مسالۀ این کتاب که بهاتفاق هم پیدایش کردم، برای من از این جهت مهم بود: نظام آموزشی عالی و پارادایم کلی پژوهشهای زبان و ادبیّات فارسی. به عنوان علاقهمند این سنّت پژوهشی که میخواهد بداند چه اتفاقاتی و چرا، در چه بافتی، افتاده، خواندن و جدیگرفتن سیاستگذاریهای فرهنگی رضاشاه، که مشخّصاً بر تاسیس رشتۀ زبان و ادبیّات فارسی به عنوان یک نهاد در ایران مدرن موثّر بود، بدیهی است. کتاب 13 مقاله دارد؛ و بعد از مقدمّۀ مختصری دربارۀ ضعف تحقیقات اینچنینی، خصوصاً تحقیقاتی که همه چیز را از منظر اتوریتۀ شاه نبینند، در سه فصل تنظیم شده است: تکنوکراتها و روشنفکرها، مدرنیزاسیون اقتدارگرایانه و تمامیتخواهانۀ رضاشاه؛ فرهنگ تازۀ بوروژوازی. من از هر فصل مقالهای را انتخاب کرده بودم که بخوانم. طیف گستردۀ مقالات، از موسیقی، تا تربیت بدنی، از دانشگاه تهران تا مذهب برای علاقهمند این دوره بهصورت کلی جذّاب خواهد بود ولی من سوالاتی داشتم و دنبال سوالاتم بودم: فصل اوّل، دربارۀ سیاستهای زبانی پهلوی و مشخّصاً نظرگاه یکی از موثّرترین روشنفکران آن دوره، ملکالشعراء بهار است. فصل دوم دربارۀ تاسیس نهاد آموزش عالی در ایران، تاسیس دانشگاه تهران، است. گزارش روزها و هفتههای منتهی به تاسیس دانشگاه و ضعفهایی که اساساً پروژۀ آموزش عالی به لحاظ نظری، در این ایران دارد، برای من جالب بود. مقالۀ سوم از فصل دوم دربارۀ سانسور مطبوعات برای منِ بیاطلاع حتی شگفتآور هم بود. تقصیر بیاطلاعی خودم هست، مطمئناً اما واقعا از گستردگی سانسور مطبوعات در دورۀ رضاشاه، آن هم با چندین نهاد عریض و طویل و چنان نفوذ وحشتناک ادارۀ شهربانی، بیخبر بودم. نهایتاً مقالۀ چهارم دربارۀ فضای ادبی و روشنفکری (محفلی) دورۀ رضاشاه است. مولف مقاله یادداشتها و مصاحبهها و خاطرههای بزرگ علوی را پیگیری کرده و از چشم گروه شورشی رَبعه، فضای ادبی ملتهب و نوگرای آن دوره را روایت میکند.