در تمام طول کتاب کاملا مشخص بود که این نوولا اولین اثر یک نویسنده خیلی جوان و بیتجربه است (که متولد ۱۳۸۲ است و در ۱۷ سالگی این را نوشته) و این اثر حاصل احساس پختگی زیاد و غم شدید همان سن و سال است. خط داستانی اثر خیلی کمرنگ و بدون مفهوم است و کل کتاب حاصل telling زیاد بدون showing بود که مجموعهای از دستنوشتههای یک دربان هتل را جمع کرده بود و به جای ثبت وقایع بیشتر تفکراتش رو از بالای منبر برای خواننده شرح میداد.
اگر بخواهیم کتاب را از روی اسمش بررسی بکنیم. نویسنده بهنحو احسن کارش را انجام داده. راویاش واقعا نمیتوانست خوشحال باشد. هنگام خواندن کتاب، حتی برای یک لحظه هم، شادی را حس نکردم. من تابهحال، اثری از داستایوفسکی یا کافکا نخواندم اما حین خواندن یکسری جملات، حس کردم که شباهتهای کمی هم به بوفکور صادق هدایت هم دارد. پیرنگ داستان پیچیده است. هرفصل را، یا باید با دقت بخوانی یا دوبار بخوانی. شاید کسلکننده به نظر بیآید اما به نظرم این موضوع، خواندن کتاب را جذابتر میکند. اولش فکر میکردم که فصل اول بیشتر شبیه یک ترومای روانی روی راوی تاثیرگذار بوده و هست اما در فصلهای بعد انگار کمرنگ تر میشد. انگار برای راوی، فقط غماش باقی مانده بود. غمی که دلیلش را فراموش کرده بود. یا شاید خواسته بود که دلیلش را فراموش کند. از خواندن افکار راوی بسیار لذت میبردم. افکاری متفاوت. افکار، آدمها را از یکدیگر متمایز میکند. فرقی هم ندارد افکار مثبت باشد یا منفی. و بهنظرم این قسمت زیبای زندگیست.
امتیاز من برای کتاب چیزی بین سه و چهار بود. کتاب شروع بسیار خوب و گیرایی داشت. و نثر قوی و تصویرگرای اون تا پایان حفظ شد، اما در قالب فضای دیگری؛ انگار دو داستان متفاوت بود و نخ اتصال باریک ولی محکمی داشت. سراسر داستان راوی کتاب (که نه اسمی ازش می دونیم، نه سن و سالی) درگیر با محیط و آدمهای اطرافش، از جمله با همکاراش، کارفرماش، و رابطه عاشقانه دست و پا شکسته ای که براش پیش میاد و... هست و این راوی که دربان هتله، این ایدئولوژیهای خودش رو هر شب داره در قالب یادداشت مینویسه. کتاب من رو تا حد زیادی یاد بیگانه و البته (همونطور که پشت کتاب اشاره شده) داستایوفسکی و یادداشتهای زیر زمینی انداخت و از جهتی هم یاد کوری ساراماگو. همونطور که ابتدای کتاب ناشر به این موضوع اشاره کرده، داستان رو کامل و با تمام زوایاش، با یک بار خوندن شاید نشه فهمید چون صحنه های تکرار شونده (مخصوصا فصل آخر) زیاد داره. نویسنده ی جوان، سعی کرده بود تا با توصیف و ارائه جزیات زیاد، کاری کنه مخاطب بتونه با راوی همذات پنداری کنه و تا حد زیادی به نظرم موفق هم بوده. کتاب به من حس و حال خاصی میداد؛ مثلا به جای اسم شخصیتها نویسنده مثل راوی کتاب کوری، اونا رو توصیف کرده بود؛ مرد صورت سنگی، پیرمرد قوزی، زن اغواگر، وکیلش و بقیه که این کار فضای عجیبی به کتاب داده بود و کمی یادآور کافکا هم بود واسم. بی زمان و مکان بودن کتاب هم به پایانبندی سورئالی که داشت بسیار کمک کرده بود و دوست داشتم. کتاب برای این سن (هفده سالگی) قابل قبول بود. حرفهایی که زده میشد، نوع نگاه عمیقی رو نشون میداد که برای این سن جالب نظره و نویسنده فرم و قالب درستی (نوولا) رو برای داستانش انتخاب کرد چون چنین روایتهای سرد و مرموزی، ارائه شون به شکل رمان، شاید حوصله سر بر بشن و مخاطبهای کمتری و جذب کنن. به طور کلی اگر؛ ۱_به کتابهایی با سبک کافکا و داستایوفسکی علاقه دارید، ۲_فضاهای سرد و بی روح توی داستانها کِشنده هست براتون، ۳_دنبال روایتهای درونی هستید، ۴_ و البته خیلی دنبال حادثه بولد توی کتاب نمیگردید پادشاه اندوه میتونه پیشنهاد خوبی باشه.
کتاب خام است. جان داستان گویی ندارد و به شکل واضح کوبهای از «عصیان» یوزف روت است. مانیفست نوشتن با این نثر و در زمانی که مخاطب تشنه داستان است آخرین استراتژی در نگارش است. متاسفانه کتاب بیارزش است
موضوع جالبی داشت. با نثری تصویری و پرکشش. سیالیت و شگرد تلفیق آغاز و انجام کتاب حساب شده و مناسب فضای سورئال کتاب بود. به طور کلی داستان بیشتر(telling) بود تا(showing).