از سال هشتادوچهار که این کتاب را خریدهام تا الان، سهبار خواندماش. و این تعداد بازخوانی، در این یازده سال اصلاً زیاد نیست. خوبیاش اتفاقاً این است که میشود هربار رویکردی به داستاناش داشت و چیزکی تازهتر از آن درآورد. مثلاً من پیشتر این اندازه به پررنگی اصفهان و معنای نمادیناش در داستان فکر نکرده بودم. واژهی «صُفّه» برایم کلمهای بیشتر نبود. پل فلزی و پل شهرستان را نمیشناختم. یائسگی زایندهرود زخمی بر جانم نبود. ولی حالا که بارها و بارها رو گرداندهام از خشکی زندهرود و در تاریکی شب به هیئت غولآسای صُفّه خیره شدهام، و فکر کردهام این کوه شبیه سمت تاریک روان آدمهای این شهر است، هر کلمه برایم دری است به معنایی. به رگههایی از متعلقاتی که عین جان، دوستشان داری.
«دلم میخواست برگردم تهران. نه اینکه اصفهان را دوست نداشته باشم. اصفهان را بیشتر از تهران. امّا اصفهان آزارم میداد. من کاری به تهران نداشتم. نه دوستش داشتم و نه کاری به کارش. او هم همینطور. اما اصفهان نه. به من کار داشت.» (ص۴۹)
زایندهرود، اصفهان و گاوخونی هر کدام لایهای در رسیدن به مفهومی هستند که از طریق این نشانهها نمادین شده است. بیش از همه زایندهرود که نمادی از باروری است و حیاتبخشی و اصفهان که این رود را در خود دارد. درست مثل زنی است با قدرت باروری. زنی که زندگی در رگهایش میجوشد و در تناش خونی جاری است که حیات میبخشد. و این رگها و رگهها به رحم او میرسند. به جایی که نطفه در آن شکل میگیرد. جایی مثل باتلاق گاوخونی در تن اصفهان. شهری که رود در خیلی از خیابانهایش حضور دارد. در فرعیها و اصلیها. این معنای نمادین در ارتباط با رابطهی راوی با مادر و همچنین با دیگر دختران شهر نیز مشهود است. بروز عقدهی ادیپ را میتوان در اینجا تشخیص داد. آن زمان که راوی مدام در نزدیک شدن به مادر ناکام بوده است و این نیاز را بر روی دختران دیگر فرافکنی کرده اما باز هم سرخورده شده. طرد شده. به تهران گریخته و حالا پدر از میان خوابهایش او را به خود میخواند. بهرهگیری از متن رؤیاهای راوی میتواند تکهی بزرگی از پازلی باشد که مضمون داستان را میسازد. راوی در خوابهایش به اصفهان برمیگردد. در زایندهرود آبتنی میکند. (آن هم در شرایطی که هرگز در واقعیت تن به آب نداده) و بعدها در یکی از محوریترین خوابهایش به سمت گاوخونی میروند. حتا همخوانی واژهی گاوخونی با شکل ساختاری رحم برای من جذاب است. گاوِ خونی: رحم پر خون و آماده باروری. راوی در خواب به دوران رحمیاش برمیگردد. به زمانی که جزئی جدانشدنی از هستی مادر بوده است. به اصل خود و به آغاز خود. چون به قول پدر؛ «همهی زندگی ما تو این باتلاقه، هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو.» راوی به زمان دلخواهاش میرسد؛ زمان پیش از جدایی از مادر.