واقعا حیف زمانی که من این چند صفحه هر چند کوتاه رو خوندم! داستان پر از کلیشه های جنسیتی بی خاصیت! من نمیدونم چرا هنوز این کتاب ها نوشته میشه! یعنی نویسنده حتی از آسفالت های خیابون هم مینوشت بهتر از این کتاب میشد! البته احتمالا آسفالت خیابون رو هم جنسیت زده و بی معنی میکرد! خلاصه که دست هم حتی به این کتاب نزنین!
هر چند سال یک بار میشود منتظر یک داستان بود حول زندگی یک زن که جز به نگرانی از خیانت مردش به چیزهای دیگری هم فکر کند؟ و راستی دغدغه زنان ما تا کی همین جا میماند؟
نوشته جمیله دارالشفایی خوب است روان است اما من لذت نمیبرم
...كه نه شوهرش را مى خواست، نه دوست پسر را، نه مى دانست بچه را چه طور تربيت كند، نه نقشه هاى آرشيتكتيش به جاى درست و حسابى رسيده بود، نه شعارهاى تبليغاتيش راضيش مى كرد. فقط يك زن مى تواند اين طور سر در گم بشود.
شاید نسخه تحت ویندوز بامداد خمار اصرار به نام بردن از نام مغازه هایی که توی خیابان می بینیم اما به خواندنش می ارزید مخصوصا که هدیه ای بود از دوستی بزرگوار