3.5
گم در راههای گمگشته جدیدترین کار صمد طاهری نویسنده 68 ساله آبادانی است که در واقع داستانی است تلخ از روزگار مردمانی که خودشون در زندگی گم شدهاند. گم شدگانی که پی گمشدهای میگردند اما گم شده واقعی خودشون هستند. داستان در 17 فصل روایت میشه و شخصیتهای مختلف داستان راوی یک یا چند فصل هستند. تعدد راویان صدمه ای به پیشبرد روایت نزده بود. با گذشت کمی از داستان، شخصیت ها و نسبتهاشون با هم رو متوجه میشیم و این مساله گنگی و گیجی خاصی رو نداره.کمی صبوری و دل سپردن به داستان،مساله رو حل میکنه.
داستان در آبادان و روستاهای اطرافش روایت میشه اما جغرافیای داستان محدود به این منطقه نمیمونه و گریزی هم به شمال کشور و سایر مناطق جنوب مثل بوشهر زده میشه. داستان با لهجه نوشته شده. این مساله بسیار برای من دلنشین بود. به طور کلی لهجه جنوبی رو دوست دارم و این مساله برای من در رابطه با داستان یک حُسن محسوب میشد. البته یک سری لغات محلی و بومی در داستان به کار رفته بود که نیاز بود معنی اون یا در پاورقی و یا در انتهای کتاب آورده بشه که این کار متاسفانه انجام نشده بود .همون اوایل داستان متوجه میشیم درویش عضو کوچک خانواده در گذشته و در سال سیاه گم شده. در طول این 17 فصل ما هم سرنوشت و سرگذشت درویش رو مطلع میشیم و هم با سایر اعضای خانواده و چالشهاشون آشنا میشیم.
داستان در فضای تلخی روایت میشه. فقری که در دل داستان روایت میشه و شخصیتها با اون مواجه هستند یک فقر عادی نیست. فقری است که حتی خوندن ازش آدم رو متاثر میکنه. داستان به مثابه یک لوکوموتیو در حال حرکتی است که واگنهای مهمی بهش وصل شدند. ابدا فقط ماجرای درویش روایت نمیشه. درسته که گم شدن درویش به عنوان یک سوژه مهم و یک مجهول تا انتهای داستان کشش موضوعی بالایی داره اما مسائل مهمی چون مهاجرت برای گذران زندگی به نقطهی دیگری از سرزمین، فقری که شخصیتها با اون درگیر هستند و همچنین تلاش زیادی که برای بقا انجام میدند در داستان به خوبی پرداخته شده و تونسته داستان رو غنی کنه و ارزش اون رو بالا ببره. شخصیتهای این داستان همانطوری که در بالا اشاره کردم، در پس این فقر و این زندگی توام با سختی و مرارت زیاد مثل گمشدههایی هستند که در مسیرهای مختلف و صعب العبور زندگی گم شدهاند. چه درویش چه عباسعلی و چه حسینعلی و دیگران در این داستان گم شده هایی هستند که هر چه میگردند خودشون رو در بازیابی ناتوان میبینند. ارتباط گرفتن با فضای داستان و شخصیتها به لطف نویسنده، برقرار بود و
پایان داستان( توام با اسپویل) :
به نظرم اینکه داستان پایان باز نداشت و سرنوشت درویش مشخص شد، بسیار درست بود و این چنین پایانی برای چنین داستانی لازم بود. پایان باز میتونست به داستان صدمه بزنه. این نکته رو باید اشاره کرد که چنین پایانی، تلخی داستان رو بسیار بیشتر کرد و یک ضربه مهلکی تونست به مخاطب وارد کنه، هر چند که با تکه های پازلی که نویسنده برای مخاطب چیده بود، پایان قابل حدس بود و خبری از شگفتانه نبود، اما نفس مشخص شدن واضح داستان، برای من ارزشمند بود... اما مساله ای که در داستان روایت شد، یعنی اینکه عباسعلی نتونسته بود اسفندیار و درویش رو از هم تشخیص بده، برای من پذیرشش سخت بود. یه کمی حس باز شدن گره داستان به هر قیمتی بهم دست داد. توضیحاتی داده شد اما باز هم کفایت نکرد.من این مساله رو نقطه ضعف میدونم و ای کاش تدبیر دیگری اندیشیده میشد و شکل روایت به گونه باورپذیرتری انجام میگرفت.