این کتاب روایت یک سفر آرام و بیدغدغه است که ناگهان به مسیری پیشبینیناپذیر کشیده میشود. همهچیز طبق برنامهریزی برای یک سفر کوتاه به استانبول پیش میرود، اما در میانه راه شرایط تغییر میکند و تجربهای تازه و تکاندهنده رقم میخورد. با آغاز حمله اسرائیل به ایران، جنگی دوازدهروزه شکل میگیرد؛ جنگی با خسارات سنگین برای هر دو طرف که بعدها در حافظه تاریخی به نام «جنگ دوازدهروزه» ماندگار میشود. کتاب بلاتکلیف از منصور ضابطیان سفرنامهای است از زیستن در دل جنگ، از لحظاتی که برنامهریزیها معنای خود را از دست میدهند و تنها چیزی که باقی میماند، مواجهه انسانی با ترس، امید و واقعیتهای غیرمنتظره است. چاپ ۱۴۰۴
بامداد ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ برای من با خبر حملهی اسرائیل و دیدن عکس بچهای که زیر آوار شهید شدهبود شروع شد.
بعد از اون نیمهشبها صدای پدافند رو میشنیدم و تا صبح خبر میخوندم. برای اولینبار توی زندگیم توی راهپیمایی بعد از نمازجمعه شرکت کردم. و به نظرم چهقدر بدون امنیت همهچیز بیمعنا بود.
این کتاب هم در مورد تجربهی منصور ضابطیان از روزهای ابتدایی جنگه؛ در حالی که در استانبول بوده و توی یک تور چهارپنج روزه مسئولیت ۸ نفر خانم همسفر رو روی دوشش داشته. این کتاب روایت نحوهی برگشتشون به ایرانه توی روزهای دومسوم جنگ.
من معتقدم اگه ضابطیان این کتاب رو نمینوشت هم اتفاق خاصی نمیافتاد یا حتی بیرحمانهتر، ضعیفترین کتابی هست که به عنوان «سفرنامه» ازش خوندم.
اما میتونم به خاطر تأثیرگذاری اون واقعه و اهمیتی که براش داشته، برای چاپ این کتاب بهش حق بدم.
ولی چیزی که توی روایتش و شاید خیلی روایتهای دیگه برام ناراحتکننده بوده، اینه که گویا حضور ما توی خاورمیانه این وقایع رو رقم زده. تقصیر ماست که دست بر قضا در غرب آسیایی متولد شدیم که «خاورمیانه»ی غربه و پر از نفته و همیشهی خدا حُکّام گاگول و وابسته داشته و تحت تجاوز بوده. تقصیر ماست که دوست داشتیم استقلال داشتهباشیم؛ دوست داشتیم آمریکا دو قاره اینطرفتر دور و توی کشورهامون پایگاه نظامی نداشتهباشه. تقصیر ماست که جنگ جهانی اتفاق افتاده و به همین بهانه یک کشور از مردمانش دزدیدهشده. تقصیر ماست که دولتپادگان اسرائیل رویای «اسرائیل بزرگ» رو در سر داره. تقصیر ماست که هر لحظه اراده میکنن، هواپیما بلند میکنن و هرجا و هرکس که دلشون میخواد رو میکشند، حتی اگه بنا باشه برای کشتن یک دانشمند یک ساختمون رو فرو بریزند و هفتاد نفر رو بُکشند. تقصیر ماست که غربیها کشورهای ما رو نابود میکنند، ما مهاجرت میکنیم و توی کشورهاشون بحران ایجاد میکنیم.
من خستهام از همهی روایتهای نالهی زندگی توی غرب آسیا؛ از این که فرض کنم این موشکها ستارهاند و توی خاورمیانه نیستم. من واقعاً خستهام از همهی حاکمان و مردمان راحتطلب و خائن. هیچکس قرار نیست برای ما کاری بکنه. هیچکس قرار نیست ما رو نجات بده؛ حداقل اسرائیل و آمریکا قرار نیست این کار رو انجام بدن. [باعث تأسفه که باید روی این گزاره تاکید کنم.]
از خدا میخوام که اون شبها و روزها دوباره تکرار نشن و آمریکا و اسرائیل و غرب نخوان برای هیچکشوری «دموکراسی» به ارمغان بیارن.
× خب این هم از مانیفست من دربارهی جنگ ۱۲ روزه. ( ꈍᴗꈍ)
×× و ضمناً منم دوست دارم توی این تورها با ضابطیان همسفر بشم.
خوندن کتابای آقای ضابطیان همیشه برام لذت بخشه... این بار خوندن تجربه ی اون ۱۲ روز، بعد از گذشت ۲ ماه و نیم از اون روزا بیشتر برام دلگرم کننده ست که هر جور بود گذشتم و البته که دیگه اون آدم سابق نیستم...
نسبت به حجم بد نبود منی که تمام کتابهای آقای ضابطیان رو خوندم این کتاب برام راضی کننده نبود. اما لحن و نوشتار کتاب مثل کتابای قبلیشون جذاب بود. اما هم حجمش کم بود هم اصولاً آقای ضابطیان سفرنامه درمورد کشور ها مینویسن نه وقایع! شاید این کتاب میتونست بخشی از کتاب سفرنامه بعدیشون باشه.
عشق و نفرت! حکایت ارتباط من با شخص نویسنده و نوشتههایش همین است. خودش را دوست ندارم ولی قلمش را چرا. دیدگاه و زاویهای که اطرافش را نمیفهمم، ولی جزییات و عمق نگاه به پیرامونش را چرا. مدل سرزنشگرانه تصنعی به نظم جاری و قدرت مضحک و خندهدار میآید ولی بازگو کردن آشفتگیهای انسانیاش خواندنی است. در کل هم میشود خواندش، و هم کسانی که دنبالش نمیکنند چیز خاصی را از دست ندادهاند. دقیقاً مانند عنوانش، این روایت هم «بلاتکلیف» بود.
تمایل گروهی که میخواستن تو اوناوضاع موشکبارون جنگ برگردن ایران،تمام اون چیزی هست که همهی ما تو این روزای جنگ به تازگی از خودمون کشف کردیم،که ما یه طور دیگهای عاشق ایرانیم،و به طرز عجیبی خواهان اینیم که اگه قرار اتفاقی برامون بیوفته بذار سر هممون بیاد،من تنها در امان بودن،خودِ عذاب کشیدنه. داستانهای جنگ هشتساله برای شخص من که بعد از تمومشدِ جنگبه دنیا اومدم و زمانی کهمدرسه میرفتم،تلاش همه برای این بود که آرامش وبازسازی خرابیهای جنگ که چه جسمی بود و چه روحی رو،انجام بدن،اتفاقاتش و روایتهاش تا همین جنگ اخیر برام افسانه بود و متاسفانه الان حتی کوچکترین خاطرهی جنگها،برام ملموسه و ترسی به ترسهام اضافهمیشه. کاش راه حل انسانها هیچ وقت جنگنبود که ما هیچوقت پیروزیای در جنگبرای هیچ ملتی ندیدیمدر هیچ دورهی تاریخیای.
میشه گفت که که ضابطیان روی دور تکرار افتاده و اون سفرنامههای جذاب اولیه تبدیل به یک کار پولدرآر براش شده. این مساله را میشه از این کتاب (که عملا کتابسازی است تا کتاب) متوجه شد. کتاب چیزی برای عرضه نداره و رگههایی از ضدجنگ بودن و مسائل مهمل اخلاقی ضدجنگی داره که در جاهایی از کتاب به چشم میاد. در کل کتاب فاقد ارزشی است.
طی این چند روز که این کتاب چاپ شد و جشن امضا هم برگزار شد نتونسته بودم بخونمش، اما امروز این فرصت رو بهدست آوردم تا بلاتکلیف رو در بلاتکلیفترین وضعیت زندگی بخونم. منصور ضابطیان در این کتاب از روزهای اولیهی جنگ نوشته که به همراه جمعی از دوستان در ترکیه بوده و در تلاش بودن که به ایران برگردند. از حال و هوا و استرسی که نه تنها در وجود خودش ، بلکه در وجود تک تک ما مردم ایران بود صحبت میکنه. راستش خوندن این کتاب باعث میشه احساس همدلی بیشتری داشته باشید چون میدونید که شما تنها کسانی نبودید که روزگار جلو چشمتون به رنگ سیاه دراومد. تعداد صفحات کم بود و میتونید زیر یک ساعت خودتون رو در دنیایی که قلم ضابطیان خلق کرده ، غرق کنید.
مطالعه سفرنامه های آقای ضابطیان همیشه برای من پر بوده از احساس زیستن و لذت بردم با سطر به سطر سفرنامه ها و همراه شدم در کوچه پس کوچه های شهرها و فرهنگ های مختلف اما اینبار همه چیز متفاوت بود سفری که پایانش با جنگ گره میخوره بلاتکلیف.. واژه ای آشنا و جداناپذیر برای اکثریت ما :) با گذشت هفت ماه از جنگ دوازده روزه خوندن این کتاب تک تک لحظه های تلخ و بلاتکلیف رو برام تداعی کرد و آزارم داد.
خانم بهبهانی عزیزم امید که همینطور باشه: «دوباره٫یک روز آشنا سیاهی از خانه میرود »
بلاتکلیف - در میان بلاتکلیف زیستن در روزگاری که آیندهاش را مهای تار فرا گرفته - به یاد دارم که این کتاب را دوستی به من هدیه داد؛ در هفته های اول فروردین ۱۴۰۵... و من نخواندم و نخواندم و نخواندم. تا که دوباره آتش جنگ بر این خاکها برافروخته گردید! و آنجا بود که خواندن این سفرنامه را در این هنگام، همخوان با حالوهوای مملکت و همچنین حسوحال خویش، خالی از لطف ندیدم. و چهبسا جامه عمل به آن پوشاندم. بلکه اندکی از این بلاتکلیفیای که در اسارت ضدیت با روزمرگی و همچنین غرق شدن در سیل اخبار، به مسیرش فرسوده میشدم، قدمی به عقب بردارم. پس دست به خواندنش بردم و به پای ورق زدن صفحههای آن نشستم. و این اولین رویارویی من با آثار منصور ضابطیان بود.
💫آقای ضابطیان در ابتدای کتاب، به آرزویی اشاره میکند که خوش دارم از آن در این مرور، یاد کنم: "با این امید که بلاتکلیفی از زندگی مردمان این سرزمین، رخت بربندد."
💫فضای سفرنامه آمیخته بود به عکسهایی نقاشیشده در میان آن که به تنهایی توجه مخاطب را به خود جلب میکردند. نقاشیهایی که به راستی هرکدام از آنها با خلاقیتهای قابلتوجهی همراه بود.
💫قصهای که سفرنامه روایت میکند، بازمیگردد به زمانی که شخص نویسنده، برای تورهای سفری که هرچندوقت یکبار جهت گردشی به شیوه آقای ضابطیان شکل میگیرد، با گروهی از مخاطبانی که تور را ثبتنام کردهاند، در خرداد ماه ۱۴۰۴ به استانبول سفر میکنند. همه چیز خوب و سنجیده پیش میرود تا اواخر سفر... که به ناگهان جنگی شکل میگیرد که بسیاری از چیزها را به هم میریزد و بلاتکلیفی را در رگهای زیستن این افراد در سفر، تزریق میکند. و در بین شنا کردن در این هیاهوی شکل گرفته، تلاش میکنند که به تهران بازگردند.
💫داستان، روایتی "ایرانی"ست. مطابق با جامعه ایرانی و احساسات ایرانی. شاید مهمترین دلیلش این باشد که بر اساس داستان و موقعیتی واقعیست. اما بااینحال احساسهایی که در نتیجه درک جملات این روایت در قلب مخاطب احساس میشود، از جمله همذاتپنداری و ایراندوستی و همچنین عشقی که به ایران، درک قابل توجهی از مخاطب را برمیانگیزد: "من همان ایرانِ جنگ زدهی غم زده را ترجیح میدهم."
💫شاید بد نباشد که در این اوضاع معلق در آرامش و هیاهویی که بر زندگیهایمان حاکم است، این سفرنامه را بخوانیم. حداقلش این است که کمی وقتمان با قصه گذرانده میشود و در پی آن، احساس آرامشی عجیب در انتهای داستان، مخاطب را دربرمیگیرد. آرامشی که چشمهاش از عشق به خانه نشئت میگیرد. آرامشی که با تمام سختیها و دردهایی که وجودشان غیرقابل انکار است، عاشق ایران بودن را ستایش میکند؛ و از همین روی است که مخاطب درک میکند تمام دردهایی که در تکتک خطها جاریست و چهبسا آن عشق به ایرانی که نویسنده با احساس خود از آن سخن میگوید.
💫راویای که قصه را روایت میکند، اول شخص پدیدار میشود و به شخص آقای ضابطیان بازمیگردد. این دیدگاه با طنزها و بامزگیهایی همراه است که موفق عمل میکنند و به دل مخاطب مینشینند. گاهی هم با قضاوتهایی که از دیدگاه راوی و پنجره افکار او شکل میگیرد، مخاطب میلرزد، حسرت میخورد و با غم مواجه میشود. به عبارتی دیگر، قلم ایشان با کششی قابلتوجه و آمیختگی به گزندگی همراه است که اثرگذاری قصه را بیشتر میکند.
💫روایت مبتنی بر قصه آقای ضابطیان، همراه با شاعرانگیهاییست که در پیشبرد داستان، از ذهن ایشان میگذرد. شاعرانگیهایی که هرچندگاهی قابل درکاند و بوسیدنی. بااینحال در بسیاری از مواقع، امکان دارد که زیبا باشند. اما بسی بسیار دروغیناند و مصنوعی. و برای مخاطب قابل درک و پذیرش جلوه نمیکند.
💫قصه، رقص زمانی منظم و خوشروندی را برای مخاطب پیش میبرد. و مسیر این مدیریت سفر در اتفاقات زمان که در روایت شکل میگیرد، به خوبی رسم شده؛ و چهبسا این گذر در زمان، توجه مخاطب را به خودی خود جلب میکند. گرچه دامنه اتفاق افتادن این روند محدود است و بیشتر اوایل قصه را دربرمیگیرد. اما با اینحال، وقتی که به عمق روایت زمان گذشته میرویم، میفهمیم که در برخی از جاها سررشته زمان از دست نویسنده خارج شده و به عبارتی راوی در حال و گذشته در بین توصیفات خود، اندکی گم میگردد.
💫روایت سعی میکند از انسجامی که باید، برخوردار باشد.اما گاهی نمیتواند. گاهی بسیار ادامهاش میدهد و گاهی نقطه را زود میگذارد؛ اما بااینحال این روند برای مخاطب در آن حد آزاردهنده نیست و این باعث میشود که مخاطب بتواند تا آخرین جمله، کتاب را در دست بگیرد. به عبارتی دیگر روایت شروع دارد. میانه دارد. و همچنین پایان؛ و داستان مسیر لازم برای اینها را طی میکند و در آخر پایانی که برای مخاطب رسم میشود، پایانی محکم و قابلدرک است برای مخاطب. زیرا که به همان تعلق خاطر به خانه و "وطن" بازمیگردد.
💫ویراستاری کتاب به طرزی سرسامآور، فاجعهبار است. انگار که هیچ وقتی برای این روند، گذرانده نشده و صرفا هدف این بوده که هرچه سریعتر، اثر به چاپ برسد. این ضعفهای ویراستاری بیشتر به شکل اشتباههای تایپی به ذوق مخاطب، مشتی محکم میزنند و این باعث میشود که مخاطب گاهی با سد شدن شوقش مواجه شود.
💫توصیفهای آقای ضابطیان با خلاقیتی خوب همراهاند. به طوری که احساسات در آنها جلوهای پررنگ و همچنین ملموس را برای مخاطب خلق میکنند. اما بااینحال نمیتوان بر گنگ بودن و چهبسا گاهی نامفهوم بودن برخی از توصیفها چشم بست که فهم مخاطب از قصه را دچار اختلال میکنند.
💫بخش بسیاری از قصه، در ترکیه روایت میشود. و در این بین، نویسنده ناچار به فرهنگ جوامع ترکی و رسم اهالی استانبول و ... نیز اشارههایی میکند. اما در بخش قابلتوجهی از روایتها، مخاطب عادی سر از آن فرهنگی که نویسنده به آن اشاره کرده، در نمیآورد. و یا اگر هم سر در میآورد، فهماش چون چشمیست دوردستی که تار میبیند. به همین دلیل به نظرم خوب بود که در راستای برخی از این رسوم و فرهنگها، پاورقیهایی در زیر صفحههای کتاب، نوشته میشد تا مکمل این فهم شود.
💫از سانسوری مضحک که در این اثر وجود داشت، هرچه خواستم نتوانستم سخن نگویم. آقای ضابطیان در بخشی از کتاب، از ترانهای که آقای هوشمند عقیلی آن را خوانده یاد میکند. ترانهای مشهور که "فردا تو میآیی" نام دارد. اما تیغ سانسور، به این ترانه هم رحم نکرده و آن را به تغییری توهینآمیز دچار کرده: "امشب دلم میخواد تا فردا - گل بچینم من - زیباترین جامههایم را بپوشم من با شوق بیحد باغچههامون رو صفا دادم امشب تا میشد، گل توی گلدونها جا دادم..."
💫من اثری تا به حال از آقای ضابطیان نخوانده بودم و از طرفی، این اولین اثری بود که از ایشان به دست میگرفتم و میخواندم. بنابراین نمیتوانم نسبت به بقیه آثار ایشان مقایسهای داشته باشم. و قضاوتی که صرفا راجع به این سفرنامه میتوانم داشته باشم این است که بد نبود! اما آنچنانی نیز نمیتوان که این کتاب را تحسین کرد. مهمترین مؤلفهای که کتاب داشت، "ایرانی بودن" و "مطابق با احساسات جامعه ایرانی بودن" این اثر بود. که در بالا نیز به آن اشاره کردم که بخش زیادی از آن، به نوشتن قصه آن بر اساس واقعیت برمیگردد.
💫 اگرچه اثری عالی نیست. در آخر جوهره اصلی این اثر، کمی ناپیداست و از هرچیزی یک رگه میخوهد که داشته باشد. رگه سیاسی، اجتماعی، خانوادگی، وطنپرستی و ... . و خب، این کمی سرگردانی ایجاد کرده. و بخش زیادی از این سردرگمی به عجله در نوشتن و چاپ اثر بازمیگردد. اما با این حال نمیتوان از اثری که روی مخاطب میگذارد، آنهم زمانی که همچنان به شرایطی مشابه با آن موقعیتی که قصه در آن روایت میشود دچاریم، چشم بست؛ و بنابراین به نظرم ارزش یکبار خواندن را دارد. البته نه بیشتر! به گمانم تجربهاش خالی از لطف نباشد. حداقلاش این است که مخاطب احساس میکند که درک میشود.
تجربه جنگ ۱۲ روزه و خارج شدن از تهران برای تک تک ما تجربهای متفاوت بود امید به آنکه تکرار نشود...
کتاب بلاتکلیف مثل صحبتهای بعد از جنگ با دوستان هست که هر یک اتفاقات آنروزها رو بیان میکنه و خوب این داستان گروه مسافری هست که با آقای ضابطیان در سفر هستند و قرار برگشت به تهران و ایران رو دارند نه خروج از آن دو سفر با آقای ضابطیان رفتم و با توجه به اینکه بعضی از افرادی که در کتاب بیان شده رو از نزدیک میشناختم حس اینکه خودم آنجا بودم رو داشتم.
کتاب کوتاه و نثر روانی داره که حداکثر یک ساعته خوانده میشود. دوستش داشتم
"اولین خوانش از سفرنامه های آقای ضابطیان " از اون دسته کتاب هایی که وجودش در کتابخانه م ضروری نبود و راضی هستم از طاقچه خوندمش. البته برای اولین تجربهِ خوندن سفرنامه انتخاب نامناسبی داشتم چون بیشتر شبیه خاطرات تلخی بود تا سفرنامه ای که از گشت و گذار و لذت بردن از مسیر بگه. با غم و اضطراب و بلاتکلیفی افراد این سفر همراه شدم :)؛ و به امید پایان این روز های ناخوشایند که زندگی را به کام همه ی ما تلخ کرده. 🌱🛸🤍 1405.2.2
وقایع این کتاب منو برگردوند به خرداد جنگ. سرباز بودم و شب رو حسابی بیدار موندیم چون فردا صبحش میتونستیم دیرتر از خواب بیدار بشیم. دلم رو صابون زده بودم که صبح رو میتونم تا ظهز چرت بزنم، کشیک بیشتری بیرون از پادگان نگرفته بودم و همهچی عالی بود. با صدای تق و توق رضا از خواب بیدار شدم. یکی از کادریای قدیمیمون بود، صبحا همیشه نون تازه میاورد که املت بزنیم. اونروز برام عجیب بود اومدنش، گفت پاشید، فلانیو زدن، فلانیو زدن، مملکت رو هواست. گفتم رضا بیخیال و رفتم زیر پتوم. همچنان تختای آسایشگاه پر بود و رو زمین میخوابیدم. دوباره حرفش رو تکرار کرد و رفتم سراغ گوشیم. پر میسکال و پیام بود. چک کردم و دیدم بله! همهجا رو هواست. روزای تاریکی بود، نظامیا ما رو ممنوعالخروج کرده بودن ولی خودشون هربار که هشدار میاومد میرفتن خونه. به حسرت به فرارشون نگاه میکردم. فکر میکردم گناه من چیه که باید بمونم؟ موندن من چه دردی رو دوا میکنه؟ شبی که پیکر موشکهایی که از شهر مجاور میزدن رو میدیدم ترس برای اولین بار تمام وجودم رو گرفت. اونقدر عظیم و ترسناک بود که حس میکردم دارم تو یه بازی کامپیوتری زندگی میکنم. تا تموم شد و برگشتم خونه فکرش رو نمیکردم زنده بمونم. ترسی که سرکوبش کرده بودم تا مدتها دست از سرم برنمیداشت. مدتها شب از خواب میپریدم، ظلم فرماندهی عزیزم رو هیچوقت فراموش نمیکنم که ما رو تو اون بیغوله حبس کرده بود. هنوز هم منتظر روزی هستم که بتونم انتقام اون ساعات و لحظهها رو ازش بگیرم.
کتاب «بلاتکلیف» را خواندم. کتابی که فضای متفاوتی نسبت به دیگر آثار آقای نویسنده داشت. کتاب مربوط به سفری به استانبول است اما بسیار متفاوت از استامبولی. در این کتاب نه خبری از خوردن یک فنجان قهوهی ترک و وفاداری چهلسالهای که میآورد هست و نه ضیافت شامی که بیشتر مهمانهایش گربه ها هستند و نه قدم زدن در عصر دلانگیز بهاری در باغ کنسولگری ایران . این کتاب سراسر دلتنگی و نگرانی برای ایران جان است. آن هم در روزهایی که وطن دچار التهاب جنگ و لبریز از صدای موشک و پدافند است. در جایی دور از خانه و تلاش برای بازگشت به آن به هر نحو ممکن. این کتاب دوراهی ماندن در آرامش جزیرهای به دور از جنگ و هیاهو و رفتن به زیر آسمان پر از آتش و دود میهن است. بلاتکلیف کتابی است که این بار نویسنده به جای گفتن از مکان ها، فرهنگ و آداب و رسوم شهری که به آن سفر کرده است از عشق می گوید. از عشق به وطن،عشق به خانواده،مهر مادری و محبت و دوستی بین همسفران و یک مرخصی که اگر داده شده بود دختری پر از شور زندگی و زیستن زنده مانده بود.... . #بلاتکلیف #منصور_ضابطیان #نشر_مون @mansourzabetianofficial @moon.publication . #سفرنامه#کتاب_خوب#ترکیه#استانبول#جنگ#جنگ_دوازده_روزه #ایران#وطن#استامبولی#چای_نعنا#سه_رنگ
سفرنامه آخر منصور ضابطیان از دو جهت با سفرنامه های دیگر او فرق می کند، اولا این یک سفر جمعی است و دیگر اینکه در حین سفر، جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل اتفاق می افتد و همه برنامه ریزی ها را به هم میزند که البته این خود دست آویز دلنوشته های نویسنده از وطن در میان جنگ و موشک است. در زمانی این کتاب را خواندم که بار دیگر درگیر جنگ شده ایم، چاره ای نیست، وقتی در خاورمیانه به دنیا می آیی، سایه جنگ بالای سرت پرسه می زند. بخش هایی از کتاب: آدم ها در فرودگاه در یک بلاتکلیفی میان آمدن و رفتن اند. کاش آن گیت ایکس ری کنترل آدم ها که باید با باز کردن ساعت و کمربند از آن عبور کرد، حال دل آدم ها را هم نشان دهد. کاش می توانست وقت عبور آدم های خوشحال از رفتن، سبز شود؛ وقت عبور آدم هایی که خاطره هایشان را دارند می گذارند و می روند، قرمز شود؛ وقت عبور آدم هایی که امید بازگشت دارند، آبی شود و وقت عبور آدم هایی که دارند عزیزانشان را می فرستند و نمی دانند آیا روز دیگری آنها را می بینند یا نه... خاموش شود، از کار بیافتد... و به جای نوری که می پاشد، از بالای دستگاه آبی فوران کند تا اشک آدم ها در خیسی بارانش گم شود.
ده روزی بعد رونمایی خریدمش تا نظرات رو درباره اش بدونم؛ اکثر کامنتها منفی و غیرمثبت و غیررضایتمند بود ولی باز خریدمش چون میخواستم بخونم ضابطیان چی گفته درباره اون ۱۲ روز و تجربهاش از برگشت به ایران، حتی اگه به گفته اکثر نظرات ضعیف نوشته باشه پشیمون هم نیستم از خریدش با اینکه به نظرم کاش کتاب مجزایی نبود و میتونست بخشی باشه از کتابی که درباره سفرهای گروهی نوشته شده. این ضعیف بودن کتاب از چیه؟ بخاطر سریع نوشتن کتاب و زود به چاپ رسیدن؟ بخاطر راحت پیدا شدن محل اسکان جدید برای گروه و بلیط برگشت به تهران؟ گمونم ضابطیان بخاطر شرایط جنگی حال و حوصله خوب نگاه کردن و یادداشت کردن نداشته وگرنه قبلا ثابت کرده که میتونه پروپیمونتر تعریف کنه و مخاطب دنبال خودش بکشونه. روایتها خیلی سریع میگذرند و تموم میشند. گاهی جزییاتی با خودشون دارند ولی اونا هم خیلی ابتر و تندکی میان و میرند برای خالی نبودن عریضه. مثل کسیکه تو شرایط جنگ میخواد ساک جمع کنه و تند تند از هرگوشه خونه یه چی برمیداره و میندازه تو چمدون. شلخته و بیحوصله
بلاتکلیف کتابی بود که وقتی با سفارش آنلاین بدستم رسیداز دیدن کم حجمی آن کمی توی ذوقم خورد و فکر کردم این بار آقای ضابطیان کم فروشی کرده است! داستان این کتاب در باره سفری تفریحی همراه با گروهی هشت نفره از خانمها است که برای تور استانبول داوطلب شده اند. سفری که در نیمه شب آخرین روز با دریافت خبر شروع جنگ با اسرائیل و بمباران تهران توسط او شکل دیگر به خود می گیرد. چیزی که بعدا به جنگ ۱۲ روزه معروف می شود. تجربه ای که کمابیش هر کدام از ما به شکلی خود یا اطرافیانمان داشته ایم. کتاب گر چه کم حجم است ولی یک روایت خلاصه از چیزی است که بر بخشی از هموطنانمان گذشته. طرحهای سیاه و سفید جذابی هم بخشهای آن را از هم جدا می کند. با وجود کوتاه بودن این کتاب از آن بدم نیامد چون بنظرم لحن صمیمانه و صادقانه ای داشت.
This entire review has been hidden because of spoilers.
اولین کتابی بود که از منصور ضابطیان خوندم. خوندن روایتی در جنگ، بعد از گذشت حدوداً چهار ماه از اون تجربه خیلی حس عجیبی داشت. کتابی بود که موقع خوندنش فقط با اتفاقات و وقایع کتاب همذاتپنداری نمیکردی بلکه تمام تجربههای اون ۱۲ روز از ذهنت رد میشد. همیشه کتابهام رو با خودم به همهجا میبرم تا اگر فرصت شد، یک خط هم که شده بخونم ولی بلاتکلیف رو جز در نیمهشبهای ساکت نخوندم، چون دلم میخواست تمام احساسات و عواطفی که در آن روزها فرصت ظهور پیدا نکردن، دوباره هویدا بشن، اینبار بدون سرکوب.
معرفی نفر هشتم گروه بامزه و خلاقانه بود و همچنین بخشهایی که بیانگر وضعیت خاورمیانه بود:«و اگر تو خاورمیانه باشی هیچچیز در زندگیات قابل پیشبینی نیست.» و دوست دارم از این تریبون نهچندان مهم از آقای معراج قنبری برای طراحی فضای داخلی گرافیک کتاب تشکر کنم، واقعاً قشنگه.
در آخر “امیدواریم که بلاتکلیفی از زندگی مردمان این سرزمین رخت ببندد”
از منصور ضابطیان هیچ خوشم نمیاد. از کاسبصفتی رو به رشدش (که حتی از خاطرات سفر(ی که به خودی خود به اندازهی فراتر از کافی پولدرآر بوده،) در دوران جنگ هم میخواد پول دربیاره،) ولی با خوندن این «سفرنامه» (که چه عرض کنم، خودستاینامه)، حتی کمتر از قبل دوستش دارم. چاپ سفرنامه به خودیِ خود خیلی هم پسندیدهست. اما، از جایی به بعد به جای تمرکز بر «سفر»، «وقایعش» و تازگیهاش، سوژه تبدیل به «معرکه بودن» آقای ضابطیان میشه که برای من، کاملا مغایر و متضاده با آن جنس تغییری که سفر در سفرفراوانرونده یا مسافر حرفهای ایجاد میکنه. تورهای این آقا، تور شهرگردی یا حتی شهرگردی با این آقا نیست. تور «اینآقاگردی در شهره» (امیدوارم تونسته باشم مفهوم و دلیل اینهمه خشمم رو برسونم).
بلاتکلیف سفرنامهای است در میانه جنگ، بلاتکلیفِ برگشت به خانه 🇮🇷 یا ماندن دور از خانه. نویسنده با نثری آشنا و صمیمی، روایتِ کوتاه اما عمیقی را پیش چشم میگذارد: گروهی همراه آقای نویسنده برای پرسه در کوچههای استانبول راهی ترکیه شدهاند، اما سفرِشان قبل از پایان با شروع جنگ و قطع پروازها با یک چالش جدی مواجه میشود. وقتی بلاتکلیف را میخواندم، همراه خانم و بچهها بارها به لحظاتی فکر کردیم که در عراق، دور از وطن، خبر آغاز جنگ تحمیلی اسرائیل علیه ایران را شنیدیم؛ همان تقلا برای بازگشت، همان اضطراب رسیدن به خانه و شهرِ خودمان.
باز هم منصور ضابطیان و قلم مجذوب کنندهش از سفرهای پرچالشی که تجربه میکنه! . پنج ستاره رو ندادم چون رنگ و حال حاکم بر داستان،تیره و تار بود و همچنین بی حوصلگی صابطیان در سرتاسر داستان ملموس بود ولی من به این بی حوصلگی نقدی وارد نمیکنم چون موضوع متفاوت از همیشه بود:)) سرتاسر داستان پر از اضطراب و ترس بود که هممون توی اون ۱۲روز چشیدیم و با گوشت و پوست و استخوان لمس کردیم! ولی درکل میشد که این داستان یک کتاب جدا نباشه و راستش من فکر میکردم هیجانانگیزتر از چیزی باشه که خوندم! البته خداروشکر که حداقل برای راوی و اطرافیانش اتفاقی نیوفتاده:)
تصورم این بود که ماجرای برگشت این گروه از استانبول تا ایران خیلی پرچالشتر بوده. (البته خداروشکر که نبوده) ولی در کل به نظرم این ۸۰ صفحه خیلی ارزش یک کتاب شدن رو نداشت. توقعم بالاتر بود. شاید به خاطر اینکه از دوستانم کسانی بودن که شرایط مشابه و حتی سختتری داشتن و ماجرا، حرفها و احساسی که داشتن برام تکراری بود.
من تا الان چیزی از آقای ضابطیان نخونده بودم. اسمشون رو از پادکست جعبه شنیده بودم و تا اسمشون رو روی جلد کتابی توی کتابفروشی دیدم، بدون فکر کردن کتاب رو خریدم.
کتاب توی نیمساعت تموم شد. خوشخوان و دوستداشتنی بود. ولی سفرنامه نبود. این کتاب میتونست یه مقدمهای یا یه فصل از یه کتاب دیگه باشه.
آقای ضابطیان توی جشن امضای کتاب حرف قشنگی میزد که به نظرم نقل قول کردن همون کلام بهترین توصیف برای کتابه. این اثر مثل خیلی از کارهایی که بشر برای مرتفع کردن رنجش انجام میده تا در آرامش باشه نیست. بلکه "بلاتکلیف" داستان رنجیه که کشیده میشه تا به رنج بزرگ تری، یعنی وطن در حال جنگ، برسه.
من این کتاب رو واقعا دوست داشتم و توی مدت زمان بسیار کوتاهی تمامش کردم. برقراری ارتباط با شرح وقایع برای من بسیار آسان بود، و یک جاهایی حتی تا حد قابل توجهی احساساتی شدم. خواندن چنین کتاب های روان، صاف و ساده اما «واقعی» هر از چند گاهی نیازه. به دلم نشست.