داستان دخترجوانی است به نام خورشید. خورشید در یک خانواده گرم و صمیمی زندگی می کرد. تو یک محله خوب و معتقد. خورشید عاشق دوست برادرش حسام بود. حسام جوانی بسیار آقا، نجیب، مومن بود که همه بهش اعتقاد داشتند و پشت سرش قسم میخوردند. خورشید از برخوردهای حسام متوجه شده بود که بهش علاقمند است ولی هیچ وقت مستقیم بهش اظهار علاقه نکرده بود...
محتوای خاصی نداشت بنظرم. یه جاهایی اعصاب خورد کن میشد ، یه جاهایی منطق های مزخرفی داشت. کسی هم نیومد در آخر :/ بیشتر انگار واسه درس عبرت دادن به دخترا بود که دوس پسر نگیرین و قصدشون فلانه و این داستانا . البته که من خودم بخش هایی از رمان رو تجربه کردم و تونستم باهاش ارتباط بگیرم ولی در کل خود رمان چیزی واسه ارائه نداشت
یکی از رمان های دوران نوجوانی خونده شده. با مضمون پند و اندرزی که به دخترهای جوون می ده تا کمتر گول بخورن.
فضای داستان بر خلاف اکثر رمان های دیگه، یه فضای مذهبی داره. یعنی دختری که تو یه خانواده ی مذهبی بزرگ شده . یه خونه با معماری سنتی. احتمالا توصیفات داستان خیلی قوی بودن که از اون سال ها هنوز تصویر خونه تو ذهنم مونده.
توصیفات و تشبیهات خانم ریاحی رو خیلی خیلی دوست دارم و عاشق اینم که پر حرفی نمیکنن. من داستان فارسی نمیخونم و تنها رمانهای ایرانی که توی کتابخونه م هست، کتابای خانم ریاحیه. بنظرم خواننده رو به گوشههای دنج ذهنش میکشونه و من اینو واقعا دوست دارم.
دوره راهنمایی خوندمش طبیعیه که نتونم امتیازی بدم فقط یادمه سراین رمان سه تا تسبیح دقیقا این شکلی خریدم و دادم دوستام که بدن به کسی که یه روزی دوسش خواهند داشت😅آدمو سگ بگیره ولی جو نه...