What do you think?


سلطان مار
نمایشنامه
- GenresPlaysDramaLiterature
104 pages, Paperback
First published April 1, 1966
About the author
بهرام بیضائی
70 books84 followersبهرام بیضایی: مروری بر زندگی و آثار یک اسطوره زنده
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
سبک و مضامین کلیدی
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی، نویسنده، کارگردان، پژوهشگر و اسطورهشناس برجسته ایرانی، در ۵ دی ۱۳۱۷ در تهران چشم به جهان گشود ور در روز ۵ دی ۱۴۰۴ در سن ۸۷ سالگی، دور از وطن، چشم از جهان فروبست. او به عنوان یکی از پیشگامان موج نوی سینما و تئاتر ایران و از تأثیرگذارترین چهرههای فرهنگی معاصر شناخته میشود که با خلق آثاری عمیق و چندلایه، نقشی بیبدیل در غنای هنر و اندیشه ایرانی ایفا کرده است.
آغاز راه و شکلگیری اندیشه
بیضایی در خانوادهای اهل فرهنگ و ادب در تهران زاده شد. پدرش، ذکایی بیضایی، شاعر بود و این پیشینه، او را از همان ابتدا با ادبیات و هنر مأنوس کرد. علاقهی وافر او به سینما و نمایش از دوران نوجوانی آغاز شد و همین علاقه او را به سمت پژوهشهای گسترده در تاریخ نمایش ایران و جهان سوق داد. بیضایی تحصیلات خود را در رشته ادبیات فارسی در دانشگاه تهران آغاز کرد، اما آن را ناتمام گذاشت تا به صورت مستقل به تحقیق و آفرینش هنری بپردازد.
حاصل پژوهشهای ژرف او در همان دوران جوانی، کتاب مرجع و ماندگار "نمایش در ایران" بود که به عنوان یکی از مهمترین منابع در زمینه تاریخ نمایش ایرانی شناخته میشود و تسلط عمیق او بر ریشههای فرهنگی و نمایشی ایران را به نمایش میگذارد.
کارنامه هنری: از صحنه تئاتر تا پرده سینما
فعالیتهای هنری بیضایی در دو حوزه اصلی تئاتر و سینما متمرکز است، هرچند قلم او در قالب فیلمنامه، نمایشنامه، پژوهش و داستاننویسی نیز آثاری درخشان خلق کرده است.
در عرصه تئاتر، بیضایی با نگارش نمایشنامههایی چون "پهلوان اکبر میمیرد"، "مرگ یزدگرد"، "چهار صندوق" و "افرا، یا روز میگذرد"، جانی تازه به تئاتر ایران بخشید. آثار نمایشی او با بهرهگیری هوشمندانه از اساطیر، تاریخ و فرمهای نمایش ایرانی (همچون تعزیه و نقالی) و ترکیب آن با تکنیکهای مدرن تئاتری، به کاوش در مفاهیمی چون هویت، تاریخ، زن، مرگ و حقیقت میپردازند. زبان فاخر، ساختار پیچیده و شخصیتپردازی عمیق از ویژگیهای بارز نمایشنامههای اوست.
در حوزه سینما، بیضایی کار خود را با ساخت فیلم کوتاه "عمو سیبیلو" در سال ۱۳۴۹ آغاز کرد و با اولین فیلم بلندش، "رگبار" (۱۳۵۱)، نام خود را به عنوان یک فیلمساز صاحبسبک و اندیشمند مطرح کرد. "رگبار" با نگاهی دقیق و شاعرانه به تحولات اجتماعی و تقابل سنت و مدرنیته، آغازگر مسیری بود که با شاهکارهایی چون "باشو، غریبه کوچک" (۱۳۶۴)، "شاید وقتی دیگر" (۱۳۶۶) و "مساف" (۱۳۷۰) ادامه یافت.
فیلم "مرگ یزدگرد" (۱۳۶۰)، که اقتباسی از نمایشنامه خود او بود، نقطه عطفی در کارنامه سینمایی او و سینمای ایران به شمار میرود. این فیلم با ساختاری مبتنی بر روایتهای متناقض و تمرکز بر مفهوم نسبیت حقیقت، نمونهای درخشان از سینمای فلسفی و تاریخنگر است. "سگکشی (۱۳۷۹) نیز پس از سالها دوری از فیلمسازی، بازگشتی قدرتمندانه برای او بود که با استقبال منتقدان و تماشاگران روبرو شد.
سبک و مضامین کلیدی
آثار بیضایی، چه در سینما و چه در تئاتر، از ویژگیهای منحصر به فردی برخوردارند:
زبان و دیالوگ: استفاده از زبانی فاخر، ادیبانه و در عین حال دقیق و حسابشده که به آثار او عمقی چندبعدی میبخشد.
اسطوره و تاریخ: بهرهگیری از اساطیر ایرانی و بازخوانی رویدادهای تاریخی برای طرح مسائل جهان معاصر.
هویت زنانه: توجه ویژه به شخصیت زن و جایگاه او در تاریخ و اجتماع. زنان در آثار بیضایی اغلب شخصیتهایی قدرتمند، کنشگر و پیچیده هستند.
ساختار روایی: استفاده از ساختارهای روایی غیرخطی، روایتهای تودرتو و شکستن مرز میان واقعیت و خیال.
پژوهش و دقت: تمامی آثار او بر پایه تحقیقات گسترده و دقیق در زمینههای تاریخی، اسطورهشناسی و فرهنگی بنا شدهاند.
مهاجرت و تداوم فعالیت
بهرام بیضایی در سال ۱۳۸۹ به دعوت دانشگاه استنفورد به ایالات متحده آمریکا مهاجرت کرد و به عنوان استاد مدعو در این دانشگاه به تدریس و پژوهش در زمینه ادبیات و هنرهای نمایشی ایران پرداخت. او در طول اقامت خود در آمریکا نیز از فعالیت هنری باز نایستاد و چندین نمایشنامه از جمله "طربنامه" و "چهارراه" را با حضور بازیگران ایرانی در کالیفرنیا به روی صحنه برد و کارگاههای آموزشی متعددی برگزار کرد.
بهرام بیضایی، با بیش از نیم قرن فعالیت هنری و پژوهشی، نه تنها به عنوان یک هنرمند بزرگ، بلکه به مثابه یک اندیشمند و روشنفکر تأثیرگذار، جایگاهی رفیع در تاریخ فرهنگ
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 53 reviews
August 27, 2023
سلطانمار : آهای سیاه،برو آن وسط بخواب.
سیاه : بخوابم؟
سفیر جابلصا : فرمودند بخواب.
سیاه : خوابم نمیآد !
سفیر جابلصا : یعنی دراز بکش.
سیاه : خواب هم ببینم؟
سلطانمار : فقط خودت را بزن به خواب؛ بی حرکت! حالا این چیست آقایان؟ عین مُرده؛ جسد.
سفیر جابلقا : مو نمیزند !
سفیر جابلصا : گویی سالهاست به رحمت حق رفته!
سلطانمار : حالا شما بروید کلاه جسد را بردارید.
سفیر جابلصا : کلاه؟ با کمال میل.
سلطانمار : شما کفش جسد را بردارید.
سفیر جابلقا : هرچه بفرمایید.
سلطانمار : شما جلیقهی جسد را بِکَنید.
سفیر جابلصا : چه افتخاری.
سلطانمار : و شما میتوانید جورابهایش را صاحب شوید.
سفیر جابلقا : چه سعادتی.
سلطانمار : شما بروید پیرهن جسد را دربیاورید.
سفیر جابلصا : آه،پیراهن.
سلطانمار : شما بروید شلوار جسد را دربیاورید.
سیاه : (از جا میپرد,شلوارش را میچسبد.)این دیگر نه ! این دیگر نه !
سلطانمار : میبینید آقایان ؟ملت به اینجا که برسد از جا بلند میشود !
واضح!؟
سیاه : بخوابم؟
سفیر جابلصا : فرمودند بخواب.
سیاه : خوابم نمیآد !
سفیر جابلصا : یعنی دراز بکش.
سیاه : خواب هم ببینم؟
سلطانمار : فقط خودت را بزن به خواب؛ بی حرکت! حالا این چیست آقایان؟ عین مُرده؛ جسد.
سفیر جابلقا : مو نمیزند !
سفیر جابلصا : گویی سالهاست به رحمت حق رفته!
سلطانمار : حالا شما بروید کلاه جسد را بردارید.
سفیر جابلصا : کلاه؟ با کمال میل.
سلطانمار : شما کفش جسد را بردارید.
سفیر جابلقا : هرچه بفرمایید.
سلطانمار : شما جلیقهی جسد را بِکَنید.
سفیر جابلصا : چه افتخاری.
سلطانمار : و شما میتوانید جورابهایش را صاحب شوید.
سفیر جابلقا : چه سعادتی.
سلطانمار : شما بروید پیرهن جسد را دربیاورید.
سفیر جابلصا : آه،پیراهن.
سلطانمار : شما بروید شلوار جسد را دربیاورید.
سیاه : (از جا میپرد,شلوارش را میچسبد.)این دیگر نه ! این دیگر نه !
سلطانمار : میبینید آقایان ؟ملت به اینجا که برسد از جا بلند میشود !
واضح!؟
January 9, 2017
خیلی شبیه داستان پسوخه و اِروس در اساطیر یونانی بود. بیضایی نمایشنامه رو از روی قصه ای که مادربزرگش براش تعریف کرده نوشته. بعید نیست که با اسطوره پسوخه و اِروس منشأ مشترکی داشته باشن.
در اساطیر یونانی، "پسوخه" نام دخترکی زیبا بود که "اِروس" ایزد عشق، از میان موجودات میرا، تنها او را شایسته ی همسری خود دانسته بود و شیدایش شده بود. اما پسوخه ی زیبا، دل به دیوی بد شکل باخته بود.
اِروس هر شب در تاریکی به نزد پسوخه می آمد، و پسوخه به خیال آن که این سایه، دیوی است، با او عشق می ورزید و شرط می کرد که چراغ را روشن نکند. اما شبی از فرط کنجکاوی چراغی روشن کرد و ایزدی زیبا را در بستر خود یافت و چنان مبهوت زیبایی خدای عشق شد، که روغن داغ چراغ بر پای اروس ریخت و او را از خواب بیدار کرد. اروس که دید هویتش فاش شده، آزرده خاطر از نزد پسوخه پرواز کرد و ترکش کرد.
پسوخه، که اکنون واله خدای عشق شده بود، سرگردان جهان زندگان و مردگان را زیر پا گذاشت تا اِروسش را بیابد. از جانب خدایان مأموریت هایی دشوار بر دوشش گذاشته شد و او همه را به جان خرید تا به عشق گم شده اش برسد. و تنها وقتی که به بلوغ رسید و از پیله ی ناپختگی بیرون آمد، اروس به نزدش بازگشت. پس او را نامیرا کرد و با خود به میان ستارگان برد، تا در جهان سرمدی آسمانیان، تا ابد با یکدیگر عشق بورزند.
در اساطیر یونانی، "پسوخه" نام دخترکی زیبا بود که "اِروس" ایزد عشق، از میان موجودات میرا، تنها او را شایسته ی همسری خود دانسته بود و شیدایش شده بود. اما پسوخه ی زیبا، دل به دیوی بد شکل باخته بود.
اِروس هر شب در تاریکی به نزد پسوخه می آمد، و پسوخه به خیال آن که این سایه، دیوی است، با او عشق می ورزید و شرط می کرد که چراغ را روشن نکند. اما شبی از فرط کنجکاوی چراغی روشن کرد و ایزدی زیبا را در بستر خود یافت و چنان مبهوت زیبایی خدای عشق شد، که روغن داغ چراغ بر پای اروس ریخت و او را از خواب بیدار کرد. اروس که دید هویتش فاش شده، آزرده خاطر از نزد پسوخه پرواز کرد و ترکش کرد.
پسوخه، که اکنون واله خدای عشق شده بود، سرگردان جهان زندگان و مردگان را زیر پا گذاشت تا اِروسش را بیابد. از جانب خدایان مأموریت هایی دشوار بر دوشش گذاشته شد و او همه را به جان خرید تا به عشق گم شده اش برسد. و تنها وقتی که به بلوغ رسید و از پیله ی ناپختگی بیرون آمد، اروس به نزدش بازگشت. پس او را نامیرا کرد و با خود به میان ستارگان برد، تا در جهان سرمدی آسمانیان، تا ابد با یکدیگر عشق بورزند.
Read
March 31, 2017کشاورز:
در سال یاس از قرن یائسه دو تن از دنیای قصهها به عالم ما آمدند تا محال را ممکن کنند
اینک ما میدانیم که فردا روز بهتریست!
صحنهگردان:
این یک تخیل است.از دنیای قصهها کسی نخواهد آمد.آنچه این خیال را حقیقت میکند،دستان خود شماست.
در سال یاس از قرن یائسه دو تن از دنیای قصهها به عالم ما آمدند تا محال را ممکن کنند
اینک ما میدانیم که فردا روز بهتریست!
صحنهگردان:
این یک تخیل است.از دنیای قصهها کسی نخواهد آمد.آنچه این خیال را حقیقت میکند،دستان خود شماست.
December 15, 2021
اینهم از نبوغ آقای بیضایی عه که اومده از یک افسانه که توی کودکی شنیده، استفاده کرده تا پیامش رو به گوش مخاطب برسونه .البته که من از ادبیات متعهد دهه ۴۰ ایران چندان هم خوشم نمیاد و بنظرم خیلی گل درشتن، اما بیضایی برعکس بعضی از هم عصرانش، اومده پیوندی بین افسانه های اصیل ایرانی و دغدغه های سیاسی اجتماعی دوران خودش ایجاد کرده که زهر اون شعارزدگی رو کم میکنه.
نمایشنامه سلطان مار جوریه که هم میشه برای کودک اجرا بشه و هم بزرگسال. پتانسیل بالایی داره، هم طنز داره و هم جدیه، هم اسطوره اس و هم معاصره. بهرام بیضایی خیلی خوب کارش رو بلده.
....
دوست داشتم بیشتر و بهتر بنویسم ولی مسمومیت از هوای آلوده منو داره میکشه و تمرکز ندارم.
نمایشنامه سلطان مار جوریه که هم میشه برای کودک اجرا بشه و هم بزرگسال. پتانسیل بالایی داره، هم طنز داره و هم جدیه، هم اسطوره اس و هم معاصره. بهرام بیضایی خیلی خوب کارش رو بلده.
....
دوست داشتم بیشتر و بهتر بنویسم ولی مسمومیت از هوای آلوده منو داره میکشه و تمرکز ندارم.
July 22, 2023
سلطانمار یک ترکیب هوشمندانه است از داستانی عامیانه، طنز، نمایشهای روحوضی و مفاهیم اسطورهای جامعهی کهن کشاورزی مثل دربند شدن باروری.
به هم پیوند زدن این موارد و پدید آوردن یک مفهوم اجتماعی بیزمان نشانهی نبوغ بیضایی و تسلطش به فرهنگ و اساطیر ایران و هنده. البته این نمایشنامه مال زمانیه که بیضایی سیسال هم نداشته و اگر بخوایم شیوهی صحنهگردانی و استواری نثرش رو با نثر بیضایی سالهای سیاوشخوانی و مرگیزدگرد و پردهخانه مقایسه کنیم بیتردید در جایگاه پایینتری قرار میگیره اما همچنان بسیار دلچسب و زیباست. زبان اگرچه استعاریه اما مفهوم واضحه و به دلیل روان بودن نثرش، برای کسانی که تجربهی بیضاییخوانی (یا خوانش نثر شبه کهن) ندارند مناسبه.
نمایشنامه پر از گفتوگوهای بینظیره که چندتاییش رو در گزارش پیشرفتهام نوشتم اما خواندن همهشون، یکجا و در میان داستان، خالی از لطف نیست.
پس قطعا به هرکسی که کتاب خواندن رو دوست داره پیشنهادش میکنم.
و در نهایت خردهای از متن که خیلی دوستش داشتم:
« از دنیای قصهها کسی نخواهد آمد. آنچه این خیال را حقیقت میکند، دستان خود شماست.»
به هم پیوند زدن این موارد و پدید آوردن یک مفهوم اجتماعی بیزمان نشانهی نبوغ بیضایی و تسلطش به فرهنگ و اساطیر ایران و هنده. البته این نمایشنامه مال زمانیه که بیضایی سیسال هم نداشته و اگر بخوایم شیوهی صحنهگردانی و استواری نثرش رو با نثر بیضایی سالهای سیاوشخوانی و مرگیزدگرد و پردهخانه مقایسه کنیم بیتردید در جایگاه پایینتری قرار میگیره اما همچنان بسیار دلچسب و زیباست. زبان اگرچه استعاریه اما مفهوم واضحه و به دلیل روان بودن نثرش، برای کسانی که تجربهی بیضاییخوانی (یا خوانش نثر شبه کهن) ندارند مناسبه.
نمایشنامه پر از گفتوگوهای بینظیره که چندتاییش رو در گزارش پیشرفتهام نوشتم اما خواندن همهشون، یکجا و در میان داستان، خالی از لطف نیست.
پس قطعا به هرکسی که کتاب خواندن رو دوست داره پیشنهادش میکنم.
و در نهایت خردهای از متن که خیلی دوستش داشتم:
« از دنیای قصهها کسی نخواهد آمد. آنچه این خیال را حقیقت میکند، دستان خود شماست.»
April 9, 2017
یه جور آشناییزدایی از تصور رایج درباره مار توی داستانها. سلطان ماری که در دهانش حقیقت است و زیر فلسهای تنش درستی و راستی.
November 1, 2020
1.
نمایشنامه " سلطان مار" به وضوح دنباله ی سنت نمایش های رو حوضی ست که حالا اینبار به روی صحنه تئاتر آورده شده است:
رقص و آوازها که مدام در رفت و آمد هستند و گاهی وظیفه عوض کردن صحنه را دارند، حضور شخصیت های این نمایش ها (شاه، وزیر، غلام سياه)، عنصر طنز، و وجود تخت؛ همه این ها از ویژگی های نمایش های روحوضی ست که بیضایی به عاریت شان می گیرد. همچنین باید به رویکرد انتقادی این نمایش ها نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی نیز اشاره داشت که اصلا هسته ی اصلی نمایشنامه بیضایی ست.
2.
بیضایی می گوید که داستان سلطان مار را مادربزرگش برایشان تعریف می کرده است. اگر قبول کنیم که داستان های عامه، بازمانده های اساطیر و افسانه ها (اما از نوع به حاشیه رانده شده ی آن ها) هستند، شاید این داستان نیز روایتی آلترناتیو بوده باشد از پادشاهی ضحاک؛ در اینجا با ضحاکی روبرو هستیم که بر ضد حاکمان غاصب ("داروغه") می شورد و سرانجام سلطنت را به خود مردم ("زارع"ها) واگذار می کند. و این همان روایتی ست که در روایت فاتحان و "وقایع نگار"های آن ها جایی ندارد.
در این مسیر، بیضایی از عناصر ادبیات عامه مانند دیو، میوه جادویی و نیز پریان نیز بهره برده است. در داستان های پریان، وقتی به انسان بودن آن ها پی برده می شود، آن ها از میان آدمیان ناپدید می شوند.
اما در اینجا، بیضایی این پریزاد ("سلطان مار") را با کمک پریزادی دیگر ("خانم نگار") و به نفع نگاه سیاسی-انقلابی خود، موقتا به میان آدمیان می آورد تا سلطنت را به مردمان واگذارد.
3.
بیضایی جوان هنوز چه در برساخت زبانی شبه آرکائيک برای شخصیت هایش و چه پرداخت داستانی، با نویسنده "مرگ یزدگرد" فاصله ها دارد.
اما به راحتی عناصر تکرارشونده در آثار بیضایی را در اینجا هم تشخیص داد: تلاش برای رسیدن به زبانی آرکائيک گونه، بهره بردن از مضامین موجود در اساطير و فرهنگ عامه ایران، و توجه به روایت آلترناتیو و ناگفته ای از وقایع تاریخی، استفاده ی گاه و بیگاه از عناصر نمایش های سنتی ایرانی.
نمایشنامه " سلطان مار" به وضوح دنباله ی سنت نمایش های رو حوضی ست که حالا اینبار به روی صحنه تئاتر آورده شده است:
رقص و آوازها که مدام در رفت و آمد هستند و گاهی وظیفه عوض کردن صحنه را دارند، حضور شخصیت های این نمایش ها (شاه، وزیر، غلام سياه)، عنصر طنز، و وجود تخت؛ همه این ها از ویژگی های نمایش های روحوضی ست که بیضایی به عاریت شان می گیرد. همچنین باید به رویکرد انتقادی این نمایش ها نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی نیز اشاره داشت که اصلا هسته ی اصلی نمایشنامه بیضایی ست.
2.
بیضایی می گوید که داستان سلطان مار را مادربزرگش برایشان تعریف می کرده است. اگر قبول کنیم که داستان های عامه، بازمانده های اساطیر و افسانه ها (اما از نوع به حاشیه رانده شده ی آن ها) هستند، شاید این داستان نیز روایتی آلترناتیو بوده باشد از پادشاهی ضحاک؛ در اینجا با ضحاکی روبرو هستیم که بر ضد حاکمان غاصب ("داروغه") می شورد و سرانجام سلطنت را به خود مردم ("زارع"ها) واگذار می کند. و این همان روایتی ست که در روایت فاتحان و "وقایع نگار"های آن ها جایی ندارد.
در این مسیر، بیضایی از عناصر ادبیات عامه مانند دیو، میوه جادویی و نیز پریان نیز بهره برده است. در داستان های پریان، وقتی به انسان بودن آن ها پی برده می شود، آن ها از میان آدمیان ناپدید می شوند.
اما در اینجا، بیضایی این پریزاد ("سلطان مار") را با کمک پریزادی دیگر ("خانم نگار") و به نفع نگاه سیاسی-انقلابی خود، موقتا به میان آدمیان می آورد تا سلطنت را به مردمان واگذارد.
3.
بیضایی جوان هنوز چه در برساخت زبانی شبه آرکائيک برای شخصیت هایش و چه پرداخت داستانی، با نویسنده "مرگ یزدگرد" فاصله ها دارد.
اما به راحتی عناصر تکرارشونده در آثار بیضایی را در اینجا هم تشخیص داد: تلاش برای رسیدن به زبانی آرکائيک گونه، بهره بردن از مضامین موجود در اساطير و فرهنگ عامه ایران، و توجه به روایت آلترناتیو و ناگفته ای از وقایع تاریخی، استفاده ی گاه و بیگاه از عناصر نمایش های سنتی ایرانی.
August 22, 2020
سلطانْمار کاملاً به تقلید از نمایشنامههای روحوضی نوشته شده (نمیگم دلایلم چیه چون حوصلهتون سرمیره) اما موضوع داستان یه موضوع متفکرانه است که معمولاً تو نمایشنامههای روحوضی وجود نداشته و تو شکل کلاسیکش بیشتر قصدش تفریح و هزل بوده. البته که شناخت بیضایی از نمایش ایرانی و قلم شاعرانهاش (بالاخره تو یه خانوادهی شاعر به دنیا اومده بود و پدر و عمو... شاعران به نامی بودند) خیلی زیباست و با دایره واژگان بالایی که داره میتونه شما رو میخکوب کنه اما این نمایشنامهها که برای اوایل کارش هست به شدت شعاریه و به تفکرات بیضایی انقلابی تو اون دوران قبل انقلاب برمیگرده... اما نمایشنامههای متأخرترش مثل مرگ یزدگرد و ندبه خیلی پختهتر و گستردهتره!
February 9, 2015
به گفته بیضایی نمایشنامه "سلطان مار" از قصه ای به همین نام که در کودکی مادربزرگش براش تعریف کرده الهام گرفته شده.
از نوشتن ریویو در مورد این نمایشنامه پرهیز می کنم و مستقیما ارجاع می دم به گفته خود آقای بیضایی و تفسیرش از نمادها و نشانه های این داستان که گفته
:
«در داستان سلطان مار عقیم بودن شاه و وزیر نشان قطع باروری است که از مضامین مهم در اساطیر ایران است. بزرگترین فاجعه برای یک جامعه عدم تولید است. چیزی که من احتمال می دهم در شرایط فعلی ما در سراشیب آن افتاده ایم. درخت سیب در سلطان مار با موضوع باروری مرتبط است. دیوهایی که مراقب درختان سیب هستند نیز نمادی از اسطوره هستند. دیوها کسانی بودند که باروری را متوقف و حبس می کنند و این در فرهنگ ایران باستان بوده است. وقتی آب یخ می زند یعنی حبس شده و وقتی که آب گرم می شود با نور مهر، آب آزاد می شود و همیشه قهرمانان آب را آزاد میکنند.
همچنین در فرهنگ کشاورزی باستان قطع باروری انسان را منفی میکند و کسی که باروری را آزاد میکند قهرمان می شود و تمام داستان های مادربزرگها در حقیقت در همین باره است. در تمام داستانهایی که اژدهایی سر یک چشمه را می گیرد و پهلوانی می آید و اژدها را میکشد، و دخترکانی که اژدها آنها را اسیر کرده و پهلوان آنها را آزاد میکند نماد باروری است و نشانه این موضوع ازدواجهایی است که آخر داستان اتفاق می افتد»
جای گفتگو نیست که بهرام بیضایی اساطیر رو به خوبی می شناسه و همیشه الگویی از اونها توی آثارش هست. نظر من اینه که بیضایی رو باید خواند و این برای - لااقل - هر ایرانی جزو واجباته.
از نوشتن ریویو در مورد این نمایشنامه پرهیز می کنم و مستقیما ارجاع می دم به گفته خود آقای بیضایی و تفسیرش از نمادها و نشانه های این داستان که گفته
:
«در داستان سلطان مار عقیم بودن شاه و وزیر نشان قطع باروری است که از مضامین مهم در اساطیر ایران است. بزرگترین فاجعه برای یک جامعه عدم تولید است. چیزی که من احتمال می دهم در شرایط فعلی ما در سراشیب آن افتاده ایم. درخت سیب در سلطان مار با موضوع باروری مرتبط است. دیوهایی که مراقب درختان سیب هستند نیز نمادی از اسطوره هستند. دیوها کسانی بودند که باروری را متوقف و حبس می کنند و این در فرهنگ ایران باستان بوده است. وقتی آب یخ می زند یعنی حبس شده و وقتی که آب گرم می شود با نور مهر، آب آزاد می شود و همیشه قهرمانان آب را آزاد میکنند.
همچنین در فرهنگ کشاورزی باستان قطع باروری انسان را منفی میکند و کسی که باروری را آزاد میکند قهرمان می شود و تمام داستان های مادربزرگها در حقیقت در همین باره است. در تمام داستانهایی که اژدهایی سر یک چشمه را می گیرد و پهلوانی می آید و اژدها را میکشد، و دخترکانی که اژدها آنها را اسیر کرده و پهلوان آنها را آزاد میکند نماد باروری است و نشانه این موضوع ازدواجهایی است که آخر داستان اتفاق می افتد»
جای گفتگو نیست که بهرام بیضایی اساطیر رو به خوبی می شناسه و همیشه الگویی از اونها توی آثارش هست. نظر من اینه که بیضایی رو باید خواند و این برای - لااقل - هر ایرانی جزو واجباته.
December 13, 2019
در همان ابتدای کتاب توضیحی هست مبنی بر اینکه این نمایشنامه نوعی نمایش تختحوضی است و کتابینویسی آن دنبالهی سنت کتابی حرف زدن بازیگران عامی آن و وقار شکننده و مضحکی است که به شخصیتهای تاریخی و قصهای میدهد. در جای جای نمایش هم این مضحک یودن نمایش با تغییر آنی نقش بازیگران دیده میشود و گاها حتی حرف از مزدی زده میشود که در عوض نقش دوم، مجری به بازیگر خواهد پرداخت! بیضایی با این کار آن دیوار شیشهای بین بازیگران نمایش و مخاطبان را میشکند و مدام به آنها یادآوری میکند که در حال دیدن نمایش هستند.
سلطانمار مانند دیگر آثار آقای بیضایی پر بود از همان نشانههای آشنا، اینکه تاریخ را پیروزان مینویسند، اینکه دیوان اسطوره فقط مردمانی سختکوش یودهاند که برای آزادگی خود میجنگیدهاند و فقط بخاطر این حقطلبی شدهاند دیو، اینکه سلطان بایستی مار میبود تا از گزند دشمنان در امان باشد، اشارهای به داستان اژیدهاک و تعبیر متفاوت بیضایی از آن و همچنین نقش همیشگی نجاتدهندهی زن در آثار بیضایی.
فضای نمایش بسیار شبیه قصههای مادربزرگهاست، دیو و مار و سفرهای قهرمانانه و "رفت و رفت تا رسید به یه درختی" طور! مطمئنا دوستانی که درمورد سازوکار داستانهای اسطورهای و قصهها آشنایی بیشتری دارند نکتههای بیشتری خواهند یافت. فضای سیال کار را هم پسندیدم، اینکه ناگهان شخصیتی میآید و به آینده پرت میشویم یا در عرض چند خط گذر سالیان را میبینیم، چیزی که فقط ادبیات قدرت آن را دارد.
بریم سراغ کتاب بعدیش...
سلطانمار مانند دیگر آثار آقای بیضایی پر بود از همان نشانههای آشنا، اینکه تاریخ را پیروزان مینویسند، اینکه دیوان اسطوره فقط مردمانی سختکوش یودهاند که برای آزادگی خود میجنگیدهاند و فقط بخاطر این حقطلبی شدهاند دیو، اینکه سلطان بایستی مار میبود تا از گزند دشمنان در امان باشد، اشارهای به داستان اژیدهاک و تعبیر متفاوت بیضایی از آن و همچنین نقش همیشگی نجاتدهندهی زن در آثار بیضایی.
فضای نمایش بسیار شبیه قصههای مادربزرگهاست، دیو و مار و سفرهای قهرمانانه و "رفت و رفت تا رسید به یه درختی" طور! مطمئنا دوستانی که درمورد سازوکار داستانهای اسطورهای و قصهها آشنایی بیشتری دارند نکتههای بیشتری خواهند یافت. فضای سیال کار را هم پسندیدم، اینکه ناگهان شخصیتی میآید و به آینده پرت میشویم یا در عرض چند خط گذر سالیان را میبینیم، چیزی که فقط ادبیات قدرت آن را دارد.
بریم سراغ کتاب بعدیش...
March 30, 2017
توضیح آقای بیضایی:
«در داستان سلطان مار عقیم بودن شاه و وزیر نشان قطع باروری است که از مضامین مهم در اساطیر ایران است. بزرگترین فاجعه برای یک جامعه عدم تولید است. چیزی که من احتمال می ¬دهم در شرایط فعلی ما در سراشیب آن افتاده ایم. درخت سیب در سلطان مار با موضوع باروری مرتبط است. دیوهایی که مراقب درختان سیب هستند نیز نمادی از اسطوره هستند. دیوها کسانی بودند که باروری را متوقف و حبس می کنند و این در فرهنگ ایران باستان بوده است. وقتی آب یخ می زند یعنی حبس شده و وقتی که آب گرم می شود با نور مهر، آب آزاد می شود و همیشه قهرمانان آب را آزاد می¬کنند.
همچنین در فرهنگ کشاورزی باستان قطع باروری انسان را منفی می¬کند و کسی که باروری را آزاد می¬کند قهرمان می شود و تمام داستان های مادربزرگ¬ها در حقیقت در همین باره است. در تمام داستان¬هایی که اژدهایی سر یک چشمه را می گیرد و پهلوانی می آید و اژدها را می¬کشد، و دخترکانی که اژدها آنها را اسیر کرده و پهلوان آنها را آزاد می¬کند نماد باروری است و نشانه این موضوع ازدواج¬هایی است که آخر داستان اتفاق می افتد»
February 8, 2015
فكر كنم تو داستان هاى كليله و دمنه يك داستان به اسم دخترى كه با مار ازدواج كرد خوندم كه خيلى شبيه به اين نمايشنامه بود!
April 27, 2019
یک. ریشهی داستان سلطان مار بهرام بیضایی برمیگرده به هند. داستان پیرخارکن و مار که طی آن یک مار به عقد کوچکترین و زیباترین دختر پیرخارکن درمیآید. در ابتدا خانواده با این عقد بسیار مخالف هستند امّا دختر کوچک خانواده که مهرین نگار نام دارد برای آنکه پدرش زنده بماند (شرط مار برای نکشتن پدر در ابتدای داستان عقدش با یکی از دخترهای وی بود.) تن به این ازدواج میدهد. پس از ازدواج شاهزادهای زیبارو از جلد مار بیرون میآید و قصّه از این به بعد طور دیگری پیش میرود.
دو. نمایشنامه در سال ۱۳۴۴ نوشته شده است و پر از کنایههای سیاسی و اجتماعی است:
شاه: در عصر من چنان آرامشی حکمفرما بود که دیگر داشت کفر همه را درمیآورد و من ناچار شدم برای آنکه حوصلهی رعیت سر نرود چند بار علیه خودم توطئه کنم!
یا
وزیر: من به بسط تجارت علاقه دارم و به همین دلیل قراردادهایی با کشورهای همسایه امضا کردهام که به ما قند حبّهای بفروشند و از ما قند کلّهای بخرند.
و ارجاعات متعدد دیگر. مانند گفتوگوی زارعها با داروغه و ... .
سه. نمایشنامه دقیقاً مانند پوست اندازی مار و شخصیّت سلطان مار از لحن شوخی خودش کم کم فاصله میگیرد و در پایان حرفهای خانم نگار و سلطان مار با چنان جدیّتی به صورت مخاطب برخورد میکند که خندههای شروع داستان را کاملاً محو میکند.
چهار. یکی از ویژگیهای مار در ادبیات به خصوص ادبیات هند این نکته است که مارها از زیرخاکیهای مهم و گران قیمت محافظت میکنند. زیرخاکی که در نمایشنامه بیضایی به وطن تعبیر میشود و سلطان مار وظیفهی محافظت از وطن را دارد و پس از انجام این وظیفه به قول خانم نگار دوباره باید به میان قصّهها برود تا جای خود را پیدا کند.
پنج. یک جاهایی از متن به نظرم در اجرای امروزی نیاز به تغییراتی داره ولی خود متن به نظرم به شدّت روان و جذّاب بود.
دو. نمایشنامه در سال ۱۳۴۴ نوشته شده است و پر از کنایههای سیاسی و اجتماعی است:
شاه: در عصر من چنان آرامشی حکمفرما بود که دیگر داشت کفر همه را درمیآورد و من ناچار شدم برای آنکه حوصلهی رعیت سر نرود چند بار علیه خودم توطئه کنم!
یا
وزیر: من به بسط تجارت علاقه دارم و به همین دلیل قراردادهایی با کشورهای همسایه امضا کردهام که به ما قند حبّهای بفروشند و از ما قند کلّهای بخرند.
و ارجاعات متعدد دیگر. مانند گفتوگوی زارعها با داروغه و ... .
سه. نمایشنامه دقیقاً مانند پوست اندازی مار و شخصیّت سلطان مار از لحن شوخی خودش کم کم فاصله میگیرد و در پایان حرفهای خانم نگار و سلطان مار با چنان جدیّتی به صورت مخاطب برخورد میکند که خندههای شروع داستان را کاملاً محو میکند.
چهار. یکی از ویژگیهای مار در ادبیات به خصوص ادبیات هند این نکته است که مارها از زیرخاکیهای مهم و گران قیمت محافظت میکنند. زیرخاکی که در نمایشنامه بیضایی به وطن تعبیر میشود و سلطان مار وظیفهی محافظت از وطن را دارد و پس از انجام این وظیفه به قول خانم نگار دوباره باید به میان قصّهها برود تا جای خود را پیدا کند.
پنج. یک جاهایی از متن به نظرم در اجرای امروزی نیاز به تغییراتی داره ولی خود متن به نظرم به شدّت روان و جذّاب بود.
April 7, 2021
«هر روز جلد عوض کردن، بیفایده است، هر کس باید همان باشد که هست»
دیالوگهای بیضایی من را میخکوب میکنه و مدام سرم را به نشانهی آفرین و تایید تکان میدهم و به به و چه چه را نثارش میکنم.
«خانمنگار» و «سلطانمار» دو شخصیت اصلی این نمایش، فرزندان دیوان (به تعبیر بیضایی در این نمایشنامه، مفلوکترین مردم) هستند که این، یکی از تفاوتهای داستان بیضایی با قصه است.
بیضایی خوب میداند، چطور تصویری بسازد که مخاطب، در دَم آن را ببیند؛ «خانمنگار یک دستش را پردهی آفتاب میکند و...». او همچنین «مهر» را به خوبی فهمیده و در بیشتر روایتها و داستانهایش به آن اشاره میکند؛ «طلسم مردم محبت است».
برای من پایان داستان جالب بود که دو شخصیت اصلی تصمیم جالبی میگیرند و به جای انتخاب جهان واقعی و عینی به قصه پناه میبرند و از نظرها پنهان میشوند. باشد تا جهانمان را شگفتانگیزتر از جهان داستانها کنیم!
دیالوگهای بیضایی من را میخکوب میکنه و مدام سرم را به نشانهی آفرین و تایید تکان میدهم و به به و چه چه را نثارش میکنم.
«خانمنگار» و «سلطانمار» دو شخصیت اصلی این نمایش، فرزندان دیوان (به تعبیر بیضایی در این نمایشنامه، مفلوکترین مردم) هستند که این، یکی از تفاوتهای داستان بیضایی با قصه است.
بیضایی خوب میداند، چطور تصویری بسازد که مخاطب، در دَم آن را ببیند؛ «خانمنگار یک دستش را پردهی آفتاب میکند و...». او همچنین «مهر» را به خوبی فهمیده و در بیشتر روایتها و داستانهایش به آن اشاره میکند؛ «طلسم مردم محبت است».
برای من پایان داستان جالب بود که دو شخصیت اصلی تصمیم جالبی میگیرند و به جای انتخاب جهان واقعی و عینی به قصه پناه میبرند و از نظرها پنهان میشوند. باشد تا جهانمان را شگفتانگیزتر از جهان داستانها کنیم!
September 7, 2021
سلطان مار از خود قصهها بیرون اومده، یه ایده ناب و جالب که میتونه حتی یه مدت کمی آدم رو سرگرم کنه.
June 4, 2015
یه جور طنز خوبی توش بود و در ضمن با توجه به توضیحات نمایشنامه شیوه اجراش رو هم خیلی دوست داشتم. در حدی که دلم خواست هنوز مدرسه می رفتم و این رو تو یکی از برنامه ها اجرا می کردیم.
August 5, 2024
خانم نگار: یک آدم برای زنده ماندن جلد مار میپوشد، این انسانی نیست.
سلطان مار: غیر انسانی ماری است که به خاطر حکومت لباس آدمی پوشیده.
سلطان مار: غیر انسانی ماری است که به خاطر حکومت لباس آدمی پوشیده.
January 19, 2020
بیضایی در ابتدای مسیر بیضایی شدن. بیضایی با کارنامهاش به قدری توقعم از ادبیات را بالا برده است که نمیتوانم به این کار خودش که از اولین نمایشنامهها و اولین قدمها در ارائه نگاهی دیگر به اسطوره است امتیاز خیلی بالایی بدهم.
January 11, 2026
بیضایی اینجا هم همان اندیشهی همیشگیاش را باز میگوید که جامعه خودش باید برای دگرگونی بکوشد. کسی خوب یا بد نیست. انسانها هم خوب و هم بدند. قهرمان و ضدقهرمان نداریم.
May 7, 2021
داروغه: ... تعداد اراذل آشوب طلب مملکت ما چیست؟
سفیر جابلصا: چهل کرور قربان
داروغه: تعداد همه ی جمعیت چقدر است؟
سفیر جابلصا: همان چهل کرور قربان
داروغه: عجب؛ گفتید به همان اندازه؟ یعنی همه را از زمین برمیدارید؟ ولی سلطان بی ملت که نمیشود
سفیر جابلقا: نگران نباشید ما برای شما ملت دیگری وارد میکنیم بسیار از قبلی بهتر...
سفیر جابلصا: چهل کرور قربان
داروغه: تعداد همه ی جمعیت چقدر است؟
سفیر جابلصا: همان چهل کرور قربان
داروغه: عجب؛ گفتید به همان اندازه؟ یعنی همه را از زمین برمیدارید؟ ولی سلطان بی ملت که نمیشود
سفیر جابلقا: نگران نباشید ما برای شما ملت دیگری وارد میکنیم بسیار از قبلی بهتر...
July 1, 2015
بیضایی این نمایشنامه رو قبل از ۳۰ سالگی نوشته، چیزی که بعد از خوندن حدود ۲۰ کار از بیضایی روند تکامل و پخته گی نوشته هاش رو درک می کنم، خوندنش خالی از لذت نبود هر چند کوتاه بود
October 5, 2020
"نگار: یک آدم برای زنده ماندن جلد مار می پوشد. این انسانی نیست!
سلطان مار: غیر انسانی ماری ست که به خاطر حکومت لباس آدمی پوشیده!"
(از متن کتاب)
سلطان مار: غیر انسانی ماری ست که به خاطر حکومت لباس آدمی پوشیده!"
(از متن کتاب)
March 15, 2021
از متن کتاب :
این یک تخیل است ، از دنیای قصه ها کسی نخواهد آمد ، آنچه این خیال را حقیقت میکند دست های خود شماست
این یک تخیل است ، از دنیای قصه ها کسی نخواهد آمد ، آنچه این خیال را حقیقت میکند دست های خود شماست
May 8, 2020
داستانی جالب با دیالوگ های عالی که فقط میتونه تراوش شده از قلم بهرام بیضایی باشه لذت بردم
February 4, 2025
داروغه: حالا که تا مرگ خیلی داریم.
سیاه: خدا را چه دیدهاید؛ شاید دعای ما اثر کرد.
امیدوارم اثر کنه واقعاً. :)
فوقالعاده بود.
سیاه: خدا را چه دیدهاید؛ شاید دعای ما اثر کرد.
امیدوارم اثر کنه واقعاً. :)
فوقالعاده بود.
December 3, 2025
مثل همیشه خوندن قلم بهرام بیضایی برام لذتی وصف نشدنی داشت.
«سلطان مار/ دار و ندار مردم را گرفتهاید.
داروغه/ این یکی از خدمات من است؛ من آنها را از شر مادیات نجات میدادم تا به معنویات متوجه شوند.»
«سلطان مار/ دار و ندار مردم را گرفتهاید.
داروغه/ این یکی از خدمات من است؛ من آنها را از شر مادیات نجات میدادم تا به معنویات متوجه شوند.»
December 2, 2022
بسیار ساده و خوشخوان نوشته شده و میشه در یک نیمروزِ خلوت خوند و آموخت و لذّت بُرد.
بیشباهت به وضعِ الانِ کشورم ایران نیست داستانی که روایت میشه.
کاش ما هم «سلطانمار» و «خانمنگار» و «دیو» و «زارع»داشتیم. زیاده ننویسم که داستان رو لو ندم.
بیشباهت به وضعِ الانِ کشورم ایران نیست داستانی که روایت میشه.
کاش ما هم «سلطانمار» و «خانمنگار» و «دیو» و «زارع»داشتیم. زیاده ننویسم که داستان رو لو ندم.
April 14, 2007
تئاترش رو دیدم چند سال ÷یش در تئاتر شهر البته کارگردان اگر اشتباه نکنم میکائیل شهرستانی بود که البته خودش هم بازی می کرد
August 5, 2020
«این یک تخیل است
از دنیای قصهها کسی نخواهد آمد
آنچه این خیال را حقیقت میکند
دستهای خود شماست»
از دنیای قصهها کسی نخواهد آمد
آنچه این خیال را حقیقت میکند
دستهای خود شماست»
June 20, 2026
ولی احساسات عمومی را چه میکنید؟
خیالتان راحت؛ اینجا احساسات عمومی وجود ندارد. همۀ احساسات اینجا خصوصی است.
.
ای ناکس؛ تو که در صحنۀ پیش مرده بودی.
بالاخره بازی یک سیاه دیگر میخواست یا نه؟ گفتم نصف میگیرم این یکی را هم بازی میکنم.
یک تیر و دو نشان! پس باید یک معنی فلسفی برای این قضیه پیدا کنیم. میشود گفت روح گذشتگان دایماً به صورتهای دیگر به این قصر برمیگردند.
لامذبها دل نمیکَنَند.
.
من فقط حرفی زدم که حرفی زده باشم.
خب من عمل میکنم که کاری کرده باشم.
.
چه کسی گفته رنج به زیبایی برازنده نیست؟ من حالا در چشمهای تو بیابان را میبینم.
.
اینکه بگویی فریب خوردهای، خود یکجور فریب است که میدهی. چون تا خودت نخواهی، کسی نمیتواند فریبت بدهد!
.
من گفتم ده نفر که به یک چیز فکر کنند، بهتر از یکی است که به صد چیز فکر میکند.
.
نگو، نمیخواهم بشنوم. من زحمتها کشیدم که آنها را فراموش کنم.
وقتی کسی سعی میکند چیزی را فراموش کند یعنی که فراموش کردن برایش آسان نیست؛ یعنی به آنچه میخواهد فراموش کند علاقه دارد.
.
زمان در حرکت خود به چیزی ارزش میبخشد و چیزی را نابود میکند. چه بسا که آفتاب از سیاهچالی بتابد. میوۀ رسیده اگر بماند فاسد میشود و دانۀ حقیر میوه برمیآورد.
.
اگر قافلهسالار خطا برود یک قافله را به خطا بُرده است؛ پس نباید قافله را به یک تن سپرد!
.
ما حوادث فراموشنشدنی را پشت سر میگذاریم و خود میرویم تا فراموش شویم.
فراموش؛ ولی نه از عالم قصهها! بله— ما به جهان قصه برمیگردیم!
به جهانی که از آن آمدهایم!
و حالا باید دربهدر بگردیم تا جای خودمان را میان قصهها پیدا کنیم.
خیالتان راحت؛ اینجا احساسات عمومی وجود ندارد. همۀ احساسات اینجا خصوصی است.
.
ای ناکس؛ تو که در صحنۀ پیش مرده بودی.
بالاخره بازی یک سیاه دیگر میخواست یا نه؟ گفتم نصف میگیرم این یکی را هم بازی میکنم.
یک تیر و دو نشان! پس باید یک معنی فلسفی برای این قضیه پیدا کنیم. میشود گفت روح گذشتگان دایماً به صورتهای دیگر به این قصر برمیگردند.
لامذبها دل نمیکَنَند.
.
من فقط حرفی زدم که حرفی زده باشم.
خب من عمل میکنم که کاری کرده باشم.
.
چه کسی گفته رنج به زیبایی برازنده نیست؟ من حالا در چشمهای تو بیابان را میبینم.
.
اینکه بگویی فریب خوردهای، خود یکجور فریب است که میدهی. چون تا خودت نخواهی، کسی نمیتواند فریبت بدهد!
.
من گفتم ده نفر که به یک چیز فکر کنند، بهتر از یکی است که به صد چیز فکر میکند.
.
نگو، نمیخواهم بشنوم. من زحمتها کشیدم که آنها را فراموش کنم.
وقتی کسی سعی میکند چیزی را فراموش کند یعنی که فراموش کردن برایش آسان نیست؛ یعنی به آنچه میخواهد فراموش کند علاقه دارد.
.
زمان در حرکت خود به چیزی ارزش میبخشد و چیزی را نابود میکند. چه بسا که آفتاب از سیاهچالی بتابد. میوۀ رسیده اگر بماند فاسد میشود و دانۀ حقیر میوه برمیآورد.
.
اگر قافلهسالار خطا برود یک قافله را به خطا بُرده است؛ پس نباید قافله را به یک تن سپرد!
.
ما حوادث فراموشنشدنی را پشت سر میگذاریم و خود میرویم تا فراموش شویم.
فراموش؛ ولی نه از عالم قصهها! بله— ما به جهان قصه برمیگردیم!
به جهانی که از آن آمدهایم!
و حالا باید دربهدر بگردیم تا جای خودمان را میان قصهها پیدا کنیم.
Displaying 1 - 30 of 53 reviews




























