سانتاماریا (جلد اول) مجموعهٔ چهل داستان کوتاه از سیدمهدی شجاعی است. داستانهای کتاب به دو بخش تقسیم شدهاند: دورهٔ ۶۷-۷۷ و دورهٔ ۶۷-۵۷. داستانهای هر دوره کاملا منطبق بر فضای حاکم بر اجتماع، دغدغهها، افقها، نگرانیها و روزهای آن سالهاست. در دوره ۵۷ تا ۶۷ بیشتر با ادبیات دفاع مقدس مواجهیم. رشادتها و مردانگیها. ایثارها و ازخود گذشتگیها... شهید و کمی جلوتر خانواده شهید. ارتباط معنوی و معنایی شهید و اطرافیانش. و دغدغههای اجتماعی آن دوران به عنوان زهد پذیری و زهد گریزی. در دوره ۶۷ تا ۷۷ با نگرانیهای جدید نویسنده روبروییم. انتقاد به شیوه مدیریت، سوء استفادهها، سوء مدیریتها و... دغدغههای نویسنده دیگر شهادت و مردانگی نیست، شهادت گریزی و نامردی است. نویسنده ذرهبین خود را در سالهای ۵۷ تا ۶۷ روی دل و احساس مردم گذاشته بود، اما در دهه بعدی نویسندگیاش نگاهش را کمی بازتر نوشته و به روابط آدمها از دو به دو تا کلان پرداخته. نگاهی که رنگ و بوی زنگ خطر برای بیماریهای اجتماعی داشتند و بسیاری که درک افق دید او را نداشتند برآشفتند و شکایتهایی هم شکل گرفت.
سیدمهدی شجاعی در شهریور ماه سال ۱۳۳۹ در تهران به دنیا آمد. در سال ۱۳۵۶ پس از اخذ دیپلم ریاضی، به دانشکده هنرهای دراماتیک وارد شد و در رشته ادبیات دراماتیک به ادامه تحصیل پرداخت. همزمان، به دانشکده حقوق دانشگاه تهران رفت و پس از چند سال تحصیل در رشته علوم سیاسی، پیش از اخذ مدرک کارشناسی، آنرا رها کرد و بهطور جدی کار نوشتن را در قالبهای مختلف ادبی ادامه داد.
حوالی سالهای ۵۸ و ۵۹ یعنی حدود ۲۰ سالگی، اولین آثار او چه در مطبوعات و چه در قالب کتاب منتشر شدند.
حدود هشت سال مسؤولیت صفحههای فرهنگی و هنری روزنامه جمهوری اسلامی و سردبیری ماهنامه صحیفه را به عهده داشت. سالهای متمادی مسؤولیت سردبیری مجله رشد جوان را برعهده داشت و همزمان در سمت مدیر انتشارات برگ به انتشار حدود ۳۰۰ کتاب از نویسندگان و هنرمندان و محققان کشور همت گماشت.
شجاعی سردبیر و مدیر مسوول ماهنامهٔ نیستان بود. که از سال ۱۳۷۴ تا ۱۳۷۷ منتشر شد. داستان کوتاهی که با عنوان «پارک دانشجو» در شمارهٔ ۱۲ مجلهٔ نیستان به چاپ رساند، مشکلات قانونیای از سوی دانشگاه آزاد اسلامی برای وی و مجلهاش بوجود آورد. همچنین پس از چاپ سلسله مطالبی طنز در نقد مکاتب فمنیستی، علی رغم شکایت دادستان وقت (اقای رازینی) و تبرئه ایشان، در اعتراض به شرایط موجود، خود از انتشار نیستان خودداری کرد.
مسؤولیت داوری چند دوره از جشنواره فیلم فجر، جشنواره تئاتر فجر، جشنواره بینالمللی فیلم کودک و نوجوان و جشنواره مطبوعات از فعالیتهای هنری و فرهنگی او طی سالهای ۶۵ تا ۷۵ بهشمار میروند.
اگرچه رشته تحصیلیاش ادبیات نمایشی بوده و چند نمایشنامه هم به دست چاپ سپرده، اما بیشتر بر روی داستاننویسی متمرکز شده و مجموعههایی از داستانهای کوتاه و بلند مانند «سانتاماریا» و «غیر قابل چاپ» را منتشر کرده است.
از دیگر آثار هنری سید مهدی شجاعی، قطعههای ادبی اوست که در قالب چند کتاب به بازار نشر روانه شدهاند.
فیلمنامههای «بدوک»، «دیروز بارانی» و «پدر» کارهای سینمایی مشترک او با مجید مجیدی هستند و فیلمنامه «چشم خفاش» و «قلعه دبا» کارهای سینمایی مشترک او با بهزاد بهزادپور. از دیگر فیلمنامههای سیدمهدی شجاعی، میتوان به «کمین» و «آخرین آبادی» اشاره کرد که توسط کانون پرورش فکری کودکان ساخته شدهاند.
همچنین کتابهای «کشتی پهلو گرفته»، «پدر، عشق و پسر»، «آفتاب در حجاب»، «از دیار حبیب»، «شکوای سبز»، «خدا کند تو بیایی» و «دست دعا، چشم امید» حاصل تجربههای او در زمینه ادبیات مذهبی هستند.
به صورت جدی و مستمر نیز به ادبیات کودک و نوجوان اشتغل دارد.
تصمیم نداشتم برای این کتاب چیزی بنویسم ولی دیدم عادلانه نیست که کسی تصور کند حق همه ی داستان های این کتاب دو امتیاز است. واقعیت این است که اکثر داستان های این کتاب (به خصوص در بخش ابتدایی) ارزش یک امتیاز هم ندارند ولی در کمال تعجب داستان هایی هم در این کتاب هستند که راحت می شود امتیاز کامل بهشان داد...آخر این همه تفاوت آقای نویسنده؟!! به معنای واقعی کلمه چند داستان خوب نویسنده در این کتاب شهید شده اند...
فقط یک پیشنهاد برای نویسنده: کاش اصرار نداشتید هرچه می نویسید را چاپ کنید!
البته این نظر شخصی من است...شاید ارزش چاپ داشتند که چاپ شده اند...شاید...
پی نوشت: می خواستم بگویم من کلا با داستان کوتاه ارتباط برقرار نمی کنم ولی دیدم واقعیت این نیست...در حال حاضر دو نویسنده را می شناسم که داستان های کوتاهشان را دوست دارم (ارزش خواندن دارند) و متاسفانه هیچکدام ایرانی نیستند...
• شیرین من، بمان! ○ همسر شهید است. کسی که اکنون بی سایهی همسر رنج پرورش دسته گلها را تنهایی به دوش میکشد. خسته از بیتفاوتی اطرافیان پر مدعا و بدهکار، قصد خودکشی گرفته است. در یک نیمروز که بچهها خانه نیستند، مشتی قرص را در آب حل میکند و پارچ را سر میکشد. شاید ۲۰ دقیقه بیشتر فرصت تا مرگش نباشد. داستان، شرح مکالمات و دردل های این همسر شهید با شوهر در این ۲۰ دقیقهی پایانی عمر است. § ولی کجا شهید خانوادهی خود را رها خواهد کرد؟ او باز میگردد. باز که نه. سری میزند به همسر. خانه را مرتب میکند. مینشیند کنارش. میگویدش، کاش میشد دانستهها و دیدههای خودم از آن سو را مو به مو برایت بازگو کنم. کاش میشد نشانت دهم که تو، آن شبی که بچهها را سیر کردی و خودت گرسنه خوابیدی، همان زمانی که آرام بغض کردی و تا صبح گریه کردی، بی آنکه بچهها بفهمند، چگونه از من پیشی گرفتی.! کاش میشد نشانت دهم که تو میتوانی به جاهایی برسی که حتی من شهید معرکه نیز نمیتوانم. ○ شاهکار این مجموعهی شامل ۴۰ داستان از مهدی شجاعی، به نظر من این داستان بود. داستانها غالبا چندان خلاقانه نبودند و نثر اکثرشان هم بسیار معمولی که دور از نثر فاخر بود. هرچند کیفیت داستانهای نوشته شده در دورهی ۶۶-۷۶ از دورهی ۵۶-۶۶ بیشتر میزند، با این حال تفاوت معنا داری از حیث کیفیت نثر و خلاقیت سناریو داستان در بین این دو دوره به چشم نمیخورد؛ که یعنی مهدی شجاعی آنچنان در نوشتن داستانهای کوتاه در این ۲۰ سال رشد نکرده است. داستانهای کوتاهی شبیه شکیبا، ماهجبین و سانتارماریا نیز، نمونهای از تراوشات ذهنی نه چندان پرباری است که غالب آدمها دارند و نباید آنچنان جدیشان بگیرند؛ با این حال شجاعی ظاهرا هرچیزی به ذهنش آمده را نوشته است؛ بیآنکه بعضی از آنها معنایی ملموس را برای غالب مخاطبین تداعی کنند. • در مجموع من از این کتاب، داستانهای شیرین من بمان!، دزد ناشی، راهخانه کجاست، امضا و بیست و یک سال تجربه را پسندیدم و آنها را در رده داستانهای خوب دستهبندی میکنم. مابقی کتاب شامل داستانهای غالبا متوسط، و ضعیف میشد.
... دیشب آمده بود به خوابم . مرا هزار بار کشت و زنده کرد _چه شکلی؟ _چه شکلی؟تماما قلب بود.یک قلب بزرگ با چشم و گوش و دست و پا _نه,چه شکلی آمده بود؟ _میگفت مگر من چه کرده بودم با تو؟ _با من ؟ هیچ _با دیگران چه کرده بودم؟ _هیچ _چرا با من چنین کردی؟ _من شغلم...! _شغل تو جلادی روح است ؟جز این بود که من محبت کردن را دوست داشتم و محبت دیدن را؟جز این بود که من با عشق ورزیدن زنده بودم؟ کجای این گناه بود؟ ...
I learned that love is something beyond what we can see with our eyes but its some thing that u can only feel it in ur heart.I found a deeper meaning of love.I understood that the true love is only some thing that can help u become closer and closer to God.this kind of love can cause u to be one with God.u can say u have fell in love only when u can see the face of God in the eyes of who u love.GOD IS THE ONLY ONE WHO CAN GIVE MEANING TO UR LOVE.SO,IF U WANT TO TASTE THE REAL LOVE,LOVE SOME ONE WHO CAN BRING THE LIGHT OF THE EXISTANCE OF GOD TO UR LIFE...اگر خدا پل رابط بین احساس دو نفر نسبت به هم نباشه نام عشق رو هیچ وقت شایسته ی اون احساس ندون... این کتاب از چند داستان کوتاه تشکیل شده که نظری که بالا در مورد این کتاب دادم تنها مربوط به یکی از اونهاست.
مهدی شجاعی در داستانی از این کتاب که عنوان «سانتاماریا» دارد و کتاب نیز نام خود را از آن گرفته است، مینویسد: از همان لحظه اول که دیدمش، احساس کردم باید سانتاماریا صدایش کنم. نمیدانم چرا ناگهان این فکر به ذهنم خطور کرد. چندی پیش که برای سیاحت به کلیسای ماکو رفته بودم، این اسم را در نیایش میسحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاکی مریم مقدس با این نام به دلم نشست. اما این اسم و خاطره، پس از سالیان سال کاملا از ذهنم رفته بود تا زمانی که او آمد.
فقط نصفه رهاش کردم چون مهلت کتابخونه تموم شده بود. ولی از نظر خودم نیم بهتر داستان ها که بخش اول کتابه رو خوندم. هر چی کتاب جلوتر میره بوی شهادت تو صفحات بیشتر میشه. نمیگم بده، من خودم با داستان این شب عزیز با کتاب آشنا شدم ولی تم خسته کنندهایه چون داستان های کوتاه اگر زیادی همگرا بشن حوصله خواننده رو سر میبرن. طنز هاش هم دوست داشتم. مورد علاقه هام: برای زندگی شازده حساب پسانداز راه خانه کجاست آبی، اما به رنگ غروب آن شب عزیز ویروس
به نظر ��ن داستانهای خوب این کتاب، ماه جبین و سانتاماریا هستند و بقیه معمولیاند. با توجه به ارتباط این دو داستان با هم، خواندن پشت سر هم آنها شاید جالب باشد.
یه جوری مجموعه داستانه، که واقعا انگار هر داستان رو از یه گوشهای جمع کردند و ریختند توی قابلمه و هم زدند. اصلا انگار نه انگار همهشون رو یه نویسنده نوشته، هر کدوم ادبیات خودشون رو دارن، دغدغهی خودشون و کلا قراره گرگیجه بگیرید اگه پشت هم میخونیدشون.
در حدود هجده،نوزده سالگى يك دور اين كتاب رو تا نيمه خواندم و اون زمان مجذوبش شدم البته همون موقع هم نتونستم داستان های نیمه ی دوم کتاب رو بخوانم چون برام کشش نداشت. این سری در سی سالگی کتاب رو به طور کامل خواندم اما به سختییییی و دیگه برام جذابیتی هم نداشت! حتی داستان هایی که قبلا ازش خوشم اومده بود! خلاصه اینکه تغییر کرده ام و روی ذائقه ی کتابخوانی ام هم تأثیر گذاشته.
majmooe daastanhaye kootahe ostad shojaee baa name santa maria ke mesle hamishe onvane jazabist... in majmoe dastan baes mishavad ke seyed mahdie shojaee niz dar zomreye dastane kootah nevisane be naam e iran jay girad.
همان لحظه اول كه دیدمش ، احساس كردم باید سانتا ماریا صدایش كنم . نمی دانم چرا ناگهان این فكر به ذهنم خطور كرد . چندی پیش كه برای سیاحت به كلیسای ماكو رفته بودم ، این اسم را در نیایش مسیحیان شنیدم و همان لحظه تمام صفا و پاكی مریم مقدس با این نام به دلم نشست .
هرجا که پا می گذاری اول به چشمهایت خیره می شوند و بعد قد و بالایت را برانداز می کنند و سپس آشکارا فکر می کنند که چگونه می توانند دست به سوی هستی ات دراز کنند! انگار نه آدم،که لقمه ای هستی که در زمین راه می روی! انگار وسیله ای هستی که بی چون و چرا باید لذت دیگران را تأمین کنی!
واقعا در نویسندگان حاضر که شجاعی یکی از بی نظیر هاست یا بهتر بگم بی نظیرترین ولی سانتاماریا چون در اوایل نویسندگی اش نوشته شده در قسمت سال های 50 تا 60 داستان هاش اون شخصیت پردازی و بداهه ها و نکات غیر منتظره ای که در کتب جدید ترش هست رو نداره و همین خواننده رو خسته می کنه بر عکس بقیه کتاب هاش