هزارجور شایعۀ بی سروته راه افتاده که دیگر هیچ وقت وصل نمی کنند و کلاً مرزها را هم می بندند و از این مزخرفات. هرچه پیامک می آید که قضیه داخلی نیست و کلاً قطع شده بابا... یکی نیست بگوید یعنی چه؟ یعنی یکی دستش خورده به سیم اینترنت جهان و یکهو آن همه بندوبساط و یال و کوپال هیچی به هیچی؟ چه می دانم. بدون اینکه به امیر و حسین چیزی بگویم، بلند می شوم و پیاده می روم تا داروخانۀ دور میدان که ده دقیقه بیشتر راه نیست. از هر پنج ماشین توی خیابان، چهار تا پر است از چمدان و جاروبرقی و فرش و فلان. کرده اند توی هرجای ماشین که می شود: باربند، روی خودشان... فاصلۀ بین گاز و کلاج، که مثلاً فرار کنند! آن بقیه هم که باروبندیلشان را نبسته اند حتماً دل توی دل شان نیست که زودتر برسند خانه و... این چیزی که من توی خیابان می بینم، باید تهران تا دوسه روز دیگر کلاً خالی بشود.
کم خونده و دیده شده و مشخصاً از بسیاری بسیاری بسیاری بسیاری بسیاری از کتب معروف و پُر خوانده شدۀ امروز بالاتره. . یک اینکه اسیر کارآگاه بازی و «محلۀ پایین شهر و لات های کتاب خون باهوش» بازی نشده که خودش خیلی برای من جای شُکر داره. دو اینکه دست کم تلاش کرده روایت متفاوتی خلق کنه از نوعی آخرالزمان که برای امروز ما خیلی جالبتره احتمالاً از زمان انتشار خودش. سه اینکه پایان خیلی خوب و خواندنی ای دداشت برای من و از نظر من.
از نقاط ضعف هم البته خالی نیست. اول اینکه زبان شوخ و شنگ راوی و مثلاً طنزش اصلاً شوخ و شنگ نبود و بیشتر به نظرم نوعی تنبلی اومد در پردازش زبان خاص خودش و در عوض وام های سنگین گرفتن از زبان امروزی با استعاره ها و تعبیرها و تشبیه های خنک و مجری تلویزیون طوری. دوم اینکه تفصیل رمان گون میتونست به جد کمک کنه به این کار و نجاتش بده از اینکه یه اثر متوسط باشه. منتها متأسفانه این اثر هم دچار سندرم شتاب زدگی و به بازار دهی هرچه سریعتره و فکر میکنم همین، اذیتش کرده.
بهش ۲.۵ میدم. ⭐ پایان کتاب بود که یه ذره برام بهترش کرد وگرنه توی کل کتاب همهی این دو سه تا شخصیت رو مخم بودن. داستان هم نفهمیدم چی میخواست بگه. دلیل نصف کارها و رفتارهای شخصیت اصلی هم نمیفهمیدم. طنزش هم اصلا دوست نداشتم ، بیشتر از نظرم غر غر کردن میومد. همین امتیازی هم که بهش دادم بیشترش بخاطر پایان کتاب بود و یه قسمتیش هم بخاطر چندتا صحنهای که نسبت به شخصیت اصلی اینطوری شدم که آفرین!
از استوری خانم قندیلزاده نشستش رو دیدم و رفتم یه سلام علیکی بکنم و خب خودش رو هم تو راه برگشت خوندم. (و بله دارم کتابها رو تند تند وارد میکنم که چالش گودریدز رو به موقع تمام کنم)
وسط قطعی کامل اینترنت، زمانی که دوباره حرف از جنگ است و خون ریزی، در حالی که این بار بازار شایعات از کودتا تا باز کار خودشان است داغ است و دوباره پیراهن بحث کاش آمریکا ما را نجات دهد یا که نه آمریکا شر مطلق است که نخ نما نشده بر تنمان هنوز، یک صبح روز که تصمیم بر زندگی داشتم رفتم سراغ آشپزخانه، که می گویند قلب خانه است، من مشغول آشپزی و بابک در نزدیکیم کتاب را برایم از رو خواند. برای چند ساعت کوتاهی زندگی کردیم و به انتخاب کردن زندگی فکر کردیم.