نویسنده با این ادعا که فایرابند فیلسوف بی نظمی هستش که آرای اون نیاز به بازسازی داره سعی کرده این کار رو بکنه، فارغ از این که چه قدر در این کار موفق بوده اما مطالب درون این کتاب به نظر من جالب توجه و تا حدی ترسناکه، ترسناک از این لحاظ که فایرابندِ این کتاب یک نسبی گرای تمام عیاره که مطلق بودن هیچ چیز (نه علم نه منطق نه دین نه ریاضی و نه هیچ چیز دیگری که ما بهش باور داریم) رو نمی پذیره و از طرف دیگه هم سعی میکنه نشون بده زندانی کردن علم در میان معیارهای خشک و صلب تجربه گراها (یا هر کس دیگری) رشد اون رو از بین می بره و اساسا نابارور میکنه، شاید فایرابند شخصا به علم علاقه داشته باشه و به همین خاطره که میگه علم نباید زندانی معیارهای خشک و صلب بشه اما از طرف دیگه معترضه به این که علم در جایگاه خدای مسیحیت قرون وسطی نشسته و همون قدر ایمان کور بهش وجود داره و از روی لیبرالیسمی که بهش متعهده وجود چنین باور مطلقی رو به شدت محکوم میکنه. برای کسانی که علاقه مند به موضوع نسبی گرایی هستند کتاب بسیار جذابی هستش.
كل كتاب براي من در يك جمله بزرگ خلاصه ميشود، علم به عنوان يك سنت فكري، در كنار سنت هاي فكري ديگر مثل دين نه خوب هست نه بد، سنت فقط هست.عقلانيت و علم به مثابه يك سنت با قدرت گرفتن به همان اندازه كه خوب هست ميتواند بد باشد.
به گمانم كتاب پايان نامه ارشد است و بيشتر از آن نيست. مثل خيلي از پايان نامه ها ميخواهد وارد نقد و بررسي هم بشود كه باز هم مثل خيلي از پايان نامه ها به چرت و پرت ميافتد. اما گزارش مختصري كه از آراي فايرابند به دست م داد تا حدي ياريگر بود.
نويسنده كتاب ديگري در باب قياس ناپذيري پارادايم ها دارد. هرچند عنوان ش جذاب و لازم است برايم اما حالا اگر در يك كتابفروشي ببينم ش، كمي درنگ خواهم كرد و شايد اصلا سراغ خريدن ش نروم.