What do you think?
Rate this book


391 pages, Hardcover
First published January 1, 1978
پیداست که در شهر – در زندانش هم – دم دست، آب بیشتری هست تا بیابانهای جوین، دهنهشور و جلگه ماروس.
تو خیال میکنی چرا ما در اینجا ماندگار شدهایم؟ ما را، یا تبعید کردهاند، یا برای جنگ با افغانها، ترکمنها و تاتارها به این سر مملکت کشاندهاند. ما همیشه شمشیر و سپر این سرزمین بودهایم. سینهی ما آشنای گلوله بوده، اما تا همان وقتی به کار بودهایم که جانمان را بدهیم و خونمان را نثار کنیم. بعدش که حکومت سوار میشده، دیگر ما فراموش میشدهایم و باز باید به جنگ با خودمان و مشکلهامان بر میگشتهایم. کار امروز و دیروز نیست. ما در رکاب نادر شمشیر زدهایم، همپایش تا هندوستان اسب تازاندهایم. چه میدانم، چند صد سال پیش که شاه عباس ما را از جا کند و به اینجاها کشاند یکیش هم برای این بود که با سینهی مردهای ما جلوی تاتارها بارویی بکشد. از دم توپهای عثمانی ما را برداشت آورد دم لبهی شمشیر تاتارها جا داد. همیشه جانفدا بودهایم ما. شمشیرِ حمله همیشه اول سینهی ما را میشکافته. اما بار که بار میشده هرکس میرفته مینشسته بالای تخت خودش و ما میماندهایم با این چهارتا بز و بیابانهای بیبار، ابرهای خشک و اربابهایی که هر کدامشان مثل یک افعی روی زمینهای چپاولی خودشان چمبر زدهاند تا به قیمت خون پدرشان بابت علفچر و آبگاه از ما اجاره بگیرند. اما تو که هنوز جوانی و خامی نمیخواهی به گوش بگیری که ما همیشه بار شکم این مملکت بودهایم. آذوقه! خورده شدهایم. همان چُفُلکی که زمستانها جلوی بز میریزند تا از تنگسالی بیرونش کنند. چُفُلک! هروقت تنگسالی بوده، ما را به آخور ریختهاند...
* چُفُلک: غلاف پنبه که در زمستان خوراک گوسفندان شود.
در هر قدم یک جو از روز بریده و به دور افتاده میشد. خورشید یک مژه بالاتر میخزید و گرما یک پَر سنگینتر میشد.