What do you think?


جزیره
این داستان اول بار در سال ۱۳۶۳ چاپ شد
- GenresShort Stories
36 pages, ebook
First published April 1, 1984
About the author
غزاله علیزاده
17 books150 followersاو با مدرک لیسانس علوم سیاسی از دانشگاه تهران، برای تحصیل در رشتهٔ فلسفه و سینما در دانشگاه سوربن به فرانسه رفت. وی پیشهٔ ادبی خود را از دههٔ ۱۳۴۰ و با چاپ داستانهای خود در مشهد آغاز کرد.
وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار اقدام ناموفق به خودکشی، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد.
آثار:
* سفر ناگذشتنی
* دو منظره
* چهارراه
* تالارها
* شبهای تهران
* خانه ادریسیها
چهار اثر نخست در مجموعهای با نام با غزاله تا ناکجا در سال ۱۳۷۸ توسط نشر توس منتشر شدهاست. کتاب خانه ادریسیها سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه بیست سال داستاننویسی را از آن خود کرد.
وی که از بیماری سرطان رنج میبرد بعد از دو بار اقدام ناموفق به خودکشی، سرانجام در ۲۱ اردیبهشت سال ۱۳۷۵ در روستای جواهرده رامسر، خود را از درختی حلقآویز کرد.
آثار:
* سفر ناگذشتنی
* دو منظره
* چهارراه
* تالارها
* شبهای تهران
* خانه ادریسیها
چهار اثر نخست در مجموعهای با نام با غزاله تا ناکجا در سال ۱۳۷۸ توسط نشر توس منتشر شدهاست. کتاب خانه ادریسیها سه سال پس از مرگ غزاله، جایزه بیست سال داستاننویسی را از آن خود کرد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 21 of 21 reviews
July 25, 2020
خوندن این کتاب هم داستانی داره.
خواب دیدم جایی شبیه جنگل های سریال دارک هستم، با همون اتمسفر که مغز استخون رو منجمد میکنه، خانم علیزاده رو دیدم ، چون قبلا عکسش رو دیده بودم شناختمش، یادم نیست حرف زدیم یا نه، یک بغل کتاب بهم داد گفت اینها همه کتابهای خود منن، چون خیلی کتاب دوست داری میدم به تو، کتابها رو گرفتم، موقع جدا شدن بهم گفت راستی! خیلی خوشگلی. و من بلند خندیدم . چشم باز کردم هنوز لبخند داشتم . خیلی حس خوبی داشتم ازم تعریف کرده بود .
توی بیداری تصمیم گرفتم کتاب مهمش رو بخونم، رسما دارم زیر بار کتابهای نخونده و در حال مطالعه له میشم، با این وجود گفتم باید برای ادای احترام هم که شده بخونمش. توی طاقچه فقط همین داستان کوتاه ازش بود و من نجات پیدا کردم...
.....
قلم نازنینی داشته خانم علیزاده، زیبا و مسحور کننده شبیه خودش
خواب دیدم جایی شبیه جنگل های سریال دارک هستم، با همون اتمسفر که مغز استخون رو منجمد میکنه، خانم علیزاده رو دیدم ، چون قبلا عکسش رو دیده بودم شناختمش، یادم نیست حرف زدیم یا نه، یک بغل کتاب بهم داد گفت اینها همه کتابهای خود منن، چون خیلی کتاب دوست داری میدم به تو، کتابها رو گرفتم، موقع جدا شدن بهم گفت راستی! خیلی خوشگلی. و من بلند خندیدم . چشم باز کردم هنوز لبخند داشتم . خیلی حس خوبی داشتم ازم تعریف کرده بود .
توی بیداری تصمیم گرفتم کتاب مهمش رو بخونم، رسما دارم زیر بار کتابهای نخونده و در حال مطالعه له میشم، با این وجود گفتم باید برای ادای احترام هم که شده بخونمش. توی طاقچه فقط همین داستان کوتاه ازش بود و من نجات پیدا کردم...
.....
قلم نازنینی داشته خانم علیزاده، زیبا و مسحور کننده شبیه خودش
December 12, 2015
داستان در مورد گشت و گذار یکروزۀ بهزاد و نسترن به گفتۀ نویسنده در جزیره ای نزدیکِ گرگان، هستش... داستان چیزِ خاصی نداره ... دختر احساساتش رو راحت بروز میده، به نظر میرسه رفتارِ راحت و خودمانیِ نسترن دلِ معلمِ مدرسه حیدری رو بُرده... نمیشه تمامِ خوش برخوردیِ معلم رو به حسابِ مهمان نوازی اون گذاشت... برایِ نسترن گل میچینه و انگشتایِ اون زخمی و خون آلود میشه و حتی پی در پی سیگارِ زرِ خودش رو روشن میکنه تا نسترن با دستهایِ خودش به اون فندک بده
نسترن سرشار از احساسات هستش، ولی بهزاد یه مردِ بیق و نا امید که به گفتۀ خودش هیچ جایِ دنیا دیدن نداره... حیدری معلمِ جزیره با دیدن نسترن پر شور و حرارت شده، و البته احساسِ دانایی و همه چی بلد بودن رو هم در خودش داره، مثلاً موتور برقِ جزیره رو ساختِ آلمان میدونه و میگه محصولاتِ شوروی چیزِ دیگریست
گویا نسترن با وجودِ مهربانی از ساده لوح بودنِ مردم جزیره سوء استفاده میکنه و علتِ بیماریِ شوهر رو طلسمِ جادوگری به نامِ آسیه میدونه
دوستانِ گرانقدر، به هر حال داستانِ بدی نبود، و البته همانطور که گفتم چیزِ خاصی هم برای نقد کردن نداشت
پیروز باشید و ایرانی
نسترن سرشار از احساسات هستش، ولی بهزاد یه مردِ بیق و نا امید که به گفتۀ خودش هیچ جایِ دنیا دیدن نداره... حیدری معلمِ جزیره با دیدن نسترن پر شور و حرارت شده، و البته احساسِ دانایی و همه چی بلد بودن رو هم در خودش داره، مثلاً موتور برقِ جزیره رو ساختِ آلمان میدونه و میگه محصولاتِ شوروی چیزِ دیگریست
گویا نسترن با وجودِ مهربانی از ساده لوح بودنِ مردم جزیره سوء استفاده میکنه و علتِ بیماریِ شوهر رو طلسمِ جادوگری به نامِ آسیه میدونه
دوستانِ گرانقدر، به هر حال داستانِ بدی نبود، و البته همانطور که گفتم چیزِ خاصی هم برای نقد کردن نداشت
پیروز باشید و ایرانی
June 1, 2024
همونطور که در ریویوی کتاب شبهای تهران نوشتم، کتاب جزیره در واقع فصل پایانی کتاب شبهای تهرانه، جایی که بهزاد و نسترن به جزیرهای میرن. نسترن و بهزاد به همراه آقای حیدری هر کدوم نماد یک دسته از انسانها رو بازی میکنند و در آخر بهزاد دگرگون شده نسترن رو میبینه.ه
April 29, 2020
بالاخره چیزی از علیزاده خوندم که به دلم نشست. پرداخت درست و شخصیت پردازی درست و توصیفهایی که جا به جا در متن نشسته و شما رو تشویق میکنه که پیش برید
__________________________________________
زندگی او خوابگردی رنگباختهای بود که حتی خودش در آن حضور نداشت، از ضربهی بیدار شدن میترسید
__________________________________________
تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم
__________________________________________
زندگی او خوابگردی رنگباختهای بود که حتی خودش در آن حضور نداشت، از ضربهی بیدار شدن میترسید
__________________________________________
تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم
December 7, 2020
چند وقت پیش که گفتم تا حالا چیزی از غزاله علیزاده نخوندهم، دوستی گفت «میتونم بگم هیچی از ادبیات نخوندهای»!
مسلمه که بسیار اغراق کرده؛ منتها خیلی دوست داشتم چیزی از ایشون بخونم و فعلاً تنها چیزی که دمِ دست بود، همین داستانِ کوتاهِ توی طاقچه بود.
از قلم نویسنده بسیار لذت بردم و شرح و توصیفهاش واقعاً عالی بود. حتماً سراغ آثار دیگهش هم خواهم رفت بعداً.
مسلمه که بسیار اغراق کرده؛ منتها خیلی دوست داشتم چیزی از ایشون بخونم و فعلاً تنها چیزی که دمِ دست بود، همین داستانِ کوتاهِ توی طاقچه بود.
از قلم نویسنده بسیار لذت بردم و شرح و توصیفهاش واقعاً عالی بود. حتماً سراغ آثار دیگهش هم خواهم رفت بعداً.
Read
October 14, 2021اولین نوشته ای از غزاله علیزاده است که خوندم. خیلی دوست دارم خانه ادریسی هارو بخونم.
October 11, 2020
کتابو چندسال پیش وقتی توی کلیولند زندگی میکردم از طاقچه خوندم، حس عجیبی بود بعد مهاجرت توی یه کتاب از جایی بخونی که خیلی خوب میشناسیش ولی فکر نمیکردی قشر تهرانی اسمشو شنیده باشن. امسال بعد مدتها رفتم ایران و یه روز هم رفتم بندرترکمن، متاسفانه نشد برم آشوراده ولی شنیدم که از وقتی آب خزر رفته پایین خیلی راحتتر میشه رفت.
April 3, 2022
بسم الله
سایه ی یک اسم بزرگ بر یک داستان کوچک!ا
14/1/1401
سایه ی یک اسم بزرگ بر یک داستان کوچک!ا
14/1/1401
April 22, 2020
دیروز با خوندن نامه خودکشی غزاله علیزاده تو یه صفحه اینستاگرام باهاش آشنا شدم و شروع کردم سرچ کردن در موردش و چون همچنان ذهنم درگیرش بود امروز این کتاب و دانلود کردم و خوندم و خب، قطعاً باز هم ازش کتاب خواهم خوند.
September 26, 2020
داستانی کوتاه و یک عاشقانه آرام فضا سازی های نویسنده فوق العاده است و هر لحظه منتظر یک اتفاق هیجان گیز قرار میگیری اما اون اتفاق رخ نمیده و همه چیز در یک قرار همگانی به فراموشی سپرده میشه.
January 10, 2022
بی خبر از نیمه ی اول این داستان، خوندمش و کمی عجیب به نظر میرسید
اما قلم نویسنده ، خیلی ظریف و زیبا بود. کاملا مشخص بود برای هر جمله نویسنده از روحش و احساسش مایه گذاشته
و همین دوست داشتنیش می کرد.
شاعری لا به لای سطرها پنهان بود
اما قلم نویسنده ، خیلی ظریف و زیبا بود. کاملا مشخص بود برای هر جمله نویسنده از روحش و احساسش مایه گذاشته
و همین دوست داشتنیش می کرد.
شاعری لا به لای سطرها پنهان بود
November 4, 2025
گاهی حسرت اينجور زندگی را دارم … يكى شدن با خاک و باران و آفتاب، اتكا به قدرت دستها، خيش زدن و بذر پاشيدن، زمانى دراز به انتظار رويش گیاه نشستن؛ شبها از زور خستگی به خوابى سنگين فرو رفتن، بىكابوس و بىرويا. حيف، نه همت و نه عادت داريم.
————————————————————————
آسیه در آرزوی عمان بود. ماهیِ نهنگِ شر! حوضچهی مرا نمیخواست.
————————————————————————
در كنار تو امنيت دارم، با جهان به آشتی مىرسم. پيشترها شكل مبهمى داشت؛ به خانهی ما مىآمدى، مىنشستی، من از آسيه حرف مىزدم، كمكم سبک مىشدم. وقتی مىرفتی تا مدتى بوى عطرت در اتاق مىماند، تار و پود پارچهی مبل و بالشچهها آن را حفظ مىكرد.
روى تخت دراز مىكشيدم، ابرها را نگاه مىكردم. نيم ساعت پيش در باغ، انگار يکباره يخ چشمهایم آب شد؛ انبوه گلها، برگهای خيس، موجهاى دريا و خورشيد رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس مىكشيدم بوی زمین خیس را در خونم احساس میکردم، آدمها دیگر دور نبودند … تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم.
————————————————————————
آسیه در آرزوی عمان بود. ماهیِ نهنگِ شر! حوضچهی مرا نمیخواست.
————————————————————————
در كنار تو امنيت دارم، با جهان به آشتی مىرسم. پيشترها شكل مبهمى داشت؛ به خانهی ما مىآمدى، مىنشستی، من از آسيه حرف مىزدم، كمكم سبک مىشدم. وقتی مىرفتی تا مدتى بوى عطرت در اتاق مىماند، تار و پود پارچهی مبل و بالشچهها آن را حفظ مىكرد.
روى تخت دراز مىكشيدم، ابرها را نگاه مىكردم. نيم ساعت پيش در باغ، انگار يکباره يخ چشمهایم آب شد؛ انبوه گلها، برگهای خيس، موجهاى دريا و خورشيد رنگ خودشان را گرفتند، وقتی نفس مىكشيدم بوی زمین خیس را در خونم احساس میکردم، آدمها دیگر دور نبودند … تو مثل درخت سیبی در اوایل شهریور. پس من هم درختی دارم.
April 30, 2021
کوتاه ساده و دلنشین بود.
February 18, 2020
“من هم در این جزیره یک جور بچه اردک زشتم.اهالی منطقه با اینکه دوستم دارند،احساس میکنند از جنس انها نیستم.در جزیره ای غریب،بین ابهای فراموشی ،اسیر شده ام.”
March 31, 2023
زیبایی این داستان توصیفش از محیط و فضاسازیه. وگرنه شخصیتهاش واقعا جالب نیستن؛ شاید مفهومی که میخواست برسونه تقابل دنیاهای انسانهای مختلف بود ولی به نظرم برای این مفهوم زاویهی دید خوبی نداشت.
https://taaghche.com/book/18335
https://taaghche.com/book/18335
November 10, 2018
خیلی خوندنش سخت بود.
February 6, 2021
داستان از نظرم چندان جذاب و پرکشش نبود. کلی سوالهای بیجواب و معلولهای بیعلت پشت سرش باقی موند. اولین داستانی بود که از غزاله علیزاده خوندم و یه کم ناامیدم کرد.
January 15, 2020
شاهکاری از غزاله علیزاده ... یک رمان کوتاه با روایتی فوق العاده .. به همه دوستان توصیه میکنم بخونند
August 12, 2019
جریان اینجوری بود که من یه داستان نوشته بودم به اسم جزیره و داشتم توی سرچ تلگرام دنبالش میگشتم که داستان جزیره ی خانم علیزاده رو دیدم . و واقعا از خوندنش لذت بردم . نویسنده میدونسته داره چیکار میکنه. از اینکه یه همچین نویسنده های خانم توانمندی داشتیم خیلی خوسحال شدم ولی ای کاش عمرش بیشتر کفاف میداد و ما شاهد درخشش بیشترش میشدیم.
July 21, 2018
سبک متن دلنشین بود. با شور و حرارت و اسرار آمیز
May 18, 2019
داستان کوتاه ۱۹ صفحه ای بود که متن لطیفی داشت.
Displaying 1 - 21 of 21 reviews






















