سحر که هر چند لحظه یک بار حلیم را هم می زد، چهار نوبت هم زدن حلیم را به تعویق انداخت و خیره به حباب هایی که روی سطح حلیم می ترکید نگاه کرد و فکر کرد که یک ساعت پیش دقیقا به چه چیزی فکر می کرده است. پسر بلند شد و چند قدم در حیاط راه رفت و برگشت و برای بار دوم دوباره چند قدم به سمت در حیاط رفت و سرش را بالا گرفت تا طبقه ی بالا را ببیند، ولی فایده ای نداشت. همان جا ایستاد. به دیوار تکیه داد و به سروصدای بیرون گوش داد. آهنگ ضربه های طبل فقط شنیده می شد و صدای نوحه خوان به طور کامل محو بود، با این حال، باعت می شد حوصله اش سر نرود.حتما به این فکر می کرد که جوان بی ته ریش کی می آید و کی وقت دیدن سی.دی ها خواهد شد
راستش را بخواهید اول که "تهرانیها" را خواندم کمی ناامید شدم. فکر میکردم قرار است آخر هر داستان یک ضربه غافلگیرانه حالم را جا بیاورد که هرچه پیش رفتم خبری از آن ضربه نشد که نشد. مدتی نخواندمش؛ اما کمی بعد دوباره ادامه دادم و وقتی بیشتر پیش رفتم دیدم چقدر این اسم، "تهرانیها"ٰٰ، برایش مناسب است. احوال انسانهای امروزی طبقه متوسط را میخوانی و بدون آنکه در ظاهر اتفاقی افتاده باشد درونشان داستانی رخ میدهد. هرچه هست درون آنهاست. اصلا در این کتاب تو بیشتر حرف آدمها را با خودشان میشونی چیزی که بیشتر شبیه حال تهرانیهای امروز است. حالا خواندنش را به دیگران هم پیشنهاد میکنم.