فرهاد خاکیان دهکردی، متولد سردترین ماه سال؛ دی ماه، در سردترین شهر ایران، شهرکرد است. اساسا به نویسندگی مشغول است، یا نوشتن رمان و داستان و یا نمایشنامه و روزنامه نگاری ادبی… خاکیان همیشه شیفته ی بهرام صادقی بوده است.
رمان پیشانی شکسته ی مجسمه ها روایت مجسمه شدن آدم ها یا شاید مجسمه هایی است که جان می گیرند… رمان در اصفهان و شهرکرد می گذرد، به تفاوت های فرهنگی و قومی می پردازد، از شهر می گوید… یک رمان برای عشق، برای انسان و یک سفر برای کنکاش در تغییر و بلوغ با ساختار اسطوره و قبل از اینکه حرف بزند و بگوید همان جای همیشگی و بعد بگوید حواست باشد کسی نبیند، امیر بیشتر چهلوخردهای پله را پایین رفته بود. از کنار نردهها نگاهش کرد. پاکت قرمز را فاتحانه نشانش داد. انگار مدال افتخار باشد و بعد از چهلوخردهای پله بالا آمد. قبل از اینکه بپرسد «فندک»، امیر کبریت را نشانش داد.
داستان دو دوست به نام های امیر و بهزاد هست که در یک ساختمان همسایه هم هستند. دختری به نام بهار در یکی از واحد های آن ساختمان زندگی می کند. بهزاد دل در گرو بهار دارد. یک شب که امیر و بهزاد به پشت بام می روند تا دور از چشم خانواده شان سیگار بکشند ناگهان بهار می آید در حالی که با تلفن در حال مکالمه هست. بهار بر روی دیوار شماره ای را یادداشت می کند. توجه بهزاد به آن شماره جلب می شود. فردا صبح برای سر در آوردن از اینکه آن شماره مال چه کسی ست دروغی به امیر می گوید و آنگاه ...
نظر من:دقیق اطلاع ندارم کتاب اول این نویسنده هست یا نه ولی فرض می گیرم کتاب اول این نویسنده هست. به عنوان کتاب اول نوشته خوبی بود. از خواندنش لذت بردم. نکته ای که می تونم بگم این هست اگه خیلی از اتفاق ها رو دقیق تر و ریز تر بیان میکرد یا بیشتر محیط اطراف رو توصیف میکرد، دلچسبی نوشته بیشتر می شد. بعضی قسمت ها انگار در حد همون طرح داستان مونده. فقط یکم بیشتر وقت صرف میکرد می تونست کتاب اول بسیار بهتری داشته باشه ولی باز هم خوب بود، ایشالا که کتاب های برجسته و عالی در آینده از ایشون بخوانم.
پ.ن: در نمایشگاه کتاب سال ۹۵ به نشر نگاه سر زدم. نویسنده این کتاب در میان معرفی کتاب های مختلف این کتاب رو به من معرفی کردند. دلیل معرفی کردن این کتاب رو زمانی که ازشان پرسیدم برگشتند گفتند : همین جوری. چند روز بعد، از اینستاگرام نویسنده کتاب دیگری عکس ایشان در غرفه انتشارات نگاه را به اشتراک گذاشته بودند. تازه من متوجه شدم نویسنده این کتاب خودشان هستند. جالب اینجاست از کتاب و نویسنده که حرف می زدیم ایشان سن من را پرسیدند و قبول نمی کردند بنده بیست و یک سال سن دارم!