Costică Brădățan is a Professor of Humanities in the Honors College at Texas Tech University, USA, and an Honorary Research Professor of Philosophy at University of Queensland, Australia. He is the author or editor of several books, and his work has been translated into many languages, including Dutch, German, Italian, Chinese, Vietnamese, and Farsi. Bradatan writes regularly for such publications as the New York Times, Times Literary Supplement, Aeon, Dissent, and The New Statesman, and serves as the Religion/Comparative Studies Editor for the Los Angeles Review of Books.
من زیاد نفهمیدم حرف حساب نویسنده چیه؟ میخواد در ستایش شکست حرف بزنه و بگه این شکست ها خوبه چون باعث میشه آدم حد و حدود خودش رو بفهمه.از فروتنی میگه. در مذمت کمالگرایی میگه و معتقده شکستها ، حالا در این مجموعه که منظور شکستهای سیاسی است، باعث میشه آدم اون جایگاه اصلیش رو بشناسه... اما واقعا شکستهای سیاسی به خاطر کمالگرایی ما در خواسته های سیاسیمونه؟ اگر هم باشه این فقط یکی از موارد هست و نمیشه یه جوری صحبت کرد که انگار این ریشه مشکلات ما در این حوزه است... اعتبار زیادی که نویسنده به این قضیه داده بود باعث شد اعتبار مطالبش نزد من کم بشه! مثلا گفته بود فراموش نکنیم داستانهای آرمانشهری در حد یه داستان هستند، نتیجه تخیلات ما هستند و نباید بیش از این جدی گرفته بشه. کلام پنهان این ادعا اینه که انگار بسیاری حساب زیادی روی این داستانها کردند.انگار آدمیزاد غرق در رویا و خیاله. ببینید به عنوان کسی که جمله منتسب به محمدعلی فروغی که میگه : سیاست عالم امکانهاست نه آرزوها(نقل به مضمون) رو همیشه مثل یک چراغ راهنما واسه خودم دست گرفتم، اینکه رویایی فکر نکنیم و محدودیتها و معذوریتها و شرایط ویژه جغرافیایی که در اون زیست میکنیم رو درک کنیم و موارد مشابه رو کاملا قبول دارم.اما اینم که بخوایم ضریب زیادی و بیش از اندازه به این موضوع بدیم رو قبول ندارم. باید به اندازه سهمی که هست، مشکل رو دید. نه کوچکتر و نه بزرگتر. انگار نویسنده معتقد بود در پس هر شکست سیاسی، همینقدر که ما متواضع تر بشیم(کما اینکه مشکل اصلی در عدم تواضع و زیاده خواهی ماست) میشه از پس این ویرانه های شکست سیاسی در بیایم...
یک مساله مهم هم وجود داره و اینکه احتمالش هست من واقعا کتاب رو نفهمیده باشم ولی از اونجایی که دیدم اسم اصلی کتاب هم در ستایش شکست، چهار آموزه در باب فروتنی است، یحتمل باید در کل جلدها آدمیزاد رو دعوت کرده باشه به تواضع و امثالهم که در رواقی گری هم مطالب مشابهش رو داریم که مورد پسند من نیست.
در مورد کار بیخود نشر اطراف هم در اولین آپدیت نوشتم. به نظر من انتشارات،مترجم حق تغییر ماهوی کتاب رو به هر دلیل خیری مثل کاهش هزینه ندارند. این کتاب از چهار فصل تشکیل شده که نشر اطراف اونها رو جداگانه چاپ کرده و اسمش رو گذاشته جلدهای مختلف! کتابسرای میردشتی این کتاب رو کامل چاپ کرده...از طرفی این نکته باید توجه بشه که وقتی ناشر در مقدمه مینویسه بهتر است کتابها به ترتیب انتشار خوانده شود، این یعنی یک ارتباطی بین فصول کتاب بوده..البته کسانی هم هستند که با این کار نشر اطراف موافقند که تفاوت نظرها طبیعی است ولی شخصا هیچ استقبالی از این کار نمیکنم.
جلد چهارم و آخر مجموعه را امروز تمام کردم. حرف زدن راجع به شکست برای من جالب است اما این مجموعه، ملغمهای از آدمهایی است که حتی شکستخورده هم نیستند و فقط خودشان خود را مغلوب میدیدهاند. اصل ماجرا را نفهمیدم ولی کتاب جالبی بود. با سرگذشتهای جالبی آشنا شدم.
«شرمآورترین جنبه شکست سیاسی این است که به رغم هرچه گفته و انجام میشود، هرگز درسی از آن نمیگیریم. فجیعترین کارهای سیاسی را در نظر بگیرید: جنگ خانمانسوز، پاکسازی قومی، تجاوز دسته جمعی، نسلکشی یا هر چیز دیگری. تقریباً شکی نیست که اینها دوباره هم رخ خواهند داد. همه انسانها میرا هستند اما هیتلرها و استالینهای این جهان هرگز واقعا نمیمیرند. فقط نامشان تغییر میکند. ما از همه کارهای آنها خبر داریم اما آگاهیمان مانع نمیشود که دیگرانی همان کارها را دوباره نکنند.»
روند و نوع فصلبندی کتاب رو دوست داشتم، البته بیشترش یک سری اطلاعات تکراری از حکومتها تمامیتخواه بود که اگر قبلا مثل من زیاد درباره کشورهای کمونیستی خونده باشین چیز جدیدی نداشت اما بخشهای مربوط به گاندیش جالب بود. اتمام کتاب و بخش نتیجهگیریش هم خیلی کوتاه و خام بود. انگار به اندازه تمام اون دادههایی که در نهایت باید منتهی میشد به یک گزاره و جمعبندی دلش نخواسته بود براش انرژی بذاره.
یک کتابسازی اعصابخردکن دیگه از نشر اطراف! نمیدونم ناشر با چه مجوزی کتاب رو چهار تیکه کرده و هر کدوم رو جداگانه فروخته. از این گذشته، تا آخر کتاب نمیفهمی منظور نویسنده از این کلیگوییها چیه؛ یعنی هر صفحه کتاب به تنهایی جالبه اما هیچ نخ تسبیحی وجود نداره که اینها رو به هم مربوط کنه. نتیجه میشه اینکه خواننده احساس میکنه داره یه سری پست اینستاگرامی میخونه. مطمئن نیستم مشکل از خود کتاب بوده یا این بلاییه که حین فرآیند کتابسازی دچارش شده. در مجموع پیشنهاد نمیکنم.
«تو در جهنم زندگی نمیکردی، جهنم در تو زندگی میکرد. جهنم بود که لحظه به لحظهٔ زندگی آگاهانهات را شکل میداد و نهایتاً تعریفت میکرد. با جهنم بیدار میشدی، تمام روزت را در جهنم میگذراندی و با جهنم به رختخواب میرفتی.»