خلقت از کجاست؟ اگر منم پس چرا مختار نیستم، اگر اوست پس چرا حمال حوادث ایام هستم؟ اگر خلقت منور است این ظلمت فوق تحدید از کجاست؟" پاسخش این است: "صعوبت اوهام ما همان است که خودمان برای فهم خودمان میتراشیم و بس" والا "مگر خود خير وشر، نفع و ضرر، ياعلم و جهل در عالم نسبت کافی نیست که هر چیز دیگر نیز بروی بیفزاییم و معانی دیگر و تفاصیل مکرر بتراشیم؟ باز میگوید: قوانین خلقت و اسرار وجود از "احصاء بشری مخفی" است. اما بلافاصله به تجربه روی میآورد، و «انکشاف اکثر» قوانین و رازهای آفرینش را در آینده به دست آدمی مسلم میپندارد.
او به پیروی از اصحاب عقل و دفاع از قانون علیت مینویسد: آدمی از دیگر جانوران بدان ممتاز است که "جویای سبب میشود و از پی اکتشاف حقایق اشیاء بر میآید." و انسان آن روز انسان شد که "چون و چرا گفتن و ماهیت هر چیزی را جستن گرفت." و نیز هر کس بگوید در دایرهی حکمت سؤال نیست گمراه است و "آنچه قابل سؤال نیست حکمت نباشد." باید کاوش نمود و اسرار را جست وگرنه "تعبد و تقلید کورانه انسان را در تاریکی جهل و ظلمت عصبیت گمراه میکند."
در فکر تحلیلی طالبوف، انسان مختار است؛ او هاتف فلسفه کار و عمل آدمی است. مردانی چون امیر تیمور و نادر و امیر کبیر و بيسمارك "مرهون عزايم راسخهٔ خود بودند." برای اینکه روح فعال در کالبد نیمه جان جامعه بدمد به کلام یکی از حکما استناد میجوید که: "در جنب عزم بشری محال، محال است." دیگر اینکه ناپلئون گفته بود: "غیر ممکن را باید از لغت خود اخراج نمایم." سخن ناپلئون مبتذل و ابلهانه است.هیچ اندرزگری ما را به کاهلی و تنبلی و بیغیرتی، و دست روی هم گذاشته نشستن، و مثل حیوانات خوردن و خفتن رهنموئی نکردهاست. اگر ملت ژاپن مثل اکثر "ملل بی غیرت آسیا" دست روی دست میگذاشت که روسها در سواحل اقیانوس كبير استقرار پذیرند، سزای این کاهلی و سستی و کوری جز بندگی و نفی ملیت آن نبود. همچنین تأثیر تعقل است که تطیر و سحر و احكام اجرام کیهانی را یکسره ابطال میکند.
مهمترین کتاب طالبوف است. در دوران بسیار ملتهبی از تاریخ ایران نوشته شده است و خود نویسنده هم متعلق به یکی از گروه های کنشگر سیاسی در زمان خود است. بر همین اساس، جز اهمیت ادبی، این اثر نمایانگر کامل یک اثر شعارزده است. همین امر، مطالعه این اثر را از دید جامعه شناسی تاریخی با اهمیت می کند خواندن این کتاب را به تاریخ پژوهان به شدت توصیه می کنم
روایت خواندنی طالبوف در یک سفرنامه خیالی تصویری از ایران و چالشهایش در سالهای پیش از مشروطه میدهد. علاوه بر نثر روان و گاهی زیبای کتاب دو نکته مسالکالمحسنین را خواندنی میکند. اول شناخت روشنفکر دینی که به گمان من محسن راوی داستان نمونهای از این گروه است و دوم ریشهیابی فقر و نکبت در ایران بدون قضاوت و محکوم کردن مردم. طالبوف چند نکته را در کتابش روشن میکند؛ اول روحانیون به اندازه دربار قدرت دارند و از این رو هر جا در تضییع حق پای آنها در میان باشد، دستگاه حاکم توان محاکمه ندارد. دوم رشد ایران در گرو تنویر افکار این گروه است. سوم دربار نالایق و بیاخلاق است و درکی از منافع جمعی و در نتیجه ملی ندارد و از این رو دقیقا نمیداند جز بریز و بپاش چه باید بکند و آخر علیرغم اینکه طالبوف منتقد دربار و روحانیت است، روشنفکر را متعهد میداند به وفاداری به سلطنت و تقید به دین
نقطۀ توجه مرکزی این کتاب، فقدان قانون، قانونمداری و حاکمیت قانون در ایران عهد قاجار است. طالبوف با شناخت عمیقی که از غرب دارد، در نقش چند مهندس و پزشک از فرنگ برگشته، کاستیها و انحطاط ایران ناصری را به نمایش گذاشته و راه چاره میجوید.