در ابتدای روزگار نو، خانوادۀ میکائیل در راه زوال افتاده است. تجربه های مأنوس انسانی او با رویدادهای نامأنوس تازه در هم میامیزند و در محیطی که «هر چیز در جای خود» قرار یافته بود پراکندگی اشیاء و دست و پا گم کردگی اشخاص جانشین آسودگی و قرار می شود. در درۀ عابد، سیلاب، بدون آنکه مانعی در برابر بیابد دیوارهای کهنه را در هم می شکند و فرو می ریزد اما دستی که در برابر طوفانهای آینده دیوار درستی، یا اصولاً دیواری، برافرازد نیست. دیری نخواهد گذشت که از این زندگانی معهود سالها و سده ها، جز خاطره هایی غبار گرفته نماند. چاپ ۱۳۷۲
آقا واقعاً هیچی. هیچی در این رمان نبود که آدم دستشو بهش بند کنه. من هی منتظر بودم به یه جایی برسه و نرسید. البته زبانش خوب بود. پتانسیلهایی هم در شخصیتپردازی داشت، ولی هیچ. یک عاااااالمه توصیف سختخوان طبیعتم داشت که مطلقاً پسند من نیست و صدالبته که دلیلی هم بر بد بودن نیست. من خوشم نمیآد. اولش رو وااااقعاً سخت خوندم با اونهمه توصیف.
از اون رمانها که تنها فایدهای که برات دارن اینه که به تابآوریت افتخار میکنی وقت تموم کردنشون، چون چیز دیگهای دستت رو نگرفته چندان. :)) هیچ چیزیش هم بد نبودها، شخصیتها معقول و پرداخته بودن و فضاها خیلی کارشده بود و توصیفها هم که اصلا بیچاره کرده بودن با حجم و جزییاتشون. ولی (دستکم در نظر من) فقط و فقط همین. راه به هیچ چیز بیشتری جز همون داستان خطی طولانی خودش نمیداد. و خدا میداند که من تلاشم رو کردم، که ببینم به شبکهای، مسئلهای، ایدهای راه میده یا نه. ولی هیچ.