تندرستی آدمی با طبیعت پیوندی ناگسستنی دارد؛ ارتباط ما با طبیعت بخشی از میراث زیستشناختیمان است. در این کتاب جذاب، یکی از پیشگامان زیستگرایی بهمثابهٔ مطالعهٔ گرایش ذاتی آدمی به طبیعت، نخستین گزارش جامع را دربارهٔ تأثیر نیرومند طبیعت بر زندگی ما به بحث میگذارد. استیون کلرت بر آن است که استعدادهای ما در اندیشیدن، احساس کردن، ارتباط برقرار کردن، آفریدن و یافتن معنا بستگی تام دارد به نسبت ما با طبیعت. و قطع ارتباط و بیگانگی روزافزون ما با جهان طبیعی حاکی از آن است که ما چه اندازه نقش بیبدیل طبیعت را نادیده گرفتهایم. او با بهرهگیری از مهمترین یافتههای علمی، همراه با تجربیات و نظرگاه شخصی خود، نسبت طبیعت را با اساسیترین مفاهیم حیات انسانی همچون خرد و نفرت و بهرهکشی و معنویت و کودکی و جز آنها میکاود و بر این باور است که تمایل ذاتی ما به طبیعت محصول نیاز ذاتی ما به آن است که در طی تاریخ تکاملیمان شکل گرفته است. اما این تمایل ذاتی نیز مانند دیگر تمایلات انسانی که معنای انسان بودن از آنها درک و دریافت میشود، باید آموخته شود تا کارکردش به چشم بیاید. چاپ ۱۴۰۱
کتاب جذاب و خواندنی بود. کتابی که نثر روانی داشت. نویسنده اون رو با ذوق نوشته بود.این ذوق رو میتونستم دریافت کنم و مهمتر اینکه مطالبی که گفته بود کاملا قابل پذیرش بود و یک دید مطلق آرمانی دور از دسترس نداشت. این کتاب در واقع برای من حکم یک دعوتنامه رو داشت! دعوتنامه بازگشت به دل طبیعت، آشتی با طبیعت در این روزگاری که اسیر سختیها و ناملایمتیهای زندگی هستیم و خواهیم بود. در عصری که متاسفانه بعضا توسعه صرفا به ارتفاع ساختمان و ساخت بناهای بزرگ و سدها و برجهای آسمان خراش معطوف شده، استیون کلرت همین انسان محصور در این فضا رو به بازگشتن به طبیعت دعوت و ترغیب میکنه. کلرت در این کتاب خواندنی دست روی یک موضوع جالب میذاره و اون رو خیلی هم جالبتر بیان میکنه. کلرت معتقده ما آدمها حقوق مشروع و به حق زیادی داریم اما یکی از از اون حقوق مادرزادی ما که مغفول مونده همین رابطه انسان و طبیعت با همدیگه است. کلرت در طول کتاب سعی میکنه این رابطه رو ارزشمند کنه.اینطوری بگم: سعی میکنه ارزش این رابطه رو به همه ماها یادآوری کنه تا بفهمیم چه گنجی در کنارمون هست و ماها فراموشش کردیم.اصلا و ابدا نمیخوام بگم تمام حرفهایی که کلرت میزنه حرفهای نو و جدیدی است و قراره با یک سری مسائلی در کتاب در باب طبیعت رو به رو بشیم که تا به حال نمیدونستیم.نه! برخی از صحبتهای کلرت حکم حرف بدیهی رو داره که ما زیر بار سنگینی و سختی زندگی عصر حاضر فراموشش کردیم. نادیدهاش گفتیم و کلرت میاد با یک نثر روان و جذاب اونها رو یادآوردی میکنه .کاری که کلرت میکنه در واقع گردگیری از اون بخشی از زندگی ماست که زیر غبار نمیبینیمش و کلرت با تمیز کردنش میخواد ما رو به تماشا و حرکت به سمتش ترغیب کنه و انصافا در این زمینه به نظر من موفق عمل میکنه.
کلرت از اهمیت طبیعت میگه. از اهمیت زیستن با طبیعت میگه. چرا گفتم کلرت آرمانی حرف نمیزنه؟ مثلا در بحث ساخت و ساز در دل طبیعت احتمالا فعالان محیط زیستی به طور کل مخالفند.و همیشه این دعوا بین اونها و نهادهایی مثل شهرداری ها وجود داره. کلرت اما معتقده بهتره ساخت و ساز با توجه به طبیعت صورت بگیره. استفاده از المانهایی از جانوران و طبیعت در ساخت نماها رو توصیه میکنه. او حرف از طراحی زیست گرایانه میزنه. برای مثال از دو نمونه تاریخی یاد میکنه : یکی کلیسای جامع شارتر در فرانسه و دیگری خانهای مسکونی از دوره معاصر، خانه آبشار در مناطق روستایی پنسیلوانیا که فرانک لوید رایت معمار اون رو طراحی کرده. مثلا در مورد کلیسای شارتر توضیح میده که بخش عمدهای از قسمت بیرونیش از سنگ و چوب ساخته شده، برجها و منارههاش یادآورد درختان و درهای بیرونی و کنده کاری یک خرس روی آن ویژگیهای جهان طبیعی را تداعی میکند و کلی مساله دیگه. به طور کلی هم شش عنصر طراحی رو برای این مساله عنوان میکنه و هر کدوم رو توضیح میده.
مساله مهم بعدی کتاب کودکان هستند. کلرت خیلی از حضور کودکان در طبیعت دفاع میکنه. ویژگی های مثبت مختلفی رو برمیشماره و که حضور کودکان در دل طبیعت چه فوایدی داره. چه چیزهایی یاد میگیرند و چه اثرات مثبتی روی روح و روان بچه ها داره. مثلا جایی با استناد به مقاله علمی از دو پزشک به نامهای هیلاری بردت و رابرت ویتاکر از فواید بازیهای بیرون بر سلامت و رشد کودکان میگه:
« زمانی که یک کودک در محیط خارج از خانه در حال بازی کردن است، به احتمال زیاد در موقعیت تصمیم گیری قرار میگیرد که این خود باعث تحریک مهارت حل مساله و تفکر خلاق میشود.زیرا چنین فضاهایی بسیار متنوع تر و بی نظم تر از فضاهای داخل خانه هستند. کودکان در محیط های خارج از خانه فضای بیشتری در اختیار دارند و با محدودیت کمتری از نظر جنب و جوش رو به رو هستند. در این میان میتوان به دامنه وسیع دیداری و اکتشافی این محیط ها اشاره کرد. این عوامل نه فقط کنجکاوی و استفاده از تخیل را در فرد محدود نمیکند بلکه فرایند حل مساله که جزء جدایی ناپذیر چنین محیطهایی است میتواند به عنوان روشی برای کسب و ارتقای مهارت هایی از قبیل تمرکز یکپارچه، برنامه ریزی، سازماندهی، تعیین توالی اهمیت و تصمیم گیری مطرح شود.»
کتاب به طور کلی از یازده فصل تشکیل شده که هر فصل با توجه و تمرکز بر عنوانی که داره از اهمیت طبیعت با محوریت موضوع اون فصل حرف میزنه. جذابیت، خرد،نفرت، بهره کشی، علاقه،استیلا، معنویت، نمادگرایی، کودکی،طراحی، اصول اخلاقی و زندگی روزمره فصول یازده گانه کتاب هستند که کلرت با توجه به موضوع فصل ابعادی از قضیه رابطه انسان و طبیعت رو به شیوایی برای مخاطب تشریح میکنه. استفاده از بخش های میان پرده که بعضا شخصی و بعضا تخیلی است در هر فصل باعث میشه اتصال و ارتباط مخاطب با موضوع مدنظر بیشتر بشه. در کل از کتاب خیلی راضی بودم و هنوز کتاب رو تمام نکرده بودم رفتم کتاب « در جست و جوی طبیعت» از ادوارد ویلسون رو هم خریدم. امیدوارم تنبلی رو بذارم کنار و به دل طبیعت برم.دوست دارم همت کنم و به دعوت کلرت لبیک بگم و بیشتر با طبیعت دوست باشم.قطعا رابطه با طبیعت از رابطه با آدمهای نامهربان این دوره زمونه فایده بیشتری خواهد داشت..
حق مادرزاد را در بیانی الهام بخش از جان اشتاین بک خلاصه خواهم کرد؛ «گویی گونه ها فقط علامت ویرگول در یک جمله هستند و هر گونه ای همزمان، هم در نوک و هم قاعده هرمی است که همه حیات را به هم پیوند می دهد…و سپس نه فقط معنا، بلکه احساس هم در مورد گونه ها مبهم می شود. یکی در دیگری ادغام می شود، گروه ها در گروه های بوم شناختی آمیخته می شوند تا زمانی که چیزی را که به عنوان موجود زنده می شناسیم با عناصر بی جان رو در رو و در آن ادغام شود: صدف و صخره، صخره و زمین، زمین و درخت، درخت و باران و هوا. همه این اجزا به صورت یک کل در می آیند و تفکیک ناپذیر هستند…بخش عمده احساسی که ما با عنوان مذهب از آن یاد می کنیم، بخش عمده بروز هیجانات عرفانی ما که از با ارزش ترین، مفیدترین و مطلوب ترین واکنش های گونه ما به حساب می آید، در واقع، درک و تلاش برای بیان این حقیقت است که بشر با کل هستی مرتبط است، پیوندی ناگسستنی با کل گیتی … این مسئله در گفتار آسان است اما احساس و درک عمیقش کسانی همچون عیسی مسیح، سنت آگوستین، راجر بیکن، چارلز داروین و آینشتاین را می سازد. هریک از آن ها در زمان خودشان و با لحن و بیان خود این مسئله را کشف و تصدیق کردند که همه چیزها، یک چیزند و یک چیز، همه چیز - یک پلانکتون، یک روشنایی فسفری که در دریا سوسو می زند و گیاهانی که به این سو و آن سو پیچ و تاب می خورند، یک جهان بالنده و همگی یک چیزند.»
The subject matter was great, and very necessary, and Kellert is clearly an expert who has considered over many decades the subject of the many ways people need to connect to nature. It's not a new idea for me, but I still found new data and perspectives in here; for instance, the necessity of human aversion to nature for evolutionary adaptiveness (eg. a primate's instinctive and unlearned fear of snakes), and how conservation and restoration projects need to take into account our need to be afraid of some parts of nature. ! Have never before considered it, but it's a point well taken. (Though I like snakes. And spiders, so long as they remain safely smaller than my fist.)
Which made it all the more disappointing that his tone was so relentlessly academic. It's a subject that could so benefit from a more personal and emotional tone, and the inclusion of more actual stories--real-life stories--instead of these weirdly fictitious interludes where he imagines things that might happen (but haven't). Surely there are enough actual examples of times and places where increased contact with nature has benefited people in the ways he writes about--I'm familiar with a lot of them myself, so what gives? Imagination is no substitute for real-life narratives, especially when you're trying to convince people of your point of view and get them to feel it.
So I liked it, and I'm glad I read it, and I'm really looking forward to some of this information being popularized by a writer with a more passionate touch.
Stephen Kellert masterfully explores the broad topic of the relationship between people and nature in the modern world with finesse. He backs the principles of biophilia with studies and research in lucid prose, but balances the body of text with "Interludes," personal or fictional narratives that bring the ideas to life. The result is a well-rounded and convincing argument that we will be more motivated to care for our environment out of self-interest than guilt. His tone is balanced and optimistic.