نمیدانم چرا، اما هنگام خواندن سمت روشن زندگی همان حس و حال مهیای رقصی در برف به سراغم آمد. روایتها و رنج زنان این کتاب از همان جنس اند؛ زنهایی که در سکوت، درد میکشند و ادامه میدهند. با این تفاوت که زنان "مهیای رقصی در برف" در گولاگ اسیر بودند، اما زنان"سمت روشن زندگی" در وطن خود، در ظاهر آزاد، گرفتارند و این شاید رنجبارتر باشد.
"خوندن بعضی کتاب ها مثل اینه که بری بایستی جلوِ تفنگی که داره مثل چی گلوله شلیک میکنه." (از متن کتاب؛ صفحه ی ۱۷۸)
واقعیتش این هست که خواندن این کتاب دقیقا همینطور بود، همینقدر دردآور. آنقدر دردآور که یک وقتهایی احساس میکردم نمیتوانم خوب نفس بکشم! با این کتاب به ۱۷ تجربه ی عمیق انسانی و غم انگیز، از دیدگاه زنان سفر میکنیم که در واقع سمت تاریک زندگی آنها را روایت میکند، اما از طرفی نشان میدهد که این زنان چگونه در تاریکترین شرایط، در پی ساختن افق روشنی در زندگی خود هستند. داستان هایی چالش برانگیز و پرتلاطم که بیشتر آنها همواره آدم را وادار میکنند که از خود بپرسد: "اگر من جای این فرد بودم چهکار میکردم؟ اصلا آدم سابق میشدم؟ میتوانستم مثل قبل زندگی کنم؟" این کتاب فرصتیست برای همهی ما که با بخش کوچکی از رنج و درد زنان روبهرو بشویم.(مخصوصا آقایون محترم) گرچه خوندن این کتاب تجربه ی غمانگیزی بود، اما فکر میکنم خواندنش، به مراتب مفید تر از نخواندنش هست.
در آخر، با اشارهای به صحبت خود آقای مصطفی مستور در آغاز کتاب، درود میفرستم به زنان سرزمینم که همواره بیپروا به سمت روشن زندگی اشاره میکنند...
کتاب «سمت روشن زندگی» مجموعه داستان کوتاه «نیمه مستندی است دربارهی زنان»اثر «مصطفی مستور» که شامل هفده داستان است. روایتهایی تأمل برانگیز متاثر کننده و گاه پر آب چشم. از هفده داستان چهارده داستان رو دوست داشتم ❤️ تصور نمیکردم خواندن این کتاب درد داشته باشه! ولی داشت و گاهی خیلی هم درد داشت 💔😢 کتاب رو دوست داشتم و از خواندنش لذت بردم ❤️✨ پیشنهاد میکنم بخونید.
مجموعه داستانهای کوتاه با محوریت زن و محرومیتها و رنجهای زنان در جامعه ایرانی که در قالبهای متفاوت نظیر رنجنامه، مصاحبه، گزارش و ... نوشته شده و هر قسمت یکی از رنجها و آلام زن ایرانی را بازگو می کند. به طور قطع اثری است واقع گرایانه، انسانی و دردآور.
دروغ نگویم در کتابفروشی نشر مرکز ده صفحهای خواندم. یعنی جان کندن بخوانم و هیچ معنایی برایم نداشت. باز همان نگاه قدیمی شاعرانه که این بار حتی معنا هم ندارد و نمیتوان چیزی از آن فهمید.
من دوسش داشتم. در حالی که میتونست بهتر ومنسجمتر باشه . توی یه سری از داستان آدم یهو نمیدونست چی شد. سرعت روایت کم و زیاد میشد. ولی در هر حال، من استقبال میکنم از روایتی که درباره زن ها باشه.
این بدترین کتابی بود که از مستور خوندم (جدا از کتابای شعرش...) و اینکه آخرین کتابش بدترینش بوده بهنظرم گویاست. تکرار همون درونمایهها و فضاها ولی اینبار به شکل ابتر. کتاب مجموعهای از داستانهای کوتاهه و بعضی از داستانها وقتی میدیدم یهو تموم شدن باورم نمیشد که چنین چیزی رفته برای چاپ. احتمالا صرفا به خاطر اسم مصطفی مستور، همون دلیلی که منم بخاطراون کتابو خریدم ولی دیگه احتمالا چنین کاری نکنم.
پ.ن: فقط برای مثال، مصطفی مستور عزیز تو یه مصاحبه در مورد این کتاب در مورد داستان «صدیقه» حرف زد و گفت خیلی براش نوشتنش سخت بوده و تو اون مصاحبه متاثر هم شد و من شکی در صداقتش ندارم. اما وقتی به خود قصه که خیلی هم کوتاهه نگاه میکنم برام صرفا شبیه یک کپسول از اندوه و بدبختیه برای یک زن. چرا این به خودیخود واجد اینه که داستان بشه؟ بیشتر شبیه کار یه نوآموزه که مشق هفتهاش این بوده که با موضوع زنان داستانی بنویسید.