پرگویی نویسنده آدم رو کلافه میکنه. شاید بشه گفت آنچه نویسنده میخواسته بگه بد نبوده اما برای گفتنش نیازی به بیش از 800 صفحه پرچانگی نیست. به شخصه انتظار ندارم که همیشه در هر کتابی همه موارد کامل و بدون نقص باشه. مثلا اگه یه کتابی چیزی برای گفتن نداشته باشه اما در کل سرگرم کننده باشه و بتونه تصاویری زیبا در ذهنم بوجود بیاره در امتیاز دادن بهش خست نمیکنم. یا برعکس اگه یه نویسنده ای یه فکر یا فلسفه ای رو مطرح کنه که جالب باشه هر چند نتونسته باشه خوب تعریف و تفسیرش کنه بازم میگم عیب نداره. این کتاب اما تکرار و تکرار و تکراره. یک جمله رو میشه 36 بار دید در جای جای کتاب. در مجموع نویسنده میخواسته حرف خوبی بزنه اما خیلی خیلی درازگویی کرده که همه خوبیهاش رو از چشم آدم میندازه
یک متکلم وحده ی ملتهب و هذیان گو، به قصد کشتن "او" چهار روز از اداره ی ضایعات (جایی که در آن مشغول به کار است) مرخصی می گیرد. در هر قسمت از داستان "او" در هویت های متنوع ظاهر می شود، از همسر راوی گرفته تا داماد سرخانه اش ودوستان خلاف کارش. مونولوگ ها، تراوشات فکری و بازگویی خاطرات تلخ و نفس گیر تا صفحات پایانی کتاب ادامه می یابد و در نهایت، راوی متوجه می شود این "او"ی مجهول الهویت خود شخصِ اوست که دستش به گناهان متعددی آلوده شده و بیش از هرکس دیگر مستحق مجازات و مکافات است. پس نهایتا خودش را نابود می کند. بی شک مهارت نویسنده در انتخاب لحن و کلمات برای انتقال حس شیدایی و کلافگی راوی بی نظیر است. اما درازه گویی ها سبب دلزدگی و خستگی مخاطب می شود.