دومین کتابی بود که از این نویسنده میخوندم و واقعا خیلی بیشتر از قبلی دوست داشتم. خواندنی بود برام در وهلهی اول. مصائب آقای ه خواندنی نبود خیلی برام.
خطر لو رفتن.
مرده باد سقراط داستان مرد چاقیه که یه دلمشغولی و وسواسی نسبت به مرگ داره. زندگیش خلوته. دو تا همسایه، دو سه تا همکار در بخش بایگانی متوفیات ثبت احوال و یه عشق قدیمیِ به نظر خودشیفته که مهاجرت کرده ولی انگار برای اینکه بتونه بخش خودشیفتهی وجودِ بازندهش رو خوراک بده، هنوز با سقراط که از خودش بازندهتره در ارتباط مونده.
فرم داستان ساده و خطیه. پدر سقراط که یه نظامی بازنشستهست خودکشی میکنه، و سقراط هم میره به سمت مرگ. بیشتر از قبل نسبت به مرگ وسواس پیدا میکنه. ریتم داستان خوشبختانه نمیافته. یعنی خیلی خطرشم بالاست که بیفته، داستانی با یه راوی درونگرای وسواس نسبت به مرگ خیلی محتمله کند و حوصلهسربر باشه. ولی این داستان واقعا نبود. آدم به ادامهی داستان مشتاقه (و این حداقل از نظر من مزیت حساب میشه.)
زبان داستان روان و خوب بود، یه قسمتهایی هم داشت که با فونت ایرانیک نوشته شده بودن، من دقیقا متوجه نشدم معنای اون ایتالیکها چیه، ولی حدس زدم نوحی احوال برانگیختگی (حتی جنسی) در سقراط رو داشت اونطوری نشون میداد. حداقل من اونطوری خوندم، چون نتونستم چیز دیگهای کشف کنم.
واقعیتش اینه که اگه میتونستم با اعشار ستاره بدم، سه و نیم میدادم. ولی چهار هم به نظرم بد نیست.
ولی خب بیانتقاد هم نیستم به داستانش.
سوالی که دارم اینه که آیا منطقیه آدم به هر قیمتی «شخصیت رمانی« خلق کنه؟
مثلا آره میفهمم که سقراط خیلی رمانیه، اوکی. ولی خب، بلاخره یعنی من خواننده نباید هیچی ازش سردربیارم؟
یعنی من اگر میخواستم خود داستان رو بذارم کنار و به شخصیتپردازی قهرمان نمره بدم، یحتمل دو میدادم. واقعیتش اینه که من قهرمان رو نفهمیدم. فازش رو نگرفتم. متوجه نشدم وسواسش دقیقا چیه. پرخوری عصبی رو بهتر از هرکسی میفهمم، اما ضرورت چاقبودن سقراط رو در داستان نفهمیدم. (هرچند دلیلی نداره در رمان چیزی ضروری باشه ها، ولی وقتی یه چیزی تو یه داستانی انقدر زیاد تکرار میشه، منِ خواننده ازش انتظار دارم.) از همه مهمتر گنگ بودن وسواسش نسبت به مرگ بود.
آیا سقراط قهرمانیه که از اینکه بخشی از بدنش بعد از مرگ به نوعی زنده بمونه میترسه؟ آیا از خود مرگ میترسه (که فعک نکنم.) آیا از جاودانهبودن میترسه؟ مثلا چرا استخون مردهی دستش رو انقدر اصرار داره نگه داره؟ که خیالش راحت بشه حتما مرده؟ :))
من راستش جنس دلمشغولی سقراط رو خوب نفهمیدم.
چیزای فهمیدنی داستان رو بهتر فهمیدم. مثلا رابطهی مریض لیلا و سقراط رو، یا حتی ماجرای خانم همکار رو ولی از شخصیت به قول خودش مرگاندیش سقراط چیز زیادی دستگیرم نشد.
بجز اینها به نظرم نقطهی خفن داستان پیدا شدن دست همکار سابقشون تو دستشویی بود. یعنی من خیلی کیف کردم. واقعا فک کنم 4 ستاره رو به خاطر اون دادم. مردی بعد از یه عمر کار خالصانه از دفتر اخراج میشه، بعد دست بریدهش رو میاره میندازه تو چاه دستشویی اداره :) خیلی خوب واقعا. اینش خیلی خوب.