Jump to ratings and reviews
Rate this book

شبِ گربه‌هایِ چشم سفید

Rate this book

48 pages, Paperback

First published January 1, 2001

4 people want to read

About the author

جمشید خانیان

20 books22 followers
جمشید خانیان داستان‌نویس و نمایش‌نامه‌نویس است. کتاب‌های او افتخارات ملی و بین‌المللی زیادی برایش به ارمغان آورده‌اند؛ برگزیده‌ی شورای کتاب کودک، نشان طلایی لاک‌پشت پرنده و قرار گرفتن در فهرست افتخار IBBY لندن و مکزیک از آن جمله‌اند. خانیان نخستین نویسنده‌ی ایرانی ادبیات کودک و نوجوان است که در سال 2018 به فستیوال کلاغ سفید مونیخ دعوت شد.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
0 (0%)
4 stars
0 (0%)
3 stars
2 (66%)
2 stars
1 (33%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 of 1 review
Profile Image for Neda.
498 reviews83 followers
January 9, 2015
خب خیلی منو یاد کوسه ماهی انداخت.
در کوسه ماهی پسره اون مامور ساواک رو که می بینه یاد کوسه ماهی می افته که پدربزرگش رو جلو چشمهای باباش خورده..

اینجا هم منظور از گربه های چشم سفید همون ماموران ساواک باید باشن به احتمال زیاد..

راوی که اسمش هاتف هست یه کبوتر داره به اسم سفیدپر.. گربه ای به اسم زاغو هست که هی میخواد بیاد و اونو شکار کنه..
هاتف میخواد که با تکه آجری اونو بزنه که دیگه از این کارا نکنه..
داستان اینجوری شروع میشه که همینکه هاتف میخواد زاغو را بزنه، یه دفعه سریع در میزنن ..
تا در رو باز میکنن کسی خودش رو هل میده تو و در رو می بنده..

اینطور به نظر میاد که آن مرد جوان از دست پلیسها فرار کرده و چون کوچه بن بست بوده مجبور شده در یکی از خانه ها را بزند..

ننه و بابای هاتف اما اولش میترسن که یارو دزدی چیزی باشه اما وقتی که می فهمن که مرد جوان اسمش احمد است دیگه قضیه فرق میکنه..
احمد داداش بزرگ هاتف بوده که روزی که بابا زورخانه می رفته و احمد را هم همراهش می برده در راه زیر ماشین میرود و چون مردم دیر به آمبولانس زنگ می زنن، احمد می میرد..

از آن روز به بعد بابا آدم دیگری میشود و از همه مردم منتفر است و دیگر آن آدم شوخ طبع قدیم نیست..
دیگر زورخانه هم نمی رود..

الان که می شنوند اسم جوان احمد است قضیه فرق میکند..
پسر اما در را باز کرده و مامورها دیده ان که در باز شده و باید کسی بیرون برود..
پس پدر بیرون میرود و با پلیس احوال پرسی میکند.. گویا آن مامور پدر را می شناسد، قبلا در زورخانه با هم بوده اند..

پدر می خواهد آنها را دست به سر کند که نمی شود و مماموران برای گشتن به خانه آنها می آیند..
ننه نگران است که ناگهان مامور متوجه میشود که چراغهای حمام روشن است..
او از پدر می پرسد که شما چند نفرید پدر میگوید سه نفر اما مادر می گوید 4 نفر.. احمد هم هست..

پدر وقتی این را می شنود مصمم تر است که پسر را نجات دهد..
و در پایان ماموران به پسر مشکوک شده اند اما به خانه بعدی می روند..

و اما نکته اینجاست که به محض اینکه هاتف آن مامور را می بیند متوجه چشمانش می شود که سبز خیلی روشن است درست مثل زاغو..
انگار چشمان سفیدی دارد..
چند صفحه پایان داستان دوو روایت هم زمان با هم پیش میروند: اینکه ماموران دارند از داداش احمدش بازجویی می کنند و پدر و مادر می خواهند او را نجات دهند و دیگر اینکه هاتف آجر را دوباره بر میدارد و بالاخره موفق میشود که دو بار به زاغو بزند و زاغو را خونین از در بیرون کند..

بیرون رفتن زاغو از در با بیرون رفتن مامور چشم سفید از در همزمان می شود..

:)
شاید چون داستان کوسه ماهی رو خونده بودم چندان از تکنیک این یکی لذت نیردم..
نمیدونم..
Displaying 1 of 1 review

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.