او با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد. وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار اقدام ناموفق به خودکشی، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد.
آثار: * سفر ناگذشتنی * دو منظره * چهارراه * تالارها * شبهای تهران * خانه ادریسیها
چهار اثر نخست در مجموعهای با نام با غزاله تا ناکجا در سال ۱۳۷۸ توسط نشر توس منتشر شدهاست. کتاب خانه ادریسیها سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه بیست سال داستاننویسی را از آن خود کرد.
خوندن این کتاب هم داستانی داره. خواب دیدم جایی شبیه جنگل های سریال دارک هستم، با همون اتمسفر که مغز استخون رو منجمد میکنه، خانم علیزاده رو دیدم ، چون قبلا عکسش رو دیده بودم شناختمش، یادم نیست حرف زدیم یا نه، یک بغل کتاب بهم داد گفت اینها همه کتابهای خود منن، چون خیلی کتاب دوست داری میدم به تو، کتابها رو گرفتم، موقع جدا شدن بهم گفت راستی! خیلی خوشگلی. و من بلند خندیدم . چشم باز کردم هنوز لبخند داشتم . خیلی حس خوبی داشتم ازم تعریف کرده بود . توی بیداری تصمیم گرفتم کتاب مهمش رو بخونم، رسما دارم زیر بار کتابهای نخونده و در حال مطالعه له میشم، با این وجود گفتم باید برای ادای احترام هم که شده بخونمش. توی طاقچه فقط همین داستان کوتاه ازش بود و من نجات پیدا کردم... ..... قلم نازنینی داشته خانم علیزاده، زیبا و مسحور کننده شبیه خودش
داستان در مورد گشت و گذار یکروزۀ بهزاد و نسترن به گفتۀ نویسنده در جزیره ای نزدیکِ گرگان، هستش... داستان چیزِ خاصی نداره ... دختر احساساتش رو راحت بروز میده، به نظر میرسه رفتارِ راحت و خودمانیِ نسترن دلِ معلمِ مدرسه حیدری رو بُرده... نمیشه تمامِ خوش برخوردیِ معلم رو به حسابِ مهمان نوازی اون گذاشت... برایِ نسترن گل میچینه و انگشتایِ اون زخمی و خون آلود میشه و حتی پی در پی سیگارِ زرِ خودش رو روشن میکنه تا نسترن با دستهایِ خودش به اون فندک بده نسترن سرشار از احساسات هستش، ولی بهزاد یه مردِ بیق و نا امید که به گفتۀ خودش هیچ جایِ دنیا دیدن نداره... حیدری معلمِ جزیره با دیدن نسترن پر شور و حرارت شده، و البته احساسِ دانایی و همه چی بلد بودن رو هم در خودش داره، مثلاً موتور برقِ جزیره رو ساختِ آلمان میدونه و میگه محصولاتِ شوروی چیزِ دیگریست گویا نسترن با وجودِ مهربانی از ساده لوح بودنِ مردم جزیره سوء استفاده میکنه و علتِ بیماریِ شوهر رو طلسمِ جادوگری به نامِ آسیه میدونه
دوستانِ گرانقدر، به هر حال داستانِ بدی نبود، و البته همانطور که گفتم چیزِ خاصی هم برای نقد کردن نداشت
همونطور که در ریویوی کتاب شبهای تهران نوشتم، کتاب جزیره در واقع فصل پایانی کتاب شبهای تهرانه، جایی که بهزاد و نسترن به جزیرهای میرن. نسترن و بهزاد به همراه آقای حیدری هر کدوم نماد یک دسته از انسانها رو بازی میکنند و در آخر بهزاد دگرگون شده نسترن رو میبینه.ه
بالاخره چیزی از علیزاده خوندم که به دلم نشست. پرداخت درست و شخصیت پردازی درست و توصیفهایی که جا به جا در متن نشسته و شما رو تشویق میکنه که پیش برید __________________________________________ زندگی او خوابگردی رنگباختهای بود که حتی خودش در آن حضور نداشت، از ضربهی بیدار شدن میترسید __________________________________________ تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم
شخصیت پردازی و تصویرسازی خوبی داشت. باز هم از او خواهم خواند "زندگی او خوابگردی رنگباختهای بود که حتی خودش در آن حضور نداشت، از ضربهی بیدار شدن میترسید"
چند وقت پیش که گفتم تا حالا چیزی از غزاله علیزاده نخوندهم، دوستی گفت «میتونم بگم هیچی از ادبیات نخوندهای»! مسلمه که بسیار اغراق کرده؛ منتها خیلی دوست داشتم چیزی از ایشون بخونم و فعلاً تنها چیزی که دمِ دست بود، همین داستانِ کوتاهِ توی طاقچه بود. از قلم نویسنده بسیار لذت بردم و شرح و توصیفهاش واقعاً عالی بود. حتماً سراغ آثار دیگهش هم خواهم رفت بعداً.
کتابو چندسال پیش وقتی توی کلیولند زندگی میکردم از طاقچه خوندم، حس عجیبی بود بعد مهاجرت توی یه کتاب از جایی بخونی که خیلی خوب میشناسیش ولی فکر نمیکردی قشر تهرانی اسمشو شنیده باشن. امسال بعد مدتها رفتم ایران و یه روز هم رفتم بندرترکمن، متاسفانه نشد برم آشوراده ولی شنیدم که از وقتی آب خزر رفته پایین خیلی راحتتر میشه رفت.
دیروز با خوندن نامه خودکشی غزاله علیزاده تو یه صفحه اینستاگرام باهاش آشنا شدم و شروع کردم سرچ کردن در موردش و چون همچنان ذهنم درگیرش بود امروز این کتاب و دانلود کردم و خوندم و خب، قطعاً باز هم ازش کتاب خواهم خوند.
داستانی کوتاه و یک عاشقانه آرام فضا سازی های نویسنده فوق العاده است و هر لحظه منتظر یک اتفاق هیجان گیز قرار میگیری اما اون اتفاق رخ نمیده و همه چیز در یک قرار همگانی به فراموشی سپرده میشه.
بی خبر از نیمه ی اول این داستان، خوندمش و کمی عجیب به نظر میرسید اما قلم نویسنده ، خیلی ظریف و زیبا بود. کاملا مشخص بود برای هر جمله نویسنده از روحش و احساسش مایه گذاشته و همین دوست داشتنیش می کرد. شاعری لا به لای سطرها پنهان بود
گاهی حسرت اينجور زندگی را دارم … يكى شدن با خاک و باران و آفتاب، اتكا به قدرت دستها، خيش زدن و بذر پاشيدن، زمانى دراز به انتظار رويش گیاه نشستن؛ شبها از زور خستگی به خوابى سنگين فرو رفتن، بىكابوس و بىرويا. حيف، نه همت و نه عادت داريم. ———————————————————————— آسیه در آرزوی عمان بود. ماهیِ نهنگِ شر! حوضچهی مرا نمیخواست. ———————————————————————— در كنار تو امنيت دارم، با جهان به آشتی مىرسم. پيشترها شكل مبهمى داشت؛ به خانهی ما مىآمدى، مىنشستی، من از آسيه حرف مىزدم، كمكم سبک مىشدم. وقتی مىرفتی تا مدتى بوى عطرت در اتاق مىماند، تار و پود پارچهی مبل و بالشچهها آن را حفظ مىكرد. روى تخت دراز مىكشيدم، ابرها را نگاه مىكردم. نيم ساعت پيش در باغ، انگار يکباره يخ چشمهایم آب شد؛ انبوه گلها، برگهای خيس، موجهاى دريا و خورشيد رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس مىكشيدم بوی زمین خیس را در خونم احساس میکردم، آدمها دیگر دور نبودند … تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم.
“من هم در این جزیره یک جور بچه اردک زشتم.اهالی منطقه با اینکه دوستم دارند،احساس میکنند از جنس انها نیستم.در جزیره ای غریب،بین ابهای فراموشی ،اسیر شده ام.”
زیبایی این داستان توصیفش از محیط و فضاسازیه. وگرنه شخصیتهاش واقعا جالب نیستن؛ شاید مفهومی که میخواست برسونه تقابل دنیاهای انسانهای مختلف بود ولی به نظرم برای این مفهوم زاویهی دید خوبی نداشت.
داستان از نظرم چندان جذاب و پرکشش نبود. کلی سوالهای بیجواب و معلولهای بیعلت پشت سرش باقی موند. اولین داستانی بود که از غزاله علیزاده خوندم و یه کم ناامیدم کرد.
جریان اینجوری بود که من یه داستان نوشته بودم به اسم جزیره و داشتم توی سرچ تلگرام دنبالش میگشتم که داستان جزیره ی خانم علیزاده رو دیدم . و واقعا از خوندنش لذت بردم . نویسنده میدونسته داره چیکار میکنه. از اینکه یه همچین نویسنده های خانم توانمندی داشتیم خیلی خوسحال شدم ولی ای کاش عمرش بیشتر کفاف میداد و ما شاهد درخشش بیشترش میشدیم.