مرتضی کربلاییلو، نویسنده متولد ۱۳۵۶. در داستانهایش، هنرمندانه و ظریف، موقعیتی به ظاهر عادی را موشکافانه تصویر میکند تا رعبآور و خاص بودن آنچه بارها و بارها از کنارش گذر شده است طی کشفی دلهرهآور عیان شود. کتاب من مجردم، خانم در بیست و دومین دورۀ کتاب سال شایستۀ تشویق شناخته شد.
خب از نظر من درونمایه اصلی این رمان فقر هست. فقر طبقه متوسط رو به پایین. موضوع جدیدی نیست و به نظرم میتونست بهتر پرداخته بشه بهش. در متن رمان اشکالهای زیادی وجود داره اما به نظرم اشکال اصلی در شخصیت پردازی قهرمان داستان و یه جورایی هم خود پلات هست. برای اینکه بتونم مطمئن تر در این باره بنویسم وقتی که رمان رو خوندم دوباره برگشتم و یه بار دیگه اولهای رمان رو خوندم. ببینید قضیه از این قرار هست که رسول از خانواده کم درامدی هست که در مدرسه چون درسش خوبه همه اش با «بچه پولدارها» دوس میشه.. از یه همچین اصطلاحی خوشم نمیاد اما در کتاب همینجوری اومده. به هر حال رسول اول با پسری با فامیلی احساسی دوست هست و بیشتر پول توجیبی های احساسی صرف خرید اطلسهای گرانقیمت جغرافیایی میشه.
باید بگم که موقعیت زمانی رمان باید آخرهای جنگ ایران و عراق باشه که پیروزی پس از پیروزی داشتیم. به هر حال این فقط حدس منه و دقیق بهش در رمان اشاره نمیشه. و موقعیت مکانی هم باید تبریز باشه.
پس ما الان زمان جنگیم با اون همه فشار و سختی. پدر رسول مکانیک ماشینهای سنگین هست و این روزها کامیونهای جنگ رو تعمیر میکند. بعد از احساسی رسول با امیدمهدی دوست میشه که پدرش وکیل پایه یک دادگستری و اولهای رمان میخوانیم که بیشتر از احساسی دست و دل باز هست و همیشه بعد از مدرسه پولهایش تمام میشود و مجبور است که به دفتر پدرش برود و از او پول بگیرد. در تمام مدت رسول در فکر پدر امیدمهدی و خانه شان و اینکه کلا چطور زندگی میکنند است..
ماجرای اصلی درواقع از اونجا شروع میشه که پدر امیدمهدی که به کفتربازی علاقه دارد، مقدار پول زیادی را در پاکت به امیدمهدی میدهد تا سر راه مدرسه دو کفتر گرانقیمت بخرد..
توجه کنید که اینجا اولهای رمان است و ما شناخت کافی از رسول نداریم. روسل که تاکنون این همه پول را یک جا ندیده از امیدمهدی خواهش میمند که به زیرزمین مدرسه بروند و پولها رو ببینند. او قبول میکند و آنجا رسول سه تا از اسکناسها را برمیدارد و میگوید این هم سهم بچه ها.. امیدمهدی از کار روسل ناراحت میشود چون میداند که پدرش نیز ناراحت میشود اما رسول پول را پس نمیدهد و میگوید که میشود یه جوری دوباره از پدرشول بگیرد..
به هر حال رسول به حیاط مدرسه میرودو همه را به سانودیچ کالاس مهمان میکند.. بچه ها حتا به او متلک هم میگویند که این همه پول را از کجا آوده که اینقدر ولخرج شده..
به هر حال امیدمهدی به پدر میگوید و پدر عصبانی به آقای مدیر شکایت میکند. از آنجا که پدر امیدمهدی کمکهای مالی بسیاری به مدرسه میکند پس راضی نگهداشتن ایشان برای مدیر مهم است. مدیر با کابل آنچنان به کف دست این بچه میزند که دستش زخم میشود و تاول میزند.. اینها به کنار به شغل پدر رسول هم توهین میشود که آره پدرت هر روز در اون چاله سیاه کار میکنه و از این حرفا..
به هر حال حرفهای آقای مدیر تاثیر زیادی روی رسول دارد. او حتامیخواهد رسول را اخراج کندو او را ننگ مدرسه میداند..
رسول بعد از مدرسه به محل کار پدرش که تقریبا خارج از شهر است میرود چون میخواهد دوباره و با ذهنیت جدیدی آن چاله سیاه را ببیند.
در آنجا حادثه آن روز را برای عمو عباس دوست صمیمی پدرش تعریف میکند و عمو عباس او را متقاعد میکند که اول کار درستی نکرده و همیطور آقای مدیر نیز حق نداشته پشت سر پدرش چنین سخن بگویذ.
حالا جالب اینجاست که رسول چنین بهانه می آورد که با آ«ن پول میخواسته بچه ها را خوشحال کندو به آنها سور بدهد..
راستش به نظرم همین موضوع خوب نمیشینه.. من که داشتم رمان رو میخوندم اصلا نتونستم با رسول و کارش رابطه برقرار کنم و اونو درک کنم و این به نظرم لطمه بزرگی به رمان زده. حتا دوباره پس از اینکه رما ن رو خوندم این ابتدای رمان رو دوباره خوندم و باز هم نتواستم باهاش ارتباط بگیرم..
به هر حال پدر امیدمهدی متوجه میشود که تند رفته و روزی روسل را به دفترش دعوت میکند و از او معذرت خواهی میکند و حتا یک شب او را به خانه شان شام دعوت میکنند در حالیکه آقای خاکیه یکی از معلمهایشان هم دعوت شده است.
بقیه حوادث به نظرم در حاشیه هستند اینکه نازلی خانم مادر رسول برای رفتن او به مهمانی تمام سعی اش را میکند که رسول لباس خوبی بپوشد و حتما قبلش حمام رفته باشد و تمیز باشد.. اینکه در مهمانی چه اتفاقی افتاد چندان به نظرم مهم نمی آید..
اما تنها نکته مثبت رمان این است که رابطه رسول با پدرش خوب میشود و انگار این حادثه او را به پدر نزدیکتر میکند. او درک میکند که پدرش هر چه باشد تمام تلاشش را برای امرار معاش خانواده میکند و برای بدست آوردن پول زحمت میکشد.. تنها برای این نکته مثبت که روی من خیلی اثرگذر بود بهش 3 تا ستاره دادم وگرنه دو تا به نظرم مناسب تر بود از آنجایی که اشکالهای نگارشی و ویرایشی زیادی هم داره..
شروعِ داستان کسالتآور است و اگر مجبور نبودم کتاب را بخوانم، حتماً بیخیالِ خواندنش میشدم. ماجرا بعد از چهارده صفحه مقدمهچینی آغاز میشود. لحنِ راوی جذاب و صمیمی نیست و مهمتر اینکه، شخصیتپردازی خاصی هم وجود ندارد. دوتا بچه و دوتا خانواده محور اصلی داستاناند تا ماجرایی دیگر دربارهی فقر و فاصلهی طبقاتی را بخوانیم؛ رسول و خانوادهی فقیرش در برابر امیدمهدی و خانوادهی پولدارش! بیاینکه حرفِ تازهای درمیان باشد. اگر یکی، دو اشارهی مستقیم نویسنده به تبریز نبود، معلوم نبود مکان وقوع داستان کجاست. هیچ نشانی از این شهر و فرهنگش در داستان نیامده. زمان داستان هم دههی شصت است و بحبوبهی جنگ تحمیلی! گفتوگوها، بهخصوص گفتوگوهای آدمبزرگها، تصنعی و شعاریاند و هیچ شخصیتی نیست که آدم را مبهوت نکند! از چه نظر؟ بسکه ساختگیاند و نپذیرفتنی! از رسول و امیدمهدی و باباهایشان گرفته تا آقای ابراهیمی، عباس، طوبا خانم، نازلی و دیگران. ماجراها هم عادی و معمولیاند و گاهی حتا شبیه ماجراهای داستانهای عامهپسند بیمنطقاند. حتی خیلی از ویژگیهای شخصیتهای داستان هم معلوم نیست چه سابقه و دلیلی دارند. مثلاً؟ مثلاً چرا کفتربازی برای سرگرمیِ بابای وکیلِ امیدمهدی انتخاب شده و یا آن سؤالِ تفکربرانگیزِ! آقای خاکیه غیر از اینکه بخواهد فقط یک تصویر دربارهی زندگی و جنگ را به مخاطب نشان بدهد، چه کارکردِ داستانیِ خاصی دارد؟ یا ماجرای آن داستان عاشقانه در کتاب خاکیه یا تأکید او بر اینکه بچههای کلاس داستان را نخوانند و یا دلیل خندهآورش برای اینکه چرا بچههای کلاس این داستان را نخوانند. اصلاً چرا رسول از بابای امیدمهدی میخواهد اجازه بدهد کفترهای نامهبر را به روستایشان ببرد و یا یکهو امیدمهدی در شب مهمانی به یک بچّهی گستاخ و پررو تبدیل میشود و... من که متوجه نشدهام چرا؟! به اینها اشکالهای نگارشی و ویرایشی را هم اضافه کنید. خلاصه، من خوشم نیامد که نیامد.
همهی ملاکها رو داشت تا یه داستان عالی باشه، غیر از پایان. به شدت ساده تموم شد و تو ذوقم زد؛ اگه یه پایان داشتن که مثل خود داستان عمیق و ظریف باشه میتونستم با شدت دوستش داشته باشیم.